تبليغاتX
نیش عقرب

یه پستی همین جدیدیا شمینلی تو بلاگش زده بود در مورد سوتی های خداش و گفته بود هر کی دوس داره دعوت...من دوس دارم و خودمو دعوت می کنم به هیشکی ام هِِِِِِِِِچچچچچچچ ربطی نداره

 

چند روز پیش که با دوستام رفته بودیم سینما وقتی فیلم تموم شد و اومدیم بیرون بارون شدیدی گرفته بود... باید می رفتیم دانشگاه چون بعدش کلاس داشتیم اما اونروز هیشکی ماشین نداشت و موندیم چجوری بریم که یهو یه تاکسی بیسیم نگهداشت و مسافر پیاده کرد ...مام سریع پریدیم و سوار همون شدیم...وارد دانشگاه که شدیم یهو ه. گفت: ای وااااییییی جزوه هام کو؟؟؟؟؟ش. گفت تو کیف منه نترس...ه: خیالم راحت شد...فک کردم جا گذاشتم... من یهو بدون اینکه فک کنم گفتم: فک کنننن...اگه جا گذاشته بودی باید این همه راهو برمی گشتیم... یهو ه. زد زیر خنده که ینی تو فک کردی اینقد خلیم که اینهمه راهو برگردیم برا جزوه ای که معلوم نیس کجا گمشون کردیم؟خب از روش یه بار دیگه می زدیم!!!!!!!!!! تا سه ساعت داشتیم به این سوتی من می خندیدیم

(تصور کنین اونهمه پول تاکسی بدی که تک تک جاهائیو که اونروز رفتی بگردی اما به فکرت نرسه که می شه با 200 تومن جزوه هارو دوباره بزنی)

 

یه روز رفته بودیم devin ناهار بخوریم وقتی تموم شد و می خواستیم پاشیم من یهو خیلی جدی گفتم : آقا می شه فاکتور مارو لطف کنین؟... یهو دوستام همه بلند گفتن فاکتور؟؟؟؟؟؟؟ که من همونجا خودم بلند زدم زیر خنده...آقاهه گفت : می خوای به بابات نشون بدی فاکتورو؟

 

یه روز با یکی از دوستام سوار اتوبوس شدم اما یه دلایلی دوس نداشتم کنارش بشینم...جلوتر رفتم و نشستم رو یه صندلی یه نفره در حالی که کنارش یه صندلی دو نفره خالی بود!!!!! دوستم گفت: اونجا می شینی؟ دیدم بد شد بلند شدم و نشستم تو همون صندلی دو نفره هه...اما هر چی فک کردم به ذهنم نرسید چه بهونه ای بیارم برای این حرکتم...یهو گفتم: آخه من صندلی یه نفره خیلی دوس دارم...همونجا خنده م گرفت به این حرفم اما خودمو کنترل کردم...دوستم چشاش از حدقه در اومده بود که این دیگه چجور توجیه کردنه... یادمه وقتی برا دوستام اینو تعریف می کردم لوله شده بودن از خنده...هنوزم سوژه خندمونه اون سوتیم

 

یه روز وقتی داداشم و خانمش تو عقد بودن مامان زن داداشم اومده بود خونه مون و با مامانم نشسته بودن به حرف زدن... داداشیا هم جفتشون پای تلویزیون داشتن بازی استقلالو نگاه می کردن ... زن داداشه هم تو آشپزخونه بود...من یهو از تو اتاقم اومدم بیرون و از داداشا پرسیدم چند چنده؟ یادم نیس دقیقا چند چند بود اما می دونم که استقلال عقب بود...هفته قبلشم اگه اشتباه نکنم به برق باخته بود...وقتی داداشم گفت عقبه یهو از کوره در رفتم و بلند گفتم خاک بر سرش این فصل استقلال ریییییدهههههه...هنوز این کامل از دهنم نپریده بود بیرون خودم که فهمیده بودم چی گفتم، با دستم جلو دهنمو گرفتم... همون لحظه داداشمم که با مادرخانمش کلی رودروایسی داشت زد رو پیشونیش و هیییی بلندی کشید...سعیدم کلی خودشو نگه داشت اما نتونست نخنده...و بقیه حتی مادر خانم داداشم منفجر شدن از خنده... مامانمم حتی داشت می خندید با اینکه کلی خجالت کشید از این دختر تربیت کردنش...تنها چیزی که گفت این بود که خدا نکشت که آبرومو بردی!!!!!

