کفتر و موش و مرغک
همه به دنبال تو
چشم به درمان تو
می گن با بوق و تنبک
روز دامپزشک مبارکککککککککککککک!![]()
کفتر و موش و مرغک
همه به دنبال تو
چشم به درمان تو
می گن با بوق و تنبک
روز دامپزشک مبارکککککککککککککک!![]()
اگه قرار باشه نازی یک بار در سال آدم بشه اونم همون شب احیاء بیست و یکمه...دیشبم مثه پارسال با بچه ها قرار گذاشتیم همه باهم تو مراسم شرکت کنیم...بهمین خاطرم قرار شد با سرویسای ساعت 8 دانشگاه بریم حرم...و اینطوری شد که من دومین مراسم احیاء زندگی مو تو حرم آقا امام رضا برگزار کردم
...یادمه پارسال تو مراسم حسینیه دانشگاه خیلی گیج و ویج بودم...اما امسال کلی بلد شده بودم...مثلا یاد گرفته بودم وقتی قرآن به سر میگیرن به امام زمان که رسید باید پاشی رو به قبله وایسی
...پس چی خیال کردی ما اینیم داداش
...
اما خیلی حال و هوای عجیبی بود...تو یه شبای خاصی حرم انگار یه جور دیگه س...به نظر روشن تر از هرشب میاد...وقتی ما رفتیم هنوز زیاد شلوغ نبود...اینکه می گم شلوغ نبود ینی مثه همیشه بود که بازم شلوغه ها...اما آخرش که دیگه می خواستیم بریم ینی ساعتای یک جای سوزن انداختن که نبود هیچ... دسته دسته آدم داشتن تازه می اومدن حرم...فک می کردی همه ی مردم مشهد الان تو حرم جمعن...وااااااااای باید می بودین و می دیدین که چه حال عجیبی داشت...
یادمه پارسال حسی که تو شبای قدر داشتم حس یه آدمی بود که خیلی از خودش راضی بود اما داشت به حساب شکسته نفسی می کرد...نه اینکه واسه خداش گردنکشی کنه اما بهرحال ته دلش می گفت:خدایا من امتحانمو پس دادم...اونجا که باید می لغزیدم نلغزیدم و خودمو نگه داشتم...قبول داشتم خدا هم کمکم کرده اما خیلی به خودم می بالیدم...چه اعتماد بنفسی!![]()
تو این یه ساله خدا تو موقعیتای مختلف بهم فهموند که: جوجه بیش سر جات!آدم رِفتی بِرِه ما(خدا با لهجه مشهدی) وهم برت داشته که خیلی می تونی؟من اگه اراده کنم تو از خودت هیچ اراده ای نداری...من اگه نخوام نگهت دارم تو به یه چشم بهم زدن رفتی ته دره...همه جا غرور در برابر منم غرور؟یادت رفته اگه هرکاری کردی به این خاطر بوده که من خواستم؟می خوای خلافشو بهت ثابت کنم؟بیا بگیر.........دیدی؟دیدی من می تونم به آنی خوارت کنم؟ اما نه!همینقدر بسته...می ذارم قسر(؟) در بری...به شرطی که دیگه پر رو بازی از خودت در نیاری...از من بخواه...بخواه که هدایتت کنم...دیدی که اگه یه لحظه ازت غفلت کنم با خاک یکسانی...این که چیزی نبود...یه چشمه ش بود تازه...دیدی؟ تو از خودت هیچی نیستی...به عبارتی همون ریز می بینمت جوجو![]()
آره...فقط باید اون بخواد...و اگه حتی آسمون و زمین و قدرتمند ترین نیروهای بشریم باهم دست به دست هم بدن ولی اون نخواد بی فایده س...نمی خواد دیگه مگه زوره؟ و همین برات بهتره...شک نکن!![]()
خلاصه که خیلی فاز داد دیگه...البته بین مراسم ،حاج آقا نمی دونم کی اَک اومد یکم سخنرانی کرد که خب اونجا چون ما تایم آدم شدنمون رو به اتمام بود دیگه گوش نمی دادیم و همه مون به حالت غش رو هم افتاده بودیم و حرف می زدیم
...که یهو حرفای حاج آقا بیخ پیدا کرد و مام ناخوداگاه گوش کردیم ببینیم چی می خواد بگه
...داشت می گفت:" ای زنان و دخترانی که با مردان نامحرم رابطه دارید..."حالا این قسمتش به ما مربوط نبود اما اونجا که می گفت:" و ای زنان و دخترانی که مو و صورت خود را می آرائید و با آرایش در کوچه و خیابان خودنمائی!!! می کنید و باعث تحریک!![]()
مردان می شوید!!!؟؟؟؟"... آخه یکی بگه مردک اینجا جای این حرفاس؟ یه لحظه که برگشتیم دیدیم ملت نیشاشون بااااااااااااز اما روشون نمی شه بخندن و دستاشونو گرفتن جلو دهناشون
...البته جوونترا...پیرا هم نچ نچ می کردن... حالا ولم نمی کرد این حاج آقا انگارخوشش اومده بود
... هی دوست داشت کشش بده ...فک کنم خود حاج آقام دلش خیلی پر بود
!!!استغفرا...
بعد مراسمم رفتیم خوابگاه...حالا من خوشم اومده بود دلم نمیومد چادرمو درآرم
...بقول بچه ها بد جوگیر شده بودم...حالا نمی گم تا ساعت 3 چقدر شلوغ بازی در آوردیم که آبرومون نره
... اما اون وضع اسف باری که تو نمازخونه خوابگاه داشتیم خیلی باحال بود...حاضر بودیم رو زمین خشک بخوابیم اما نریم تو اتاق بچه ها...دقیقا مثه پارسال...جالبتر از همه اونجا بود که موقع اذون صبح آقا اومده بود نماز جماعت بخونه مام مثه یتیما یه گوشه پهن بودیم
...خجالتم که قربونش بشم وقتی ما وارد می شیم اون از اون یکی در فرار می کنه
...شقایق می گفت حالا من هرچی سرتو می پوشوندم آقا نبینه تو تو خواب هی ملافه رو می زدی کنار
...گفتم بابا من و آقا این حرفارو نداریم باهم...آقا از خوده![]()
امروزم تا نیومدن واسه نماز ظهر از نمازخونه پرتمون نکردن بیرون خودمون از خودمون نفهمیدیم باید بریم خونه هامون...آخه پول داده بودیم باید حداکثر استفاده رو می بردیم
...تو روحمون با این شب زنده داریمون![]()
ببخشید باز من روده درازی کردم...عادت کنین دیگه
...
دیر به دیر آپ می کنم و کمتر سر می زنم...ببخشید اما هیچ ربطی به علوم پایه نداره
...برنامه م خیلی فشرده س
دعام کنین تو این شبا...
فدای شما...نیش عقرب مهربون![]()
![]()