تبليغاتX
نیش عقرب

قبل از هرچیز باید بگم تشگر می کنم از همه ی دوستانی که تولدمو تبریک گفتن...همتونو می دوستم اما نمی بوسم چون اسلام دست و پامو بسته پس فقط دخترارو می بوسم...و اما اونائی که گفتن من از خودم بزرگترم باید بگم خودتی اسمته فامیلته هرجا بری دنبالته...حالا اصن حرف شمام درست باشه باید بیاین بزنین تو ذوق بچه؟ها؟با تو ام دکتر پاندا...حالا هرچقدم من آدم انتقادپذیری باشم...شما که نباید از این اخلاق من سوء استفاده کنی...دفه آخر باشه ها......با تو ام هستم نسرین خانم...نذار من نیشمو نشونت بدمااااااااااایول...ترسیدین نه؟

 

و اما من از طرف قهوه ی عزیز به بازی فیلمنامه دعوت شدم...موضوع  بازی اینه:

اگه قرار باشه یه فیلم از سرگذشت و یا زندگی شما تا به این سنی که هستید درست کنن:

۱ چهار اتفاق مهم زندگیتون که باید حتما بهشون اشاره بشه کدومهاهستن؟

۴ تا که خیلی زیاده...اما خب یکیش می تونه خراب کردن کنکور باشه...همیشه وقتی یاد کنکور می افتم افسوس می خورم که کاش معارفمو خوب زده بودم...اونوقت الان خیلی اوضام فرق می کرد...یادمه وقتی جلو اسمم کد ۱۴۹۹(فک کنم همین بود)رو دیدم یه شبانه روز نشستم  گریه کردم...اما الان دیگه تا حدودی رشته مو دوست دارم...اگه سختیشو بذاریم کنار می شه گفت عالیه!

دومین اتفاق مهم زندگیم و سومیش خیلی بهم مربوطن...اما خب چون فیلمای ایرانی محدودیت پخش دارن و برای زیر ۱۸ سالم ممنوعه،پس مجبوریم سانسورش کنیم...

و اما چهارمیش چیزی نمی تونه باشه جز فوت امیررضا شاگرد اول دانشکده مون که من خیلی باهاش لج بودم و خیلی باهاش بد کردم و بعد مرگش تا مدتها فکرش مثه خوره منو راحت نمی ذاشت...همین اتفاق باعث شد من خیلی از اخلاقای بدمو کنار بذارم و خیلی از اشتباهات گذشتمو جبران کنم...خدا رحمتش کنه

۲ چهار اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه خیلی بهتره.

چیزی یادم نمیاد...فک کنم اگه بخوان از همون ۴ تای اولی فیلم بسازن خودش یه سریال ۱۰۰ قسمتی می شه...اما خب به اختصار می تونم اشاره کنم به آشنائیم با چند تا دوست جدید که خیلی تو زندگیم تاثیر گذاشتن...یکیش همین میتی جون خودمونه...و البته هدی...و پیدا کردن یه داداش مهربون و باجنبه مثه مهندس مهاجر که همیشه با راهکاراش منو از سردرگمی نجات می ده و و و...

۳ خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه شخصیت و غیره که باید بهشون اشاره بشه.

سوال سختیه...آخه گاهی اوقات فکر می کنم که خودمم هنوز خودمو خوب نمی شناسم...با اینکه خیلی تبحر دارم در برآورد شخصیت دوستام...کاملا اخلاقای تک تکشون دستمه و بقول معروف رگ خوابشونو می دونم...

نمی تونم اخلاقامو دسته بندی کنم چون نمی دونم کدوماشون بده کدوماشون خوب...

