اولین باری که دیدمش ازش خوشم اومد...از اون چهره هائی بود که من از بچگی دوست داشتم...لپو و خواستنی...البته اون موقعا شبیه نخود بود
...از این نخود نمکیا...اما الان جیگری شده واسه خودش
...
رابطه ی ما در حد یه همکلاسی بود...یه دوستی خیلی معمولی...که گاهی با هم قرار درس خوندن می ذاشتیم...و خب راه خونه هامونم یکی بود...اما همچنان موضوع حرفامون از حد معمول فراتر نمی رفت...
یادمه یه روز همه مونو بسیج کرده بود که یکی از فامیلامون می خواد بیاد سگشو بیاره کلینیک برای چک آپ...اگه می خواین سگ ببینین بیاین....مام ملت سگ ندیده همه مون جمع شده بودیم که یه آشنا می خواد سگشو بیاره و می ذاره ما بهش دست بزنیم
...یادمه تو نگاه اول، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که خودش که نه اما سگش خوشگله!!!!!( یکی بگه به تو چه
)
رابطه ی ما از یه شوخی خیلی ساده عمیق تر شد...بهار85 بود...قرار بود یه مهمونی به مناسبت تولدش تو خونه بگیره و همه بچه هارو دعوت کنه...قرار بود من واسش یه پسر خیلی توپ کادو ببرم
...
همین شوخی و اتفاقاتی که بعدش افتاد همه دست به دست هم دادن تا ما هر روز بیشتر و بیشتر بهم نزدیک بشیم... تا اونجا که هر کدوم سر کوچیکترین تصمیم ساعتها با هم مشورت می کردیم... تنها دختر کلاس بود که به خاله زنکی نمی شناختمش... یادمه اون موقع تازه به خودم اومده بودم و رابطه م با دخترای کلاس داشت صمیمی تر می شد... از همه دیده بودم پشت سر این و اون صفحه بذارن...اما از این یکی نه...از همینش خیلی خوشم اومده بود...و همینطور از اخلاقش... خاکی و بی ریا...مهربون و آروم... صاف و ساده...باحال و اهل دل...یه چیزائیش شبیه خودم بود... فقط یکم دوز شیطنتش پائین تر بود...که اونم وقتی تو عمقش می رفتی می دیدی فقط نمودش کمتره
...
یادش بخیر یه روز کل آزاد شهرو با هم گز کردیم که یه تعمیرات موبایل پیدا کنیم که هم یه پسر خوشگل و خوش تیپ باشه
و هم بلد باشه اون شماره ای رو که از وقتی گوشیش مال داداشش بود و افتاده بود رو صفحه اول اس ام اسش و هر بار پاکش می کرد دوباره بر می گشتو پاک کنه...شماره یکی از پسرای فامیل بود که با داداشش خیلی دوست بود...چند بار همینطوری اشتباهی اس ام اسا واسه اون رفته بود...یه بار می خواست به مطهره( خاله ) اس ام اس بزنه که مامانو بابام خونه نیستن پاشو بیا خونه ما...اما اشتباهی واسه اون فرستاده بود
...خلاصه اون روز کلی گشتیم تا بالاخره اون چیزیو که می خواستیم پیدا کردیم...دو تائی بهم لبخند زدیم و رفتیم تو مغازه...اولش خوب بود....اما همینکه صاحب مغازهه شروع کرد با شاگردش حرف زدن، جفتمون گوشامون افتاد...خفن لهجه مشهدی داشت...بعدش کلی با هم خندیدیم که ای بابا ما اگه شانس داشتیم
.......
چیزی که جالب بود این بود که ما با هم اوج می گرفتیم و با هم سقوط می کردیم...همین همزمانیا باعث شده بود بیشتر بهم نیاز پیدا کنیم... با اینکه هر کدوم گروه دوستی مون جدا بود اما خیلی وقتا می شد که از موضوعاتی که جرئت نمی کردیم در موردشون با دوستامون حرف بزنیم صحبت می کردیم... آخه اونا دعوامون می کردن اما ما خودمون حال همو خوب درک می کردیم...خلاصه خل بازیائی داشتیم با هم...یادش بخیر دنبال یه جای دنج می گشتیم که وقتای دلتنگی بریم اونجا..جائی که هیشششششکی نباشه توش...
