تبليغاتX
نیش عقرب

_ چرا غذاتو نمی خوری؟ به چی فک می کنی؟

: هوم؟ هیچی...

_ چرا داری به یه چیزی فک می کنی...نکنه ......

(دقیقا همون چیزیو می گه که دارم بهش فک می کنم...هیچ وقت نمی شه مامانارو گول زد)

: نه بابا...می خندم

_ پس چی؟

: ای بابا مامان من که نباید به هر چی فک می کنم به شما بگم

_ اه...چرا من باید بدونم... تو که الان تو فکری باعث می شی همه براشون فکر ایجاد بشه...اگه تنها بودی فک می کردی آره ...به خودت مربوط بود اما الان که تو جمعی به مام مربوط می شه

می خندم و می گم: هیچی چیز مهمی نیست!!!!!!!!

اما چرا چیزیم نباشه؟ چرا خیلی ام هست...اما راستش خودمم نمی دونم چمه!

اینجور وقتا خیلی از دست خدا حرصم می گیره...می گم خدایا می شه پاتو از تو کفش ما در آری ببینیم چه گهی داریم می خوریم یا نه؟...اما به دقیقه نمی کشه که باز می گم: خدایا گه خوردم... تو که می دونی من زر زیاد می زنم...حتما صلاح تو در همین بوده و من قدرت درکشو ندارم!!!!!آره حتما همینه...بهر حال اینم یه راهیه برای گول مالیدن دلم

 

پ ن۱:چیه؟نمی شه عقربم گاهی دلش بگیره؟ 

پ ن۲: راستی خوبی بدی از ما دیدین حلالم کنین... دارم می رم مسافرت...اما دلم خوش گواه نیست

پ ن۳: ببینم...نظرتون در مورد آهنگی که رو وبلاگم گذاشتم چیه؟خودم که خیلی باهاش حال می کنم...

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 16:14 |

جناب medicineman  ما رو به بازی مشاعره دعوت کردند... دعوتشونو اجابت می کنیم ...اما جون مادرتون یکم بازیای آسون تری اختراع کنین...خب من اصن طبع شعر دارم که از خودم شعر بگم؟؟؟؟؟ خدا باز پدر حضرت حافظو بیامرزه که راه تقلبو خوب باز گذاشته...البته این شعرو من و حافظ با هم سرودیم...ولی بیشترشو من گفتم... در اصل من می گفتم حافظ می نوشت...

من کلمه ی "خاک" رو انتخاب کردم:

 

خیال روی تو در هر طریق همره ماست

نسیم موی تو پیوندِ جانِ آگه ماست

بر غمِ مدعیانی که منع عشق کنند

جمال چهره ی تو حجتِ موجهِ ماست

ببین که سیب زنخدانِ تو چه می گوید

هزار یوسف مصری فتاده در چهِ ماست ( به به)

اگر بزلف دراز تو دست ما نرسد

گناهِ بختِ پریشان و دستِ کوته ماست

بحاجبِ درِ خلوت سرای خاص بگو

فلان ز گوشه نشینانِ "خاکِ" درگه ماست( راش بدین)

بصورت از نظر ما اگر چه محجوبست

همیشه در نظرِ خاطرِ مرفه ماست

اگر بسالی حافظ دری زند بگشای

که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست ( به خدا)

منم از دریچه میترال، نسرین، نازنین، صبا و جراح دیوانه دعوت می کنم تو این بازی شرکت کنند ...

کلمات انتخابی من: یوسف، خلوت وخاطر

پ ن: من اگه نخوام برم مدرسه کیو باید ببینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 23:48 |

تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندید؟

 

این موضوع انشائی بود که بعد هرعید از کلاس سوم دبستان تا سوم راهنمائی بهمون می دادن... و چقدرم که مسخره بود... از خونه خاله رفتیم خونه عمو...عمو اینا نبودن برگشتیم خونه مون...بعد که رسیدیم دیدیم یه برگه افتاده پائین در: ما آمدیم شما نبودید...عمو!!!!!!