در کل دختر شروری ام...بد برداشت نکنینا...منظورم اینه که بازیگوشم...زیاد شوخی می کنم...تو جمع شلوغم...کلا برا خودم خوشحالم...راحت ارتباط برقرار می کنم اما بعدش در صورتی ادامه می دم که از طرف خوشم بیاد(این خیلی برام مهمه که طرف ظاهر و باطنش باهم بخونه)...اگه با یکی حال نکنم اصن نمی تونم وانمود کنم که باهاش خوبم...و این خیلی بده...معمولا تو رفاقت کم نمی ذارم...که جدیدا فهمیدم زیادم خوب نیست... اهل خیانت در رفاقت نیستم و از این موضوع بشدت متنفرم...یه اخلاق خوبی که دارم اینه که عادت ندارم پشت سر دوستام حرف بزنم... و اگه دوستام جلوم اینکارو بکنن ناراحت می شم...رو دوستام تعصب دارم(اینم بده)...

 تو کل کل کم نمیارم...معمولا اهل خنک کردن دیگران نیستم اما آدمائی که تو جمع بقیه رو خنک  می کنن همچین نیش می زنم که طرف با گه یکی بشه... اهل فخر پاشی و این جور برنامه ها نیستم...از دیدن این جور آدما حالت تهوع می گیرم... این جور افرادو اصلااااااااااا تحویل نمی گیرم...

اگه کسی بخواد لجمو درآره حتی اگه موفق شده باشه با بی تفاوتی کاری می کنم که به چیز خوردن بیفته...برعکس وقتی بخوام حال یکیو بگیرم با همین تریپ بی تفاوتی حالشو جا میارم...تو این یه کار استادم

پرتوقعم..اما نه از همه...از کسائی که دوسشون دارم...اما عادت ندارم انتظاراتمو به زبون بیارم...و همینطور احساسمو... روحیه ی خیلی حساسی دارم اما هیچ وقت هیچیو بروز نمی دم(در عین ناراحتی می خندم...مگه دیگه عمق فاجعه خیلی زیاد باشه)...شاید بخاطر اون غرور درونیه که دارم که البته اینم به نظر خودم به قیافه م نمیاد اما خیلیا می گن قیافه ت مغروره... حتی اگه از شدت loveدر آستانه ی انفجار باشم طوری برخورد می کنم که طرف فکر می کنه به نظرم پشه م نیست ...می دونم خوب نیست اما هرچی سعی می کنم اینطور نباشم بی فایده س...تو ذاتمه...احساس می کنم یه چیزی ازم کم می شه... برعکس با دوستای دخترم خیلیییییییی راحت ارتباط عاطفی برقرار می کنم...یه اخلاق بدی که دارم خیلی سریع به هم جنسام اعتماد می کنم...یه اخلاق بد دیگه م که دارم اینه که به جنس مخالف نمی تونم اعتماد کنم...در کل نسبت بهشون بد بینم...ولی یه نکته ی مثبت این وسط مسطا هست...همین اخلاقم باعث می شه کسیو جدی نگیرم...این خودش کلی جنبه ی آدمو می بره بالا...از این اخلاق دخترونه که در مورد هر کسی که بهشون لبخند می زنه سریع تو ذهنشون خیال پردازی می کنن عقم می گیره...به نظرم بزرگترین عامل ضربه پذیر بودن دخترا همینه...

عصبی ام...و وقتی عصبانیتم اوج بگیره دیگه خون جلو چشامو می گیره...شاید برای همینه که چاق نمی شم...اما ظاهر آرومی دارم...

معمولا سعی می کنم گذشتم زیاد باشه اما وای که از کسی کینه بگیرم...دیگه حتی نمی تونم تو روش نگاه کنم...

 

ول خرجم... تبحر دارم در پول نفله کردن... جدیدا یاد گرفتم که یکم جلو ولخرجیامو بگیرم...

به یادگاریا و وسائل قدیمی خیلی علاقه دارم...تقریبا باهاشون زندگی می کنم...

به ارزشام خیلی پایبندم...و به خدائی که در این نزدیکی ست...لای این شب بو ها...حتی زیر میز کامپیوتر من...خیلی جاها حضورشو  به وضوح تو زندگیم دیدم...اونقدر بارز که حتی دوستامم عنوان کرده ن...همون قضیه ی من نبودم دستم بود و ایناها...

