بازم سوتی دادم!
دکتر.خ جزوه مو گرفته بود که ببینه باید از چه سرفصلائی امتحان بگیره...امروز که خبرم کرد برم جزوه رو پس بگیرم گفت:"چه جزوه باحالی بود!یه چیزای جالبی توش نوشته بودی!
" اینو که گفت من خشکم زد
... آخه من چرت و پرت زیاد می نویسم تو جزوه هام اما قبلش چک کرده بودم...چی بوده که از زیر دستم در رفته بوده؟
...گفتم:" چی نوشته بودم مگه؟"...گفت:" دقیق یادم نیس...امروز خاتمی میاد مشهد...استاد نمی دونم چی دوست داره...یادم نیس اسم یه غذائی بود فک کنم...کلا جالب بود
"...می خندید عنتر...خودمم خنده م گرفته بود
...فقط داشتم خداخدا می کردم اون وسط لاو نترکونده باشم واسش که بدجوری تابلوئه...وقتی اومدم بیرون تموم جزوه مو زیر و رو کردم...این بود:استاد برنج دودی خیلی دوست داره...
...
!!!!...![]()
![]()
![]()
راستی امشبم عروسیه... عروسی دختر خاله ه. ...چه ربطی به ما داره؟خب لابد داره دیگه
...آخه عروس فارغ التحصیل مهندسی خودمونه... 10/10/86
تو عروسی دیشب همه بچز پائه مهندسی ام بودن...آخرش خیلی جالب بود... گفتن دوستای داماد دارن میان بالا عکس بگیرن... که یهو دوست من بلند گفت: "اینا که دوستای داماد نیستن دوستای عروسن
"...عروسیه همچین باحال نبود چون آخر شب چندتا از بچه ها دیرشون شده بود و نمی تونستن بیان خونه...برا همین مام نموندیم... اما عروس کشونش خداااااا بود...حیف شد می شد بیشتر از اینا خوش بگذره...
اما همه این خوشیا بدجوری امروز از دماغمون در اومد
...ه. حالش بهم خورد و افتاد رو دست من
...تا ساعت 9 تو کلینیک میلاد زیر سرم بود...الان سرم داره از شدت درد می ترکه و هنوز دست و پام از ترس می لرزه
...
لازم بذکره که من الان تو فرجه های امتحانا بسر می برم...خدا بخیر کنه!
راستی...کریسمس مبارک
!11/10/86
امروز شروع امتحانامون بود...با دکتر.خ...کثافت اینقد سخت گرفته بود که همه مون گه گیجه گرفته بودیم...تستاش که انگار تست کنکور بود!تشریحیاشم که...ای بابا بی خیال...مهم اینه که پاسه...فعلا دغدغه م نماتوده که فقط فردا واسش وقت دارم و از اول ترمم هر وقت استاده خواسته کوئیز بگیره یا غیبت کردم یا تقلب زدم... خدا به دادم برسه
...
با همه این استرسا خوشحالم...آخه کسی که جرئت کرده بود پاشو تو کفش عقرب کنه با پا خودش اومد افتاد به غلط کردن
...منم که خب حسسسسسسسسساااااااسسسسسسسسسسسس...بولدزرمو روشن کردم و...دیگه اینا
...تا درس عبرتی شود برای سایرین...نمی دونین چقدر الان خوشحالم...دارم واقعا کم کم مطمئن می شم که هیشکیو به اندازه خودم دوست ندارم...خوبه یا بد؟نمی دونم!طبق معمول
...
15/10/86
آخ جون الان گفتن فردا تعطیله...منم جزوه مو پرت کردم اومدم برقصم...فقط یه نگاه
...........16/10/86
ایییییییییییووللللللللللللللللللللل...دیدی خدا چقد دوسمون داره؟فردام تعطیله فیتیله...با این حساب نصف اون امتحانائی ام که براش وقت نداریم می افته جمعه و خودبخود نی نای نای
...17/10/86
از بدی های تعطیلی زیاد اینه که آدم ممکنه کلا یادش بره که امتحانی ام در کاره...امروز هیچی درس نخوندم
!...ساعت 12 و نیمه و من دارم می رقصم
18/10/86
...19/10/86
داریم درس می خونیم...می خوایم تک یاخته رو بدون تقلب بپاسیم....20/10/86
درس...رقص...رقص...رقص...درس...رقص...رقص...درس...رقصصصصص!!!!!!21/10/86
الهی بگردم دکتر ن. رئیس سابق دانشکده مون از وقتی از مکه اومده بود تا امروز نیومده بود دانشکده...نصف امتحان امروزمون با اون بود...اینقد قیافه ش ماه شده بود که نگو
...ریش پورفسوری گذاشته...چقد من دوسش داشتم...بس که متین و آقاس...واقعا ریاست برازنده ش بود ...حیف شد که بازنشست شد ... اینقد ما شاکی بودیم که چرا قبل اینکه از مکه بیاد و براش جشن بگیرن جانشینشو منتصب کردن...عوضیا
...اما اینقد این مرد گله که به این چیزا اصن توجه نمی کنه...امتحانشم مثه همیشه توپ توپ بود...فداش بشم من!عوضش اون مرتیکه ر. تا تونسته بود سوال ت... داده بود...فک کنین یه سوالش این بود که مقاله ترویجی بنویسین...هم تو روحششششششششش
22/10/86
تغذیه طیورم در حد پاس بخیر گذشت...والا یه واحد ارزش بیشتر از اینم نداره...اونم درسی که استادش مال یه دانشکده دیگه باشه!یادش بخیر سر کلاسش چه کارا که نمی کردیم...از 8 جلسه ش دو جلسه شو که غائب بودم...یکیش بخاطر عروسی داداشم یکیشم هوس کردم با دوستای خارج از دانشگام برم سینما
...اونائی ام که حاضر بودم سر کلاسش یا نارنگی پوست می گرفتم برا بچه های کلاس...یا با دوست پشت سریم با موبایل چت می کردم...یا کتابای روانشناسی فاطمه رو می خوندم
...24/10/86
وای دهنم رسما سر..س شد سر این صنایع شیر...برا یه واحد تئوری به اندازه درس 4 واحدی درس داده بعد به اندازه درس یه واحدی واسش وقت گذاشتن...اما خدا بخواد اینم خوب بود...کشکی کشکی داره درسای این ترمم پاس می شه ها... هههااااااااااااا... اییییییییههههههههههه
...