حالا تا وقتی این دید و بازدیدا بود باز آدم یه حرفی برا گفتن داشت...اما از وقتی همای سعادت بعد کلی بال بال زدن اومد و صاف نشست رو بوم خونه ی ما و تو فامیل اختلاف افتاد حتی از این رفت و آمدا هم خبری نبود... و ما هر ساله دو سه تا مهمون تک و توک بیشتر نداشتیم... آی حال می کریدم... به عادت همیشگی بابا به اندازه کل قبیله شیرینی و میوه و آجیل می خرید و ما هر روز با خودمون مهمون بازی می کردیم...خدائی خیلی فاز می داد...

روز اول عید داشتم با یکی از رفقا حرف می زدم...خوشحااااااللللللللل گفتم ما که مهمونامون تموم شدن...یه خاله و دائیم اومدن...فقط مونده یه خاله دیگه م...والسلام...آقا 24 ساعت نگذشت از این حرف...فردا عصرش با مامان و بابا رفته بودیم بیرون که سعید زنگ زد...پاشین بیاین خونه مهمون اومده!!!! کی؟؟؟؟؟؟ ما که مهمون نداریم...گفت:چرا پسر عموها و دخترعموها با زن و شوهر و بچه و نوه و نتیجه و ندیده و ...

باورتون نمیشه همین که وارد خونه شدم سرم گیج رفت...اینهمه آدم یهوئی؟؟؟؟؟؟؟؟ ینی مام باید بریم بازدید پس بدیم؟ نههههههههههههههههههه...من از مهمون بازی متنفففففففرممممم...

حالا اینا بماند...من یه عمو دارم که از همه کوچیکتره ، من بچه که بودم خیلی دوسش داشتم...از ده سال پیش که ازدواج کرده ما حتی یه بارم نرفته بودیم خونه شون...البته نه که با ایناها قهر باشیم...اما فقط تو عروسیا همو دعوت می کنیم...خلاصه که با این عمومم باب رفت و آمدمون باز شد...حالا باز خدارو شکر عمه ها نیومدن...وگرنه تا روز 13 عید مشغول دید و بازدید بودیم...همه ش تو دلم به خودم می گفتم لااللللللل شی الهی!!!!!!نذاشتن از تعطیلیامون فیض ببریم...بفرما باز از شنبه باید بریم مرسه...ولی خدائی درسته سنتمونه اما خیلی بی خوده...مثلا یکیو اصن سال به سال نمی بینی...بعد یهو در فاصله ی دو سه روز دو سه بار می بینیش...حالا هیچ حرفی ام برا گفتن ندارینا...باز خدا خیر این میوه و آجیلو بده که یکم وقتو پر می کنه اون وسط !من خودم بشخصه از روزای قبل عید بیشتر خوشم میاد تا خود عید...اونم چون خیابونا شلوغ پلوغه مردم خرید می کنن آدم ذوقش میاد خودشم خرید کنه...اما از لحظه سال تحویل که گذشت و عیدیتو گرفتی بقیه ش دیگه بی خوده...

البته این تعطیل بودنا یه بدیای دیگه م داره...مثلا یکیش اینکه من و مامانم جدیدا اگه از صبح تا شب جلو چش هم باشیم محال ممکنه با هم دعوامون نشه...اما خوشم میاد دعوای جدی جدی ام که می کنیم از 5 دقه بعدش شروع می کنیم به کری خوندن و کل کل کردن(برعکس قبلنا که حتی دو سه روز با هم قهر می کردیم)... مثلا گاهی دعوا اونقد شدیده که مامان آخرش اعصابش خورد می شه می گه الهی من کوراجاق بودم تورو نمی داشتم...بعد من می گم اگه کوراجاق بودی که بابام تا حالا ده بار طلاقتو داده بود رفته بود یه زن دیگه گرفته بود...آی لجش می گیره...

یا مثلا اگه من بخوام برم دستشوئی و اون اونجا باشه با اینکه می بینه دارم به خودم می پیچم می گه اول باید من مسواک بزنم

یا فرضا میاد تو اتاقم مثلا یه کاری داره...اما عمرا کاری نداره ها...بعد من کرمم می گیره که باز صداشو در آرم می گم کی شمارو راه داد تو اتاق من؟ بعد زیرزیرکی می خندم...اونم کم نمیاره می گه اتاق تو یه بخشی از خونه ی منه...یا مثه اونروز اومده یه برگ از دفترچه منو می کنه می گم نکن بذار بهت برگه بدم می گه من دوس دارم از این برگه بکنم ...می گم خب مال منه شاید نخوام بدم می گه از خونه عمه ت که نیاوردی ( خوشم میاد بچه پر روئه)