 

اینا هنوز یه چشمه ای از سوتیامه که قابل گفتنه و یادم مونده ... وگرنه من خودم خدای سوتی ام

 

جدا از اینا یه صحنه ی باحال:

روز امتحان میان ترم مامائی(همون روزی که عصرش عازم بودیم به سمت کرمان) معاون آموزش اومده بود جاهامونو درست کنه که نتونیم تقلب کنیم... داشت به دوستم می گفت اونجا نشین فلان جا بشین... دوستم گفت آقای ع. اینجوری بشینم خوبه؟ آقای ع. چون حواسش نبود گفت : چجوری؟ یهو منم که اونروز کلا رو خط بودم بلند گفتم: اینجوری اینجوری ( شما با آهنگ بخونین)...خود معاون آموزشه که نفهمید قصه چیه اما هر کی اونجا بود زد زیر خنده

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:12 |

سلام...

من برگشتم...

من سالمم...ها چیه خیال کردین من به این آسونیا دست از سر شماها بر می دارم؟ البته می دونم دلتون خیلی واسم تنگ شده بود اما به رو خودتون نمیارین...اعتماد بنفسو داشته باش فقط

واااااااااااااااااااییییییییییی نمی دونین چقدر خوش گذشت بهم تو این چند روز...اونقد که می ترسیدم آخرش یه چیزی بشه و همه ی این خوشیا از دماغم در آد...

محض اطلاع دوستان ما رفته بودیم کنگره...در واقع دومین سمپوزیوم بین المللی جراحی بیهوشی بود توی کرمان...همون که اولیش برگزارکننده ش مشهد بود...همون که شرحشو کامل تو وبلاگم نوشتم...همون که خیلی پربار بود...همون که...یه سریاتون حتما یادتونه...

اما خدائی این یکی مفید بود...نشون به اون نشون که اون دو روزی که ما تو کنگره بودیم اصن از هتل نرفتیم بیرون و همه ش با برنامه ی کنگره پیش رفتیم...البته ما از روز سوم رسیدیم...چون دقیقا روز بعد افتتاحیه ینی سه شنبه میان ترم مامائی داشتیم...خلاصه تا رسیدیم شد صبح روز سوم...

ورودمون خیلی جنجالی بود...من و نیلو و مامانش از راه آهن با ماشین پسر هم کوپه ایمون رفتیم هتل اما خاله و مهسا و حکیمه قرار شد با تاکسی بیان ...که تو همون راه آهن رئیس خط با راننده شخصی ای که می خواسته اینارو به نصف قیمت ببره دعواشون می شه و کار به کتک کاری می کشه و همگی راهی کلانتری می شن... حالا فک کنین چه حالی به آدم دست می ده وقتی دم در هتل زنگ بزنه به رفقا که موقعیتشونو اعلام کنن و اونا بگن که تو کلانتری ان!!!!!!!!!!! بالاجبار ما رفتیم برای مشخص شدن اسکان و سرتیفیکیتامون و همونجا نیلو به مسئولین برگزاری گفت که چی شده! همون یه جمله کافی بود تا کل مسئولین برگزاری کنگره بهم بریزن... خلاصه کلی پیگیری کردن و ماشین فرستادن دنبال بچه ها و از اون طرفم کلی معذرت خواهی که ببخشید شما دیر تشریف آوردین و ما اطلاع نداشتیم که شما تشریف میارین وگرنه ما همه ی مهمونا رو ماشین می فرستیم دنبالشون...از طرف دیگه دکتر ک. استاد جراحی مون تا فهمید قضیه رو کلی این در اون در زد که آی بچه هامونو بردن...حالا آخرش فهمیدیم که خانوما اصن خودشون سرخود پاشده بودن با طرفین دعوا رفته بودن کلانتری برای احقاق حق!!!!!!!!!!!ای ری..م به اون...استغفرا...