بعد امتحان همه دخترا رفتیم خونه یکی از دوستامون...کل خونه شو بهم ریختیم بعدم رامونو کشیدیم اومدیم خونه... آخ جون 5 روز تعطیلی...حال و حول
....25/10/86
امروز هیچی درس نخوندم
26/10/86
می کنترل کیفی ایمممممممممممممممم....با ننه جانمان می رویم رفیق بازی...حالشو می بریم
27/10/86
ش. می گه باید کنترل کیفیو 20 بشیم...آخه دکتر ج. ما سه تارو نشون کرده که ترم دیگه م در خدمتشون باشیم...جالب اینجاس که دکتر.خ ام گفته اگه این ترم دکتر ج. بندازتون منم ترم دیگه از بازرسی گوشت می ندازمتون...دکتر ج. ام تائید کرد و گفت:" مگه خبر نداری؟ما چند تا هستیم که تیمی کار می کنیم"
...الهی...خب ما که پایه ایم تا آخر هر ترم با دکتر.خ درس داشته باشیم...چی بهتر از این؟![]()
به ش. گفتم راستش تو اگه می خوای 20 شی من جلوتو نمی گیرم اما 20 شدن یه چیزی می خواد که من اونو ندارم...مطمئنم ه. هم نداره
...
شب فاطمه اس ام اس زد که تو مجلس عزاداری شب عاشورام...اینجا فضا خیلی ملکوتیه...نیت کنین دارم واستون دعا می کنم...یکی مثه اون اینقد به فکر همه یکی مثه ما که به فکر خودمونم نیستیم
28/10/86
امروز عاشورا بود... بدم نمی اومد یه مراسمی می بود و می رفتم...اما راستش از یه سری اداهای این مداحا اینقد لجم می گیره که ترسیدم برم بیشتر عصبانی شم ...حالا انگار بود جائی که بخوام برم...یکی دوبار اومدم بابارو چاخان کنم حداقل ببرمون تا نزدیک حرم دسته ها رو ببینیم و عزاداریاشونو گوش بدیم...مخصوصا ترکا ... خودمونیم همچین زد تو ذوقم که با چیز یکی شدم...تو این مایه ها که بیش سر جات بچه لازم نکرده
!29/10/86
امروز بدترین روز عمرم بود...بدترین، سخت ترین ، پر استرس ترین و بی رحم ترین روز تاریخ زندگیم![]()
![]()
...امروز خدا یه بار دیگه عظمتشو بهم نشون داد... امروز خدا عزیز ترین کسمو برام حفظ کرد تا من همچنان زیر سایه ی پر مهرش خوشبختی رو حس کنم ... امروز خدا رو همه جوره پشتم حس کردم
!1/11/86
امروز آخرین امتحان تئوری مون بود...کنترل کیفی...همون که استادش نشونمون کرده که ترم بعدم در خدمتشون باشیم...بجز خودش دکتر.خ هم مراقب بود...نه مثه اینکه اینا واقعا تیمی کار می کنن...آخه سر امتحان دکتر.خ ام دکتر ج. مراقب بود...خلاصه وقتی من و ه. همزمان اومدیم برگه هامونو بدیم دکتر خ. گفت:"بخونین...درس بخونین...حیفه بخدا ...بعد رو به ه. گفت مخصوصا تو...ببین از کِی دارم بهت می گم"...کم مونده بود بیچاره به پامون بیفته...مرگ من درس بخونین...این تن بمیره درس بخونین... بعد از دکتر نوبت دکتر ج. بود که سر رامونو گرفت وقتی از جلسه می خواستیم بریم بیرون: "هستین ترم بعدم؟ "ه. گفت:" بستگی داره به شما"...دکتر : "قدمتون روی چشم "
......