یا مثه اونروز سر شام به بابام میگه بیا جناق بشکنیم...بابام گفت نه تو می بازی نمی دی...(خودمونیم همیشه مامانم می بره بابام نمی ده) منم گفتم آره بابا نشکن باهاش می بازه نمی ده...مامان گفت به لج اینم که شده بیا بشکنیم تا خنک شه...بعد بحث شد که سر چی باشه؟ سعید و مریم داشتن فک می کردن و هر کدوم یه چیزی می گفتن که من گفتم اگه بابا برد بریم واسش زن بگیریم!... وای مامانه داشت منفجر می شد از حرص...

خلاصه تو این تعطیلیا من و مامان فیلم و سئانسی داریم با هم ... از کنار هم رد می شیم بهم متلک می گیم...اون بمن میگه آویزون...من بهش می گم چمبه ( لفظ مشهدی به معنی همون چاغالو)

اینه که شاید تموم شدن تعطیلات برا من خیلی بد باشه...اما برا مامان آخر خوشیه

ولی از همه ی این حرفا که بگذریم من و مامانم خیلیییییییی همو دوست داریما...مامان تپلی خودمه...برا همینم هست که دعوامون به 5 دقیقه نمی کشه

راستی تعطیلات نوروز شما چطور بود؟

 

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 17:49 |

اولین باری که دیدمش ازش خوشم اومد...از اون چهره هائی بود که من از بچگی دوست داشتم...لپو و خواستنی...البته اون موقعا شبیه نخود بود...از این نخود نمکیا...اما الان جیگری شده واسه خودش...

رابطه ی ما در حد یه همکلاسی بود...یه دوستی خیلی  معمولی...که گاهی با هم قرار درس خوندن می ذاشتیم...و خب راه خونه هامونم یکی بود...اما همچنان موضوع حرفامون از حد معمول فراتر نمی رفت...

یادمه یه روز همه مونو بسیج کرده بود که یکی از فامیلامون می خواد بیاد سگشو بیاره کلینیک برای چک آپ...اگه می خواین سگ ببینین بیاین....مام ملت سگ ندیده همه مون جمع شده بودیم که یه آشنا می خواد سگشو بیاره و می ذاره ما بهش دست بزنیم...یادمه تو نگاه اول، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که خودش که نه اما سگش خوشگله!!!!!( یکی بگه به تو چه)

رابطه ی ما از یه شوخی خیلی ساده عمیق تر شد...بهار85 بود...قرار بود یه مهمونی به مناسبت تولدش تو خونه بگیره و همه بچه هارو دعوت کنه...قرار بود من واسش یه پسر خیلی توپ کادو ببرم...

همین شوخی و اتفاقاتی که بعدش افتاد همه دست به دست هم دادن تا ما هر روز بیشتر و بیشتر بهم نزدیک بشیم... تا اونجا که هر کدوم سر کوچیکترین تصمیم ساعتها با هم مشورت می کردیم... تنها دختر کلاس بود که به خاله زنکی نمی شناختمش... یادمه اون موقع تازه به خودم اومده بودم و رابطه م با دخترای کلاس داشت صمیمی تر می شد... از همه دیده بودم پشت سر این و اون صفحه بذارن...اما از این یکی نه...از همینش خیلی خوشم اومده بود...و همینطور از اخلاقش... خاکی و بی ریا...مهربون و آروم... صاف و ساده...باحال و اهل دل...یه چیزائیش شبیه خودم بود... فقط یکم دوز شیطنتش پائین تر بود...که اونم وقتی تو عمقش می رفتی می دیدی فقط نمودش کمتره...