دکتر ک مرده بود از خنده...می گفت نمی شد شما احقاق حق نکنین تو این هاگیر واگیر... اگه نمی رفتن دنبالشون اینا همچنان همونجا می موندن تا تشکیل پرونده و...

اما خیلی باحال بود...همه فهمیدن...اونائیم که نفهمیده بودن از اونائی که خبرداشتن شنیدن...کلا ورودمونم با زلزله توام بود...

خلاصه تا سوئیتمونو بهمون دادن شد ساعت 3 بعدازظهر...لازم بذکره به همه اتاق می دادن به ما سوئیت دادن...ما اینیم دیگه...خرمون همه جا می ره (البته این بیشتر بدلیل این بود که اتاقا پر شده بود...و دیگه اینکه دکتر ام. یکی دیگه از اساتید جراحیمون یه عالمه سفارشمونو کرده بود)

اما از کنگره اگه بخوام بگم...بی نهایت شلوغ بود...دقیقا دو برابر اون چیزی که پیش بینی کرده بودن مهمون داشتن...حدود 600 نفر...و کلی ام مهمون خارجی...از کتی کلارک مولف کتاب جراحی و پروفسور نوروزیان نامی بگیرین تا نیش عقرب و رفقا همه با حضورشون فضای همایشو منور کرده بودن... 

با اینکه ما از روز اول نتونستیم شرکت کنیم و با اینکه ما هنوز جراحی پاس نکردیم اما بازم محتوا و فضای پانلا خیلی واسمون مفید بود... و یه مزیت دیگه ای که این کنگره نسبت به کنگره ی مشهد داشت این بود که تمام لکچرا به زبان بین المللی ارائه می شد...و یه مسئله ی خیلی تاسف انگیز این بود که خیلی از متخصصین با تجربه ی جراحی به شدت تو انگلیسی صحبت کردن لنگ می زدن!!!!!اما استادای ما مثه بلبل چه چه می زدن...به به...به به!!!!

از بار علمی کنگره که بگذریم پذیرائیشونم عالی بود...8 صبحونه... 11 break morning... 1:30 ناهار... 4  break afternoon ... 10 هم شام... مام که از هیچ کدوم نمی گذشتیم...تو مراسم اختتامیه یه کلیپ پخش کردن از کل صحنه های همایش...نیلو گفت بچه ها چرا ما نبودیم...خاله گفت اگه break  ها رو نشون می دادن حتما مام بودیم... خلاصه که بخور بخوری بود... خوشم میاد بحث شکم که می شه ملت کلاسشونو فراموش می کنن...از دانشجوی شکموش که ما باشیم بگیر تا همون پروفسور خارجیش... چقدم که این خارجیا از غذاهای ما خوششون اومده بود... بله چرا که نه...بی خود نیس چار پنجم ایرانیا شکم عسلن...

عصر همون روزی که ما رسیدیم بعد از اتمام سمینارا برنامه ی اردوی ماهان بود یا همون باغ شازده... معرکه بود...کلا اونشب اونجارو اجاره کرده بودن برای ما... از لحظه ای که وارد شدیم صدای موسیقی زنده ی سنتی  نه تنها روحمونو که  همه جامونو غلغلک می داد... وقتی رسیدیم بالا دیدیم یه گروهن که یه عده می زدن و یه گروهم رقص چوب می کردن ... خییییییییییلیییییییی جالب بود...واقعا عالی بود... اونجام باز یه عصرونه ی دیگه نوش جان کردیم و بعدشم رفتیم پشت باغ برای شام... تصور کنین شام تو یه همچین فضائی با یه هوای خیلی ملیح و یه نسیم ملایم و سرمائی که گاهی تو صورتت می خورد و شور و شوق اون همه آدمی که احساس می کردی همه هم جنس خودتن و صفا و صمیمیتی که بینشون حاکم بود  همراه با پخش موسیقی سنتی...وااااااااااییییییییییییییییی واقعا یه همچین لحظه هائی خیلی کم تو زندگی آدم اتفاق می افته... چند ساعت فارق از همه چی...از همه ی درگیریهای زندگی پر مشغله ی روزمره ت...از همه ی مشغولیات ذهنی... همه ی استرسهای درسی و غیر درسی... واقعا جای همه ی دوستائی که اونجا نبودن خالی بود...شب وقتی رسیدیم هتل همه مون جنازه بودیم...