فردا کنگره داریم...کنگره سقط جنین... اه شاید نشه بریم...آخه امتحان عملی تک یاخته داریم ساعت 3...همه بچه ها امتحاناشون تموم شد امروز فقط ما موندیم
... تازه امروز بعد امتحان رفتیم review ... نصفشم موند برای فردا صبح...ساعت 7:30 ... بقیه روزو خدا ازشون گرفته
! الان ساعت یکه و من تازه تایپ تحقییقم تموم شده... اگه فردا ندم 5/2 نمره رو از دست می دم... اوه نه...چون تاخیر داشتم کل نمره رو هم بهم نمی ده! دارم از کتف درد می میرم
...3/11/86
بالاخره تموم شد...نه بابا چی چیو تموم شد...تازه شروع شده...از الان باید بشینیم بخونیم برا علوم پایه لعنتی
...امتحان امروزو نسبتا خوب دادم...فقط یه غلط دارم...ایول پوز دکتر ر. می خوره اساسی... همچین بدش نمیومد من بیفتم... بدش نمیومد؟ تازه خوشحالم می شد...خدارو شکر که فقط نیم واحد از این دو واحد دستشه... وگرنه حتما نگهم می داشت! خوبه خدا شناخته
...
نوبت صبح که نشد برم کنگره...اما از بعد ناهارشو بچه ها اومدن دنبالم رفتیم...بدک نبود... اصرار داشتیم حتما سر سمینار دکتر ف. باشیم
...اما آخرشو دیگه مجبور شدیم بریم...بخاطر امتحان... سر سمینار دکتر ر. داشتم از شدت جیش می ترکیدم...اما مگه جرئت داشتم بلند شم! کم لجه؟دیگه بعد می گفت آره این عمدا بلند شد رفت وسط سمینار من...بعد خر بیار باقالی بار کن!
اییییییییشششششششششششششش ... عصر دوباره بعد امتحان رفتیم که certificate مونو بگیریم...آقای هاشمی ام گیرمون آورد که این همه راه اومدین حیف نیست با استاداتون عکس نگیرین؟ گیر داده بود برین به دکتر مُهری بگین بیاد تا ازتون عکس بگیرم...مام رومون نمی شد آخه تا حالا باهاش درس نداشتیم...آخرشم خودش رفت گفت دکتر بچه ها می خوان باهاتون بعکسن...دکترم قربونش برم کم آدم ضایع کنه؟... به هاشمی می گفت :"مگه خودشون زبون ندارن بیان بگن که تو اومدی وساطت؟
"... بعد کلی عکس با این و اون دنبال فرصت بودیم با ف.عکس بگیریم...خدا شفا بده...همه دنبال پسر جوون می دون ما دنبال استادامون
...
خلاصه روزی بود امروز...بچه ها می خواستن شب برن خونه سارا اینا صفا... اما من اومدم خونه...ترجیح دادم امشبو که می خوام استراحت کنم پیش خونواده م باشم... جدیدا خیلی بهشون احساس وابستگی می کنم...خیلی بیشتر از قبل...خیلی دوسشون دارم...خدایا شکرت!!!
4/11/86
.
.
.
.
.
این آخرین نوشته م بود قبل علوم پایه...و اما تا اون روز هم من برنامه م همینجوری بود...تازه چند روز قبل امتحان افتاده بودم به چه کنم چه کنم...امتحان خیلی خیلی سخت بود...همه استاداهم بعدش گفتن...از اونجا که ما دو تا امتحانو یه جا می دیم- ( علوم پایه و پاتوبیولوژی) که در واقع باید یکیشو پارسال می دادیم و یکیشو قبل ورود به کلینیک که همون پره حساب می شه اما بخاطر گش... مسئولین دانشکده جفتشو باهم سال چهارم ازمون می گیرن- این امتحان خیلی فشار زیادی رو بچه ها وارد کرد...خصوصا قسمت علوم پایه که هم مدت زیادی ازش گذشته بود و هم سوالاس بی نهایت ریز و سخت بود...بی خیال از ما که گذشت اما قرار شده از این به بعد شورای آموزشی قبل از برگزاری امتحان یه دور سوالارو چک کنه تا مثه این دفه اینقدر غیر استاندارد نباشه
و اما ترم جدید بلافاصله از روز 23 بهمن شروع شد...ما علنا هیچ تعطیلات بین ترمی نداشتیم
......
یه نتیجه گیری کردم من تو این مدت...اونم اینکه اصن آپ کردن و نکردن وبلاگم هیچ خللی در درس خوندنم وارد نمی کرد...چون اصلا درس خوندنی در کار نبود...فقط افه ش بود
...
از این به بعد سعی می کنم تکرار نشه...غصه نخورین دیگه![]()
![]()
پایان
