كارآموزي تو ايستگاه دامپروري دانشكده ي كشاورزي اصلا شبيه كارآموزي تو كلينيك خانم دكتر ضيائي نيست...دوستام مي گن احمقي كه اومدي اينجا...اگه خانم دكتر مارو قبول مي كرد عمرا اگه اونجا رو ول مي كرديم بيايم اينجا...اما براي من تجربه ي جالبيه...روز اولي كه من و سارا معرفي نامه برديم براي مهندس مدائني نشست 3 ساعت برامون روضه خوند كه اينجا محيطيه كه بايد واقعا توش كار كرد...استريل بازي و از اين برنامه ها نداريم...اگه مي تونين تحمل كنين كه خب قبوله اما اگه فكر مي كنين سختتونه و يا خونواده هاتون با اين موضوع كنار نميان بهتره از همين اولش نياين...ما هم سِوِر وايساديم گفتيم نههههه ما اصلا سوسول نيستيم
...خلاصه كه قرار شد دو روز در هفته از 7 صبح تا 5/3 اونجا كار كنيم...بي مزد و منت...مهندس گفت شما 2 تا رو جدا از دوستاتون مي ندازم كه سرتون به بازيگوشي بند نشه
...از طرفي كلي بهمون گوشزد كرد كه چون اينجا مال دانشكده ي كشاورزيه و چون شما 6 نفر تنها گروهي هستين كه از دامپزشكي اينجا كارآموزي مي كنين و از طرف ديگه بچه هاي علوم دامي همچين دل خوشي از دامپزشكيا ندارن سعي كنين زياد وارد حاشيه ها نشين
....
اينو همون روزاي اول فهميدم...روز اول سارا يه مشكلي براش پيش اومد و نتونست بياد... من تنها دختر گروه بودم...بچه هاي علوم دامي كه فاميل منو نمي دونستن همه ش منو خانم مهندس صدام مي كردن
...اما وقتي فهميدن علوم دامي نيستم ديگه سعي كردن فاميلمو ياد بگيرن![]()
![]()
وقتي يه مختصري ازشرح كارائي كه قراره بكنيمو براي مامان و بابا گفتم اونام خوششون نيومد...بابا مي گه الكي داري خودتو خسته مي كني و وقتتو هدر مي دي...اين بيگاريه...اما خب از اونجا كه بچشونو مي شناسن كه چه لجبازيه مي دونن كه حريف من نمي شن
...اما منم تصميم گرفتم ديگه نگم اونجا چيكار مي كنيم...يني اگه مامان بفهمه كه اون روز ما داشتيم استخر ماهيارو لايه روبي مي كرديم عمرا اگه بذاره من ديگه پامو بذارم اونجا
...ولي خب خودمونيم خيلي خوش مي گذره بهمون...هم فاله هم تماشا...يه خوبي كه داره اينه كه اونقدر وقتم پر مي شه كه فكراي جورواجور نمي كنم
...
بذارين يه خاطره براتون تعريف كنم...
