امتحان انگل بندپا هم بخير گذشت...اما خودمونيم امتحان كه نبود...مايه دق بود...5تا سوال داده بود مفهومي... مثلا تو يه فارمي گوسفندا فلان علائمو نشون دادن...سگ يارو هم قبلا بطور مزمن اون علائمو داشته...خود پدرسگشم كور بوده به سگش محل سگ نداده بوده كه چه مرضي داشته...حالا كه كل گله دارن به سلامتي سَقَط مي شن كك به تنبونش افتاده كه چه خاكي به سرش بريزه...اومده خِر تو دامپزشكو چسبيده كه خرم زير باره بچه مو مُلا كن...حالا تولازم نيس بگي اين مرض چيه چون اونو كه ننه فاطي ام مي دونه با اين علائم گله چه مرگشه...تو بيا بگو اون عامل چوجوري از سگه رفته تو گوسفند بعد حالا چوكاري؟چوكار نيستي...تا گند بالا اومده بكلي برطرف بشه...اصلا معلوم نبود چي بايد براش بنويسيم...خب بديش اين بود كه نمي دونستيم الان چيو بايد توضيح بديم...اين كه گوسفندا از سگ گرفته ن كه همون پسر منگول همسايه ي مام مي فهمه
...چوجوريش سواله...حالا يكي بگه اصن چوجوريش به من چه...به تو چه...به دامدار چه...به اون بع بعي ننه مرده چه...مرتيكه مريضي مارو سر كار مي ذاري؟اينم شد سوال؟
من كه يه احتمالا براش مثال زدم كه خودمم خنده م مي گرفت
...اما مثيكه خيلي ام چرت نبوده ...از 5 شدم 5/3...بالاترين نمره هم 4 بود...الان خودمم نمي دونم از كجا نمره گرفتم چون همش دري وري براش نوشتم...يه كلمه از جلسه اول دو خط از جلسه آخر
...بعد واسه خودم سيكل سرهم مي كردم...عامل گوسفندي رو با سگي عقد مي كردم بچه دار مي كردم باز طلاقشونو مي گرفتم بچه هاشونو به ثمر مي رسوندم...اي اول خودمو دست كم گرفته بودمااااا![]()
...حالا حسابشو بكنين كه اين يه سوالش بود...نيم ساعتم بيشتر وقت نداشتيم...
حالا اينا رو بي خياااااااااال...قيافه ي بچه ها سر جلسه امتحان خداااا بود
...مخصوصا دخترا...اصن فقط دخترا
...عين اين كتك خورده ها...دريغ از يه كرم رو صورتا...من كه از ترس ناخنامم از ته گرفته بودم
...سر جلسه مقنعه ها همه روي پيشوني...يه خنده بازاري بود بيا و ببين...بعد امتحان تو دستشوئي غلغله بود![]()
![]()
حالا ديگه فقط يه امتحان مونده...فارما... اين يكي ديگه مرگمه
...آخه از اول ترم اين همه دارو رو هم جمع شده...موندم چطوري اينا رو تو 2 روز حفظ كنم...اونم مني كه همه مي دونن عمرا اگه واسه درس از خواب شبم بزنم...ديگه به من چه...مي خواد تموم شه مي خواد نشه![]()
همين يه امتحانم كه بدم مي افتم به ولگردي تا آخر ترم
...گور پدر كنفرانس فارما و تحقيق انگل وكار روي يه پايان نامه ي داروو ترجمه ي باكتري و پوستر بيهوشي وگزارش كاراي عقب افتاده و............
واقعا من وقت مي كنم برم ولگردي؟
اي فاتحه به اين زندگي...
راستي اومده بودم يه چيزي تعريف كنما...چه همه چرت گفتم
...
يه روز سر كلاس فارما دكتر فتحي جيگر پدرسگ(حال مي كنين همينجور آرايه از خودم در مي كنم؟
) قبل از شروع درس براي اينكه ما از حال و هواي انگل لعنتي و استاد دلبرش در بيايم يه داستان كوتاه خيلي جالبو اول اسلايداش گذاشته بود...تو ذهنم بود كه برم ازش بگيرم و اصلشو اينجا بذارم...اما متاسفانه يادم رفت...حالا ترجمه شو از من قبول كنين ديگه
:
يه خانمي مي ره فرودگاه ...از فروشگاه براي خودش يه بسته بيسكوئيت مي خره..وبعد مي ره مي شينه توي سالن انتظار...اتفاقا يه آقائي ام مياد كنارش مي شينه و سرش گرم مي شه به روزنامه خوندن...خانم سر بيسكوئيتو باز مي كنه و يه دونه از توش بر مي داره...و آقاي كنار دستيش هم يه دونه بيسكوئيت براي خودش برمي داره
...خانم لجش مي گيره كه چرا آقاهه پررو پررو بدون تعارف از بيسكوئيت اون برداشته بدون حتي يه اجازه...اما به روي خودش نمياره(بسكه خانما ماخوذ به حيان![]()
)...خانم بيسكوئيت دومو بر مي داره و پشت سرشم آقاهه يكي ديگه بر مي داره
...و اين هر بار تكرار مي شه...و خانمه هم هر بار عصباني تر مي شه كه روتو برم هييييييي...بفرما تو دم در بده
...اما باز جلو خودشو مي گيره و چيزي نمي گه...هر چي با غيظ به آقاهه نگاه مي كنه آقاهه سرش تو روزنامه و انگاااااااااااار نه انگاااااااااااار...خلاصه اين ادامه پيدا مي كنه تا اينكه فقط يه بيسكوئيت تو پاكت مي مونه...به اينجا كه مي رسه آقاهه بيسكوئيتو نصف مي كنه و نصفشو برمي داره...و نصفشو مي ذاره براي خانم
...خانم ديگه كفرش در مياد...ديگه رو تا اين حد
؟؟؟؟؟؟مياد يه چيزي بگه اما بازم خويشتن داري مي كنه...بالاخره انتظار به سرمياد و خانم بايد سوار هواپيما بشه...وقتي سر جاش مستقر مي شه...در كيفشو باز مي كنه تا نمي دونم چي برداره...شما چي كار دارين چي...يه چيزي...فضولين؟ اما همين كه در كيفشو باز مي كنه كه چيز برداره با كمال تعجب مي بينه پاكت بيسكوئيتش سالم و سربسته تو كيفشه...اونجا بوده كه تازه متوجه مي شه كه اون تموم مدت داشته از بيسكوئيت اون آقا مي خورده![]()
جالب بود نه؟![]()
پس تا بعد...دعا هم يادتون نره![]()
