تبليغاتX
نیش عقرب
  • ما خوشحالیم...ما برنده شدیم...ما دشمن را با خاک یکسان نمودیم...ما گفته بودیم تا نیشمان را نزنیم آرام نمی گیریم...ما خونسردانه دشمن را به چیز خوردن واداشتیم...دشمن فهمید که دیگر نباید با ما در بیفتد...و ما دگربار به خود مفتخر شدیم...خدایش نیش عقرب را به مامش ببخشاید...آآآآآآآآآممممیننننننننن...
  • قدیمیا راست می گن که خدا از سلطان محمودم بزرگتره...قربونش بشم حال عظیمی بهم داد...خطر فقط یه اپسیلون با گوشم فاصله داشت...دوسم داشت یا بهم فورجه داد!!!...نمی دونم...فقط می دونم اگه لطف اون بالائی نبود الان باید با دسته گل می اومدین سر قبرم...فداش بشم که اینقد باحاله...آخه دفه اول نیست که از این حالا بهم می ده...خدائی! خیلییییییییییییی کرتیم
  • این یه هفته فورجه ای که دادن به اندازه کل تابستون فاز داد...و من تونستم سه صفحه پاتو بخونم...دمم گرم...
  • فکر می کردم معده م دست از لوس بازیاش برداشته...اما دقیقا از ظهر روز سوم دوباره شروع کرد به جنگولک بازی...و بعد افطار شدیدترم شد حتی...مثه پارسال اواخر ترم اول که یهو دل دردای شدید دور ناف و تهوع با تمام علائم آپاندیسیت بهم دست داد طوری که دیگه همه دوستام به فکر این بودن که کمپوت و آبمیوه بخرن که بعد عمل بیان بیمارستان ملاقاتم...تازه داشتن برنامه ریزی ام کردن که این می تونه بهونه ای باشه برای عقب انداختن میان ترم نمی دونم کدوم استاد...خلاصه اینطوری شد که امسالم مثه پارسال نمی تونم همه روزه هامو بگیرم...اما اینطور که بوش میاد این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست...آخه با اینکه چند روزه که روزه نمی گیرم اما هنوزم دست برنداشته...نمی خوام خب من می خوام روزه بگیرم...باور کنین از بچگی این روزه گرفتن برای من عقده شده...اولا که بچه بودم که مامانم نمی ذاشت روزه بگیرم...هنر که می کردم دو یا سه روز در ماه روزه می گرفتم...اونم با هزار اصرار و التماس...اولین سالی که من تونستم همه روزه هامو کامل بگیرم سوم دبیرستان بودم...نمی دونین چه ذوقی می کردم که همه ی ماهو روزه گرفتم...اما حالا هم که مامان و بابا می ذارن روزه بگیرم معده ی حسودم نمی ذاره...تو روحش...الاغ عوضییییییییییی...خوشحالی می بینی من به این روز افتادم نه؟دلت خنک شده الان نه؟شاید منم بودم دلم خنک می شد...شاید اگه یکی با منم بد تا می کرد از خدا می خواستم تقاصشو پس بده...اما نه...من هیچ وقت کسیو نفرین نمی کنم...حالا تو واقعا نفرینم کردی؟ آره دل من؟
  • گاهی وقتا تو حکمت کارای خدا می مونم...واقعا می مونما...که چقققققققققققدرررررررررر بزرگه...که چقققققققققدررررررر کاراش رو حساب کتابه...و شرمنده می شم از اینکه گاهی به اصرار و التماس یه چیزیو ازش می خوام و از اینکه بهم نمیده ازش عصبانی می شم که آخه چرا...همیشه زمان بهمون می فهمونه که چرا یه چیزیو که از خدا می خوایم بهمون نمی ده...نمی دونم برای شما هم اتفاق افتاده یا نه اما من خیلی این موضوعو تجربه کردم...فک می کنم خدا می خواد به بنده ش بفهمونه که صلاحش در همونی بوده که براش مقدر کرده...برای همینه که بعد یه مدتی  راهیو که بنده ش ازش می خواسته براش هموار می کنه تا ببینه آیا اون هنوزم سر حرفش هست؟اونجا اگه بنده به اون شعور فکری رسیده باشه که  آگاهانه و از روی تعقل اون راهو ایگنور کنه اونوقت می فهمه که چرا خدا مدتها قبل حاجتشو نداده!!!!!.........
  • تو مهمونی وقتی چشمم به مامان first love م افتاد هنگ کردم...انتظار دیدنشو نداشتم...جالب بود برام...یاد این موضوع افتادم که چقدر اون موقعا که بچه تر بودم یه همچین صحنه هائی رو برای خودم خیالبافی می کردم...اما الان...فقط می تونم بخندم ...همین و بس(شاید این یه مثال خیلی ساده برای مطلب بالائی باشه)
  • این روزا یکم گیج می زنم...زمان می خوام که افکارمو منسجم تر کنم...که تو تصمیم گیریام درست عمل کنم...احساس می کنم دیگه زیادی همه چیو شوخی گرفتم...می ترسم شوخی شوخی با مغز بخورم زمین...اما از طرفی ام احساس می کنم حالاحالا ها حال نمی کنم زندگیو جدی بگیرم...شخصیتم دچار تزلزل شده...نمی فهمم الان چوکاره!!!...مشکل اینجاس که کسیو هم نمی تونم پیدا کنم که تو این زمینه بهم کمک کنه...کاش می فهمیدی من چی می گم...کاش می تونستم یه دنیارو بدم و در عوضش یه چیزو بدست بیارم...کاش خدا یه عقل درست و حسابی به من بده...کاش...
  • ببخشید اگه نمی تونم زیاد سر بزنم...خیلی گرفتارم این روزا...اما همیشه بیادتون هستم