روز اول بعد عيد آزمايشگاه ويروس ما تشكيل نشد و بهمين خاطر ما از 2 تا 4 بيكار بوديم...من و دوستمم كه عمدتا عادت نداريم سر جامون بند بشيم تصميم گرفتيم بريم و به عادت سال اول دور تا دوردانشگاهو متر كنيم
...خلاصه راه افتاديم...اينم بگم كه يه عادت ديگه اي كه ما داريم اينه كه به هر تريائي كه مي رسيم اتراق مي كنيم...يني اگه فول فولم باشيم بايد يه چيزي بزنيم
...خلاصه اون روزم بعد اتراقي كه توي تريا مهندسي كرديم دوباره راه افتاديم به سمت مقصدي نامعلوم...بين راه مهندسي و دانشكده ي دارو يه جاده ي يك طرفه وجود داره كه دورتا دورش درخته و بندرت ازش ماشين رد مي شه...و درختائي كه اطرافشه مانع از اين مي شه كه ماشينا يا افرادي كه از جاده ي اصلي رد مي شن به اين طرف ديد داشته باشن...اون روز وقتي ما اومديم عرض اين جاده رو رد كنيم ديديم كه از پاي درختا يه آب زلال خيلي سرد جاريه...اين اتفاق از نوادر بود...تا حالا ما اونجا يه همچين رودي نديده بوديم...اما خب اونقدر از ديدن اون آب اونم وسط ظهر ذوق زده شده بويدم كه يه چند ثانيه اي وايساديم و همينطور زل زده بوديم به آب و دلمون نمي اومد از اونجا بريم
...دوستم گفت چقدر حال مي ده الان پامونو بذاريم تو اين آب...تو اين گرما خيلي مي چسبه...يهو به سرم زد گفتم: پايه اي؟
گفت: من آره تو چي؟راستش منم از پايه بودن اون تعجب كردم اما خب هوسي بود كه به سر جفتمون زده بود
...در نتيجه در كمال بي آبروئي كفشا و جورابامونو در آورديم و نشستيم لب باغچه و پامونو كرديم تو آب
...ووواااااااااااييييي كه چقدر لذت بخش بود...همينطور داشتيم حال مي كرديم و از طرفي ام مي پائيديم كه كسي اگه رد شد بزنيم به چاك كه اگه آشنائي مارو تو اون حال مي ديد همون يه ريزه آبروئي ام كه ازمون مونده بود به باد مي رفت
...البته يكي دوتا ماشين رد شد از اون جاده كه خب ما محل نداديم....فقط يادمه يكيشون بدجوري برگشت با چشاي از حدقه بيرون زده بهمون نگاه كرد انگار كه داره چيز عجيبي مي بينه
... تو همين حال و هوا بوديك كه يهو ديديم دو تا از پسراي مهندسي دارن از خيابون رد مي شن و ميان اين طرف...باورتون نمي شه ما با چه سرعتي بلند شديم و كفشامونو پامون كرديم و جوراب به دست شروع كرديم به دويدن
...بيچاره ها هنگ كرده بودن كه اين دو تا دختره سر ظهر پشت درختا چيكار مي كردن
...به اولين جائي كه رسيديم يني پارك دانشكده ي رياضي شروع كرديم جوراب پوشيدن...يه صحنه ام اونجا همه ي ملت نيگامون كردن...و ما هم انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده
...اصولا رسوا تر از اين حرفائيم...دوستامون باورشون نمي شد كه ما يه همچين كاري كرده باشيم...به قول اونا ما هر جا مي ريم يه جوري بايد مشهدي بودنمونو ثابت كنيم![]()
...ولي خب من اگه همين كارارو هم نكنم ديگه زندگي برام هيجاني نداره...
يادمه قبل امتحانا داشتم با يكي از دوستام درد دل مي كردم...گفتم احساس مي كنم به تنوع احتياج دارم...براي مني كه عادت كردم هر روزم پر از ماجرا باشه تحمل اين يكنواختي يكم سخته...كاش از خدا يه چيز ديگه مي خواستم...يه هفته بعد كه داشتم با همون دوستم حرف مي زدم وسط امتحانام بود... و اون دهنش از تعجب باز مونده بود كه عزيزم تو داري امتحان مي دي ديگه نه؟![]()
...اما امروز دلم نه اينكه براي اون يكنواختي تنگ شده باشه...اما از اين همه تنوعم حالم داره بهم مي خوره...دلم براي اون سكون تنگ شده كه چقدر دلچسب بود...خودمو تو اين همه تنوع غرق كردم كه شايد در اعماق اون دوباره يه جائي براي سكونت پيدا كنم...اما هر چي بيشتر مي گذره به اين نتيجه مي رسم كه...بر عبث مي پايم
............
I'm diggin' the way
I'm diggin' the way to something
I'm diggin' the way to something better
پ.ن:پي نوشتم نمياد همينطوري خوشم اومد كه باشه![]()