یادش بخیر یه روز کل آزاد شهرو با هم گز کردیم که یه تعمیرات موبایل پیدا کنیم که هم یه پسر خوشگل و خوش تیپ باشه و هم بلد باشه اون شماره ای رو که از وقتی گوشیش مال داداشش بود و افتاده بود رو صفحه اول اس ام اسش و هر بار پاکش می کرد دوباره بر می گشتو پاک کنه...شماره یکی از پسرای فامیل بود که با داداشش خیلی دوست بود...چند بار همینطوری اشتباهی اس ام اسا واسه اون رفته بود...یه بار می خواست به مطهره( خاله ) اس ام اس بزنه که مامانو بابام خونه نیستن پاشو بیا خونه ما...اما اشتباهی واسه اون فرستاده بود...خلاصه اون روز کلی گشتیم تا بالاخره اون چیزیو که می خواستیم پیدا کردیم...دو تائی بهم لبخند زدیم و رفتیم تو مغازه...اولش خوب بود....اما همینکه صاحب مغازهه شروع کرد با شاگردش حرف زدن، جفتمون گوشامون افتاد...خفن لهجه مشهدی داشت...بعدش کلی با هم خندیدیم که ای بابا ما اگه شانس داشتیم.......

چیزی که جالب بود این بود که ما با هم اوج می گرفتیم و با هم سقوط می کردیم...همین همزمانیا باعث شده بود بیشتر بهم نیاز پیدا کنیم... با اینکه هر کدوم گروه دوستی مون جدا بود اما خیلی وقتا می شد که از موضوعاتی که جرئت نمی کردیم در موردشون با دوستامون حرف بزنیم صحبت می کردیم... آخه اونا دعوامون می کردن اما ما خودمون حال همو خوب درک می کردیم...خلاصه خل بازیائی داشتیم با هم...یادش بخیر دنبال یه جای دنج می گشتیم که وقتای دلتنگی بریم اونجا..جائی که هیشششششکی نباشه توش...

هیچ وقت یادم نمی ره اون بعدازظهر تابستونی رو که قرار بود ببرمش همون جای دنجی که از مدتها قبل پیداش کرده بودم... فقط اون زمین ورزش بزرگ با درختای دور و برش شاهد لحظاتی بودن که به ما گذشت... و چه روز بیادموندنی بود اون روز...هم برای من...هم برای اون!!!!!فقط قرار گذاشتیم که دیگه هیچ وقت اونجا نریم...ما همه ی غصه هامونو همونجا خاک کردیم و قرار گذاشتیم تا اونجا که می تونیم ازشون یاد نکنیم...هر چند نتونستیم...

یادش بخیر شب احیاء سال 85 ... خدا اونقدر دوسش داشت که همون شب حاجتشو داد... همیشه می گم خدا خیلی اونو بیشتر از من دوست داشت که علنا بهش ثابت کرد که اون چیزی که دنبالشه پوچ و بی ارزشه...

کاش اینو به منم می فهموند...

خاطرات خیلی خوشی رو باهم گذروندیم... چه خاطرات پر استرسی با اتوبوس خط 25  داشتیم... و اینو برای همه بدون خجالت و کلاس گذاشتن تعریف می کردیم...سوژه خنده مون بود...به بچه ها می گفتیم اگه می خواین خواستگار پیدا کنین یه روز سوار خط 25 شین...

این آخریا زندگی خیلی سخت شده بود... روز نبود تو سرمون نزنیم که تکلیف چیه...الان چوکاره... اون بیشتر مشکل داشت...مخصوصا از وقتی مامان و باباش شرط کرده بودن که ما تورو به هرکس صلاح بدونیم می دیم...نه هرکی که تو بخوای...یکی دو ماه قبل علوم پایه اومد گفت خاک بر سرم شد...این یکیو هیچ رقمه نمی تونم جمعش کنم...قضیه خواستگاری یکی از پسرای فامیل بود...که مامان و باباش شدیدا با مامان و بابای پسره رفیق بودن...گفت می دونی کیه؟همون که موقع نمایشگاه کتاب کلید خونه تهرانشونو داد که رفتیم خونه شون... یهو همه اتفاقا تو ذهنم ردیف شدن! همون که یه بار سگشو آورده بود کلینیک؟... آره... همون که شماره ش افتاده بود رو گوشیت پاک نمی شد؟... آره...پسر دکتر فلانی؟؟؟؟؟؟؟...آآآآآآآرههههههه...اما تو که می گفتی..............!!!!!

اون روز جواب اسما 100% منفی بود...فقط نگران بود که چطور می تونه جلو باباش وایسه و بگه نه!بهونه ای برای نه گفتن نداشت...فقط می دونست جوابش منفیه...