در مجموع همه ی اینا رو که گفتم اصن بهش حساب کتابی نیستا... تو بعضی شرایط کاملا متضاد عمل می کنم ...گاهی وقتا فک می کنم دچار چند شخصیتی شدم...

۴ با در نظر گرفتن چهره "واقعیتون" کدوم یکی از هنرپیشه هارو برای بازی نقش انتخاب می کنید؟

این یکی خیلی سخته...شما بگین من شبیه کی ام؟(هرچند اصلا دلم نمی خواد شبیه هنرپیشه ی خاصی باشم...مگه اینکه اون هنرپیشه نیکول کیدمن باشه.........اوه توروخدا؟)

خب...منم دریچه میترال،طهورا،سیناپس،نگارنده،ستاره درخشان،جوراب پاره، جایی برای ناگفته ها،سیاه سپید خاکستری،جراح دیوانه،حرف های یک دل و incidentaloma و بقیه ی لیستمو  دعوت می کنم به این بازی...به شرطی که خودتونو خر نکنین

پ ن:من رسما از همینجا از حضور دکتر ویدا عذرخواهی می کنم که اسمشون از قلم افتاد...و مجددا از همین تریبون ایشون رو اختصاصی به این بازی دعوت می کنم...مادموازل افتخار می دین؟

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 0:27 |

کی می دونه امروز چه روزیه؟

روز خبرنگار؟

خب به من چه؟مگه من خبرنگارم؟

حالا درسته خبرنگار نیستم اما یه وجه اشتراک با خبرنگارا دارم...اونم اینه که بعضی وقتا فضولیم بد می خاره...شاید برای همینه که روز تولد منو گذاشتن روز خبرنگار...

بله درست شنیدین...(شنیدین؟!)...امروز سالگرد تولد منه...نازی خانم امروز 22 ساله شد...بهمین سادگی...نمی خواین بگین فراموش کرده بودین که امروز تولد منه......

چرا باید یادتون می موند؟خب برای اینکه مگه من کم الکی ام؟ نه به خدا من خیلیییییییییییی الکی ام شما خبر ندارین...

ولی چقدر زود گذشت...انگار همین دیروز بود که اومدم گفتم 21 ساله شدم دمم گرم...چه زود یه سال شد...

امروز که داشتم آپ تولد پارسالمو می خوندم خنده م گرفت...چه خلی بودما....نه که الان نیستم...

اما خدائی وقتی خودمو با دقیقا یه سال پیشم مقایسه می کنم  می بینم چه همه عوض شدم...بزرگ؟نه فک نمی کنم...من عمرمم بره عقلم از اینی که هست بزرگتر نمیشه...اما فرق کردم...شاید بشه گفت مهربون تر...و البته افتاده تر...و به نسبت دنیا دیده تر...البته اینارو باید مدیون حوادث و افرادی باشم که تو این یه ساله باهاشون برخورد کردم...

یادش بخیر پارسال چه دادار دودوری اینجا راه انداختم که آی بگیرین و ببرین و بچرین که نازی دنیا اومد...امسال ولی حس آنچنانی ندارم...شاید چون پارسال خودمو خیلی دوست داشتم اما امسال از خودم خوشم نمیاد...برا همینه که خودمو تحویل نمی گیرم...عجب خری ام...ای بابا

راستی یه سوال از دوستائی که منو دیدن...من بزرگترم یا قیافه م؟دلیل دارم که می پرسما...آخه می دونین! چند روز پیش یه ضدحال خوردم اسیدی...رفته بودیم خونه مامان بزرگی که براش یه مهمون اومد...من قبلا اسم این خانومو شنیده بودم...یه بارم دیده بودم اما تو خاطرم نبود...اونم فقط مامانمو می شناخت...خلاصه مجلس گرم صحبت بود که خالمم اومد... خاله که وارد شد من بلند شدم گفتم سلام خاله جون...که یهو این خانومه به مامانم گفت: خاله جون؟مگه این دخترته؟من از اون موقع فک می کردم این عروسته...(حالا انگار اگه عروسمون بود نمی گفت خاله؟ینی به خاله می گفت عمه جون؟یا مثلا هوی خانوم!!!!!!)

