تبليغاتX
نیش عقرب

بالاخره تموم شد...هم بنائی و اسباب کشی هم عروسی...نمی شه گفت همه چی عالی بود چون هیچوقت کار هول هولکی عالی از آب در نمیاد...فقط برای من همین مهمه که همه چی تموم شد و حالا من می تونم یکم با فراغت خاطر درس بخونم...خیلی عقبم ...می شه گفت هنوز اولشم...هنوز 10 واحدم نخوندم...تا دوماه دیگه مگه معجزه کنم که نصف 102 واحدو بتونم فقط یه دور رو خونی کنم...6 هفته مونده تا پایان ترم...و من حتی لای جزوه های درسی این ترممم باز نکردم...روزائی که با میتی می ریم کتابخونه می درسیم خوبه...اما اونم دو هفته س که بخاطر درگیریای من کنسل شده...

کلافه م...

و سر در گم!

فقط خدا خدا می کنم این امتحان لعنتی پاس شه...در همین حد برام کافیه! به کارای مهم تری دارم فکر می کنم...به کتابی که داریم با دکتر فتحی می نویسیم...این امتحان بد جوری دست و بالمو بسته و فکرمو مشغولیده...با این حال دارم سعی می کنم فقط درسائی رو بخونم که برای خودم مفیده و نه برای علوم پایه!

با همه ی این درگیریای ذهنی نمی دونم چرا بازم خوشحالم برا خودم...آرزو به دلم موند بتونم برای یه بارم که شده پیشنهاد دوستای درس نخون تر از خودمو برا بیرون رفتن رد کنم و بشینم مثه بچه آدم درس بخونم...همون قضیه ترک عادت و این حرفاس......

ولی می خوام جدی جدی عزممو جزم کنم...نه برای علوم پایه...علوم پایه بهونه س...چهار سال الکی تو دانشگاه چرخک زدم اما الان که دارم به خودم نیگا می کنم می بینم هنوز همون جای اولم وایسادم...نیاز به یه تکون اساسی دارم... اینم شد کار که از اول ترم تا آخر ترم خوش باشی ...بعدم شب امتحان به گه خوردن بیفتی و دو دستی بکوبی تو سرت...آخرشم به ضرب و زور و دعا و نذر و نیاز یه پاسی بگیری و...خدا بده برکت!!!!

نمی گم تصمیم گرفتم درس بخونم چون من اساسا از رنگ جزوه هام خوشم نمیاد!می دونمم که بی فایده س چون نمی خونم...برا همینم رفتم که با دکتر فتحی کار تحقیقاتی انجام بدم...این یکم هلم می ده...و چون کارش سنگینه و سمبه دکترم پر زور...مججججبوووورم کارو جدی بگیرم...مگه با همین کارا من یکم آدم شم...ولی خودمونیم الان که حسابی روم فشاره! فهمیدم وقت بدیو انتخاب کردم برا به خود اومدن...ترم علوم پایه...آدم عوضی  که میشه همه کاراش عوضیه

خلاصه که خود بخود با این گرفتاریا تایم نت بازیمم کم می شه...شاید بکلی بذارمش کنار تا اطلاع ثانوی...به مامان اینا گفتم قبض تلفنو ندن تا یه طرفه بشه...اینطوری دیگه وسوسه م نمی شم...

ایشا... بعد امتحانم از خجالت همه تون در میام...می دونم تو این مدت بی معرفتی کردم اما این می دونم که شما گل تر از این حرفائین...خر شدین نه؟

همتونو می بوسم...به نوبت!

دعام کنین

پ ن۱:جالبه ها... ملت هر غلطی می خوان می خورن آخرشم همه فامیل و دوست و آشنا به سرشون قسم می خورن...چرا؟چون قیافشون مظلوم نماس! بعد من همیشه باید چوب این قیافه غلط اندازمو بخورم؟!آی سوز داره...آی سوز داره

 

پ ن۲:

رویای کودکانه ای که شب و روز باهاش زندگی می کردم به وقوع پیوست!!!!!!!!!!!...

ای کاش من هنوز همون طفل بودم با همون رویای کودکانه...

یعنی ممکنه یه روزم رویای امروزم رنگ حقیقت به خودش بگیره؟...شاید!

ولی مطمئنا اون روز هم من برای خط کشیدن رو آرزوی بچگونه ی امروزم به خودم تردید راه نخواهم داد!

 

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 0:53 |