 

                                              **********

امروز روز عقدکنون اسماس!!!...با همون پسر...همونکه اسما 100% مطمئن بود بهش جواب نه می ده... امروز با رضایت 100% اسما می شه همسرش...کی فکرشو می کرد؟ حتی خودشم تصور نمی کرد یه ماهه اینجوری پسره نظرشو عوض کنه...یه ماه هر روز کار ما این شده بود که اسما تعریف کنه و ما پسره رو تحلیل کنیم...سرگرمی جالبی بود...اما ما هم که اولا معتقد بودیم لیاقت اسما خیلی بیشتر از ایناس آخرا با پسره موافق شده بودیم ...

درسته که ما دیگه کمتر اسما رو تو جمعامون می بینیم...درسته که دیگه نمی تونه همیشه مارو همه جا همراهی کنه...درسته که دیگه نمی تونه همه جوره پائه ما باشه...اما همچنان دوست خوب ما می مونه...هنوزم عروس خودمه...خواهرزاده ی مطهره... وبرادرزاده ی فروغ...هنوزم سارا دائیشه و نیلوفر خانم همسایه و...

فرقش اینه که از این به بعد من می شم مامان علی...و بقیه نسبتا هم بهمین ترتیب...

امروز اسما می شه یه خانوم به تمام معنا ... هر چند اون از اولشم خانوم و متین بود...

همه ش با خودم فکر می کنم علی تو زندگیش حتما یه کار خیلی شایسته ای انجام داده که خدا اسما رو نصیبش کرد...امیدوارم اونم همونقدر برای اسما همسر خوبی باشه...و بتونه عروس گل منو خوشبخت کنه...

شمام بیاین همه با هم برای خوشبختی دوست جونم دعا کنیم

 

 

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 0:39 |

خب می بینم که سال هم تحویل شد و ما تبریکامونو گفتیم و روبوسیامونم کردیم و عیدیامونم از بابا مامان گرفتیم و حالا نوبتی ام باشه نوبت عقرب دونیمونه که یه دستی به سر و روش بکشیم...

و اما بهترین و بدترین خاطره ای که از سال 86 دارم:

از اونجا که ما خیلی الکی الکی خوشحال تشریف داریم خیلی سخته بگم بهترین اتفاقی که واسم افتاده چی بوده...آخه اکثر روزا خوش بودیم...بهمین خاطرم اتفاق خاصی که بشه ازش بعنوان بهترین اتفاق سال نام ببرم یادم نمیاد...

اما بدترین خاطره ای که دارم از روزیه که بابائیم حالش بهم خورد و بردنش بیمارستان...اون روز هزار بار مردم و زنده شدم...و البته اتفاقی که همین آخر سالی افتاد و خیلی از خونواده هارو داغدار کرد...مخصوصا که همه بچه های همین دانشگاه غیرانتفاعی خیام مشهد خودمون بود خیلی روم تاثیر گذاشت...واقعا ناراحت شدم و کلی تاسف خوردم به حال این مملکت که...

بی خیال...بهر حال سال 86 هم چه خوب چه بد بالاخره تموم شد...

امیدوارم سال جدید همینطور که با خوبی و خوشی شروع می شه...با خوبی و خوشی ام به پایان برسه...

از همتون لحظه سال تحویل یاد کردم....... ایشا... خدا همتونو براه راست هدایت کنه...بعضیاتونو بیشتر...

خب دیگه...حالا دیگه طبق عادت هر ساله می ریم سراغ حافظ...

چشاتونو ببندین و نیت کنین که می خوام واستون فال بگیرم

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

حالا باز کنین چشاتونو:

 

باز آی ساقیا که هواخواه خدمتم                   مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم

زانجا که فیض جام سعادت فروغ تست           بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم

هرچند غرق بحر گناهم زصد جهت                تا آشنای عشق شدم زاهل رحمتم

عیبم مکن برندی و بدنامی ای حکیم              کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم

می خور که عاشقی نه بکسبست و اختیار     این موهبت رسید ز میراث فطرتم

من کز وطن وطن سفر نگزیدم بعمر خویش      در عشق دیدن تو هواخواه غربتم

دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف             ای خضر پی خجسته مدد کن بهمتم

دورم بصورت از درد دولت سرای تو                  لیکن بجان و دل ز مقیمان حضرتم

                                حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان

                                در این خیال ار هدهد عمر مهلتم

 

با آرزوی شادترین لحظات برای شما دوستای گلم...

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 12:37 |