 

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 22:25 |

باز داره بوی مهر میاد...

باز داره مدرسه ها باز می شه...

باز من مجبور شدم برم دانشگاه برای انتخاب واحد...

باز من احساس می کنم باید برم دستشوئی...

عجب تابستونی بودا...چه زود تموم شد...مفید بود؟ نه!  الکی گذشت؟ نه!  پس چی؟ نه؟؟؟؟!!!!!!!!

خب تنها کاری که نکردم این بود که درس نخوندم دیگه...وگرنه هم ایستگاه دامپروری سر جاش بود هم کلینیک شیما جون...کلینیک که در واقع یه توفیق اجباری بود چون اصلا قصد نداشتم این تابستون برم اونجا اما خب خانم دکتر خودش زنگ زد گفت بیا دست تنهام منم روم نشد بگم نه نمیام...خلاصه که بهمین خاطر نتونستم اونطور که باید و شاید وظیفه ی مادریمو در حق جوجوها ادا کنم...واما یه چیز خیلی جالب...من شخصا اینو که جوجه ها روزای اول زندگیشون هر کیو می بینن فک می کنن مامانشونه تجربه کردم...نمی دونین چقدر بامزه بود وقتی تو سالن راه می رفتم همشون دنبالم می اومدن...جوووننن من بگردمشون احمقای  خنگو!

 امروزم که آخرین روزی بود که رفتیم ایستگاه...به این هوا که مثلا علوم پایه داریم و این برنامه ها ارواح شیکممون...

راستی یه چیزیو جدیدا فهمیدم... قبلنا فکر می کردم آدمی که نفهمه رو به گوسفند تشبیه می کنن...الان فهمیده م که گوسفند خیلی بیشتر از آدم نفهم می فهمه...اینو تجربه ی کاریم در زمینه ی گوسفندای ایستگاه دامپروری بهم ثابت کرد...

اما امشب بد قاطی ام...از زمین و زمون شاکی ام الان...دنبال بهونه ام که فقط پاچه یکیو بچسبم...یه آدم بی شعور عوضی امشب همه برنامه های منو بهم زد...تو روحش رسماااااااااا...خدایا کَرَمتو شکر...گرفتی مارو اساسسسسسسسسس!!!!!

ببین من اگه حال تو یکی رو نگیرم...نیش عقرب نیستم!!!!!یا تو هنوز منو خوب نشناختی...یا دلت برای ضدحال خوردن تنگ شده...منم متخصص همین کارم اتفاقا...همچین داغی به دلت بذارم که دیگه یاد بگیری منو بچه فرض نکنی ... گنده تر از تورو آدم کردیم ما...به قول مشهدیا که: مال ای حرفا نیستی دِداش!!!!!!

اینقدم به آپ من گیر ندین مگه نمی بینین دارم خودکشی می کنم برای علوم پایه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

(بلاگفا شوخیش گرفته یا ما هک شده ایم؟)

به خدا یه چیزی پرت می کنم الان

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 22:3 |
جالبه...یه دوستی تو اورکات این مطلب پائینو برای من اسکرپ گذاشته بود...نمی دونم از کجا می دونست من نیش عقربم

روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند!!!!! .
او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد!!!!.
مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد!!! ,
اما عقرب بار ديگر او را نيش زد!! .
رهگذري او را ديد و پرسيد:
"براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي" .
مرد پاسخ داد:
"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم!

((حالا يکَم فکر کنيم ! يکَم چشامونو باز کنيم ببينيم چند تا عقرب دورو برمون زندگي مي کنن چند تا آدم هستن که هنوز اعتقاد دارن طبيعتشون عشق ورزيدنِ!؟؟؟))

من از همینجا به عقرب بودنم مفتخرم...کی می خواد عقرب باشه؟دستش بالا

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 19:26 |