خودمونیم اینقدر بهم برخورد که حد نداشت...همونجا گفتم ماماااااانننننننن...ینی چی؟ینی من اینقد قیافه م بزرگ نشون می ده؟

لجم از اینه که من اصن آرایشم نداشتم که بگم آرایش بوده  که قیافمو بزرگ نشون داده...این ینی من الان باید عروس می شدم و نشدم؟ هووووووووووووووووققققققققققق

بعد برای اینکه خودم خودمو دلداری بدم گفتم نه این خانمه لابد تو خونواده شون دخترارو به 18 که رسید پرش می دن...نمی دونه تو خونواده ی ما دختر فقط وقتی تصمیم می گیره شرشو از سر بابا مامانه کم کنه که در آستانه ی ترشیدگیه...

خلاصه اینجوری شد که این سوال برام پیش اومد که کی بزرگتره...من یا خودم...من قیافمه ها...خودم خودمم...فهمیدین چی شد؟

اصن بی خیال ... گور پدر خانمه ...مهم اینه که دل جوون باشه که خب دل من الان 5 سالشم بیشتر نیست...

بگذریم...

خلاصه که همین دیگه...امروز تولدمه...منتظرم که امسالم مثه پارسال دوستام یکی یکی بهم زنگ بزنن و تولدمو تبریک بگن...پارسال که مرام کشم کردن...حتی دوستای شهرستانیم که من اصن باورم نمی شد یادشون مونده باشه که تولد من کی بوده زنگ زدن و تولدمو تبریکیدن...دمشون گرم...

اینم از طرف خودم به خودم:

راستی...تو نمی خوای تولدمو تبریک بگی؟.................

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 0:16 |

حالا می فهمم...

حالا می فهمم دپرسی تو منشا ش چی بود...

بعضی حرفا هستن که پر از ابهامن...به ظاهر خیلی ساده میان اما ممکنه توشون هزار تا معنی نهفته باشه...نمی دونم منظور منو متوجه می شین یا نه اما گاهی می شه که یکی یه حرفی به آدم می زنه و آدم فکر می کنه که کاملا حرف طرفو فهمیده...اما شاید مدتها طول بکشه تا بفهمه که منظور واقعی اون طرف از اون حرفی که زده چی بوده...

بذارین یه مثال ساده بزنم:

فرض کنین دوستتون میاد بهتون می گه: من دیروز یه پازل  ۱۰۰۰تیکه سر هم کردم...

و بعد می گه که دیگه نمی خوام مخمو کار بگیرم سر یه همچین پازلی...

و خب شما فکر می کنین که حتما بخاطر این بوده که سر اون جورچین خیلی وقت گذاشته و حالا دیگه حوصله نداره این کارو بکنه...یا اصلا خوشش نیومده و فهمیده که خیلی کار بی خودیه که آدم واسش وقت بذاره...

اما مدتها بعد متوجه می شین که دلیل حرف دوستتون این نبوده...بلکه این بوده که اون پازل اونقدر سخت بوده که اون نتونسته از پسش بر بیاد و بهمین دلیله که دیگه نمی خواد بره طرفش...اما روش نشده بود اینو مستقیما بهتون بگه...چون وقتی یادش می افته احساس می کنه که خیلی هویجه...

گاهی اصلا لازم نیست بشینی و منظور یکیو از حرفی که زده تجزیه تحلیل کنی...چون ممکنه بعد ساعتها فکر بازم به نتیجه نرسی ... اما گاهی فقط یه جرقه...فقط یه جرقه.......

آره...درست فهمیدم...

حالا می فهمم که افسردگی تو هیچ ربطی به خدا نداشت!!!!!

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 17:24 |