هیچ وقت یادم نمی ره اون بعدازظهر تابستونی رو که قرار بود ببرمش همون جای دنجی که از مدتها قبل پیداش کرده بودم... فقط اون زمین ورزش بزرگ با درختای دور و برش شاهد لحظاتی بودن که به ما گذشت... و چه روز بیادموندنی بود اون روز...هم برای من...هم برای اون!!!!!فقط قرار گذاشتیم که دیگه هیچ وقت اونجا نریم...ما همه ی غصه هامونو همونجا خاک کردیم و قرار گذاشتیم تا اونجا که می تونیم ازشون یاد نکنیم...هر چند نتونستیم...
یادش بخیر شب احیاء سال 85 ... خدا اونقدر دوسش داشت که همون شب حاجتشو داد... همیشه می گم خدا خیلی اونو بیشتر از من دوست داشت که علنا بهش ثابت کرد که اون چیزی که دنبالشه پوچ و بی ارزشه...
کاش اینو به منم می فهموند
...
خاطرات خیلی خوشی رو باهم گذروندیم... چه خاطرات پر استرسی با اتوبوس خط 25 داشتیم
... و اینو برای همه بدون خجالت و کلاس گذاشتن تعریف می کردیم
...سوژه خنده مون بود...به بچه ها می گفتیم اگه می خواین خواستگار پیدا کنین یه روز سوار خط 25 شین
...
این آخریا زندگی خیلی سخت شده بود... روز نبود تو سرمون نزنیم که تکلیف چیه...الان چوکاره... اون بیشتر مشکل داشت...مخصوصا از وقتی مامان و باباش شرط کرده بودن که ما تورو به هرکس صلاح بدونیم می دیم...نه هرکی که تو بخوای...یکی دو ماه قبل علوم پایه اومد گفت خاک بر سرم شد...این یکیو هیچ رقمه نمی تونم جمعش کنم...قضیه خواستگاری یکی از پسرای فامیل بود...که مامان و باباش شدیدا با مامان و بابای پسره رفیق بودن...گفت می دونی کیه؟همون که موقع نمایشگاه کتاب کلید خونه تهرانشونو داد که رفتیم خونه شون... یهو همه اتفاقا تو ذهنم ردیف شدن! همون که یه بار سگشو آورده بود کلینیک؟
... آره... همون که شماره ش افتاده بود رو گوشیت پاک نمی شد؟
... آره...پسر دکتر فلانی؟؟؟؟؟؟؟
...آآآآآآآرههههههه...اما تو که می گفتی..............
!!!!!
اون روز جواب اسما 100% منفی بود...فقط نگران بود که چطور می تونه جلو باباش وایسه و بگه نه!بهونه ای برای نه گفتن نداشت...فقط می دونست جوابش منفیه...
**********
امروز روز عقدکنون اسماس!!!...با همون پسر...همونکه اسما 100% مطمئن بود بهش جواب نه می ده... امروز با رضایت 100% اسما می شه همسرش
...کی فکرشو می کرد؟ حتی خودشم تصور نمی کرد یه ماهه اینجوری پسره نظرشو عوض کنه...یه ماه هر روز کار ما این شده بود که اسما تعریف کنه و ما پسره رو تحلیل کنیم...سرگرمی جالبی بود...اما ما هم که اولا معتقد بودیم لیاقت اسما خیلی بیشتر از ایناس آخرا با پسره موافق شده بودیم
...
درسته که ما دیگه کمتر اسما رو تو جمعامون می بینیم...درسته که دیگه نمی تونه همیشه مارو همه جا همراهی کنه...درسته که دیگه نمی تونه همه جوره پائه ما باشه...اما همچنان دوست خوب ما می مونه...هنوزم عروس خودمه
...خواهرزاده ی مطهره... وبرادرزاده ی فروغ...هنوزم سارا دائیشه و نیلوفر خانم همسایه و...
فرقش اینه که از این به بعد من می شم مامان علی
...و بقیه نسبتا هم بهمین ترتیب...
امروز اسما می شه یه خانوم به تمام معنا
... هر چند اون از اولشم خانوم و متین بود
...
همه ش با خودم فکر می کنم علی تو زندگیش حتما یه کار خیلی شایسته ای انجام داده که خدا اسما رو نصیبش کرد...امیدوارم اونم همونقدر برای اسما همسر خوبی باشه...و بتونه عروس گل منو خوشبخت کنه
...
شمام بیاین همه با هم برای خوشبختی دوست جونم دعا کنیم

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت
0:39 |