فردا شبش اختتامیه بود... مراسم اختتامیه بعد از تموم شدن کنفرانسا از ساعت 8 شب تو تالار خانه ی شهر برگزار شد... و اونجام باز یه برنامه ی موسیقی سنتی داشتن... و بقیه شم مثه همه ی اختتامیه ها با لوح و کادو و  سخنرانی و... البته سخنرانیاش خسته کننده نبود اصلا...برخلاف افتتاحیه که می گفتن ریدمان بوده!!!!!

شام اختتامیه خیلی ویژه بود...فقط حیف که نمی شد از همش خورد

فردا صبحش که روز جمعه بود برنامه گود بای پارتی تو ارگ رائین برگزار شد...واااااییییی چه عظمتی ... ما که همه مبهوت بودیم...حالا می گفتن بم یه همچین چیزی بوده  با ده برابر وسعت ... بلندترین بنای تاریخی خشتی جهان بوده... واقعا چه چیزیو از دست دادیم... بعد که اومدیم بیرون همه جمع شدن تو پارکی که پائین ارگ بود... break morning  ...جشن تولد زن پروفسورویوِر و خوندن آهنگ تولدت مبارک به فارسی و انگلیسی... و بعدم همه ی بچه ها شروع کردن گل گلدون منو خوندن...واقعا فضا خیلی دوستانه و صمیمی بود... و آخرشم قبل اینکه برگردیم دکتر ع. رئیس کمیته برگزاری کنگره همه رو جمع کرد رو پله ها که عکس دسته جمعی بگیریم...

و اما یه حسن دیگه ای که این سفر داشت این بود که من تونستم یکی از دوستای دیوونه مو زیارت کنم...که خیلی واسم جالب انگیز و پرهیجان بود...چون برنامه های همایش خیلی فشرده بود و از طرفی سارا هم صبحا همهش بیمارستان بود نشد بیشتر از دو بار ببینیم همو...اما عصری که کلا کنگره تموم شد دوس جونم اومد دنبالمون و کل کرمانو گردوندمون...خیلی خوش گذشت واقعا...فقط حیف که خیلی زود گذشت... اما همون چند ساعتم واقعا عالی بود... من یکی که واقعا خوشحال شدم از دیدنش ( حالا خودت زیاد جدی نگیر)... تازه یه عالمه ام سوغاتی خوشمزه واسم آورد و حسابی شرمنده مون کرد...کاش می شد بیشتر بمونیم و بیشتر شرمنده مون کنه!!!!

از فردا صبحش تا ساعت 7 و نیم که من و خاله بلیط برگشت داشتیم وقت داشتیم بریم بقیه جاهارو خودمون بگردیم...قبلش مامان نیلو رفته بود و همه جارو یاد گرفته بود...دیگه از باغ ملی و کتابخونه ش شروع کردیم تا بازار وکیل و حموم گنجعلی خان و آخرشم رفتیم رستوران وکیل که ناهار بخوریم...اونجارو که دیگه نگین که خیلییییییی فاز داد...البته منظورم غذاش نیست... تو قسمت قهوه خونه ش یه گروه سنتی خون بودن که الحق والانصاف خواننده شون بی نهایت خوش صدا بود...با اینکه جوون بود اما صداش خیلیییی قشنگ بود...کلی واسمون آهنگ درخواستی خوند و مام کلی فیض بردیم... نیلو می گفت دعوتشون کنیم بیان مشهد واسمون برنامه اجرا کنن...واقعا حیف اون صدا برای اونجا

از برگشت براتون بگم... از اونجا که اونروز نه حرکت قطار بود و نه هواپیما و من و خاله هم حتما باید برمی گشتیم بخاطر امتحان طیور مجبور شدیم با اتوبوس برگردیم...چشمتون روز بد نبینه...اتکم پتک شد...مگه من تونستم درست حسابی بخوابم؟...نیم ساعت می خوابیدم 1 ساعت بیدار بودم...البته جاده کویری و خیلی قشنگ بود اما دیگه آخراش من حالم داشت بد می شد...14 ساعت کم الکی نبود آخه...خلاصه تا رسیدیم من جونم بالا اومد...تا 2 روز ضعف داشتم...سر ایستای بازرسی اونقدر مامورا گیر می دادن که اعصاب آدم خورد می شد...سر یکی از ایستا ماموره به ما که رسید گفت چیکاره این؟خاله می گفت می خواستم بگم قاچاقچی مواد مخدر...گفت دانشجو...شروع کرد سوال پیچ کردن که بچه کجائین مال کدوم دانشگاهین...کرمان چیکار می کردین...آخرش گفت کارتتونو بدین ببینم...من کارتمو که دادم یه نیگاهی انداخت و به خاله گفت نمی خواد شما کارت بدی...موفق باشین... آخرین پلیس راه یکی دیگه شون باز اونقدر سیریش یود که حتی دریچه های کولرم باز کرد...به ما  که رسید اشاره کرد به شیرینی هائی که زیر صندلی من بود...گفت اونا چیه... چشام چار تا شد...نزدیک بود بزنم زیر خنده اما حال خندیدن نداشتم... یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردم گفتم شیرینیییییییییی... چقدر ضایع شد...سوتی از این بالاتر نمی شد دیگه...آخه کی موادو جعبه می کنه می ذاره جلو پاش؟؟؟؟؟؟

در کل این بهترین مسافرت دانشجوئی ای بود که تا حالا داشتم... از هر نظر که حساب کنین بی نظیر بود...الحق که بچه های کمیته ی برگزاری خیلی زحمت کشیده بودن و به نظر من که بهتر از این دیگه ممکن نبود... دست همه شون درد نکنه... کم مونده بود کفشامونم واکس بزنن واسمون...خلاصه که تمام لحظاتی که اونجا داشتیم واسمون خاطره س... چه مسخره بازیا که در نیاوردیم اونجا...اونجام دست از عاشق بازیامون بر نمی داشتیم...در عرض دو ساعت خاله ژتونشو گم کرد...من  پچمو گم کردم... نیلو کارت اتاقو...دفه آخر که نیلو رفت بگه کارت اتاقمونو گم کردیم پذیرش مرده بود از خنده...با خودش گفته اینا کی ان باز...

روز بازی پرسپولیس و مس کرمان خاله کلی چشم کشید که بچه های پرسپولیس بیان ...سر صبحونه همین که یه اکیپ وارد شدن خودشو خفه کرد که آخ جون بادامکی ام الان میاد... اما وقتی دید اینا بچه های مِسن گوشاش افتاد...چقد بهش خندیدیم... اما من عوضش کلی خوشحال شدم که قلعه نوعی ام هست... چقدر خندیدیم سر اون بازیکن خارجیه که اسمش پائولو بود ...

هر فرصتی پیدا می کردیم می دویدیم دنبال این خارجیا که باهاشون عکس بگیریم... همشم بچه ها منو می نداختن جلو که تو برو بگو... ولی خودمونیم چه حالی می کردن با خودشون که همه می خواستن باهاشون عکس بگیرن...

چقدر در و داف ریخته بود و مشکل مارو برای چش چرونی زیاد کرده بود

چه همه اونجا همه به هم ارادت داشتن

در کل کنگره پر بود از جیگرای رنگ و وارنگ... جیگر نارنجی...جیگر سفید...جیگر سیاه...جیگر سورمه ای... و حتی جیگر راه راه...به به ...به به... اما ما اصن به هیشکی نیگا نکردیم... باور کنین

دیگه چی بگم...هر چی بگم بازم حرف واسه گفتن زیاده...قبلنم گفته بودم... بازم می گم...خدا بده از این کنگره ها... همه بار علمی داره هم بار معنوی...

و در پایان شهر کرمان با اینکه خیلی کوچیکتر از مشهد ما بود اما پر بود از مکانهای دیدنی و سنتی که تو اون مدت کم واقعا نشد به همه شون سر بزنیم...اما تصمیم داریم که حتما در آینده یه سفر درست و حسابی تر به این شهر قشنگ با مردم مهمون نوازش داشته باشیم...

سرتونو درد آوردم... تا پست بعد...بابای
+ نوشته شده توسط نیش عقرب در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:2 |