تبليغاتX
نیش عقرب

از قبل عيد قرار بود كه ما به پيشنهاد مهندش هاشمي مسئول سمعي بصري مون يه حركتي تو دانشكده انجام بديم كه همه تو كفش بمونن....اونم اين بود كه بيايم تو دانشكده بساط آشپزي راه بندازيم...يه هفته پيش آقاي هاشمي خرمونو گرفت كه الان وقتشه...نشستيم برنامه ريزي كرديم و نتيجه ش اين شد كه همين دوشنبه اي كه گذشت ديگ آش ورودي 83 برپا شد...هر كي قرار بود يه چيزي بياره...كلي برنامه ريزي كرده بودم ببينم چي ارزون تره...گفتم نخود كيلو 1000 تومنه پس من نخود ميارم...اما بعدا ديدم مثيكه فرقي ام نمي كرده...قرار شد از قبل بچه ها موادشونوتو خونه  بپزن...حالا كي اين نخودارو بگيره دستش ببره تا دانشگاه...بابا كه صبح زود مي خواست بره سر كلاس...اما من ساعت 9 بايد دانشكده مي بودم...پس چاره اي نبود جر اينكه تمام راه وزن اين دو كيلو نخود پخته شده ي آبدارو خودم به تنهائي تحمل كنم( والا فكر كنم اون 5 كيلو ام بيشتر بود وزنش)...لازم بذكره كه تو مشهد اصلا تاكسي سرويس وجود نداره...ولي خب نه...اسما به دادم رسيد...بهرحال رسيديم و موادو تحويل داديم به آشپز يني آقاي محمدي...آشي كه آشپزش پسرا باشن چيييييييي بشه...من ديگه در جريان بقيه ش نبودم چون تموم مدت داشتيم با بچه ها مي گفتيم و مي خنديديم و رو تراس دانشكده با آقاي هاشمي مون مي عكسيديم...نزديك ظهر كه شد يكي از پسراي شيكمو گفت من با آش سير نمي شم بريم ساندويچم بخريم...اين شد كه ما يه تعداد از دخترا براي اينكه يه كار مفيد اين وسط انجام داده باشيم رفتيم ساندويچ بخريم...وقتي اومديم آش سرو شده بود...يني ما به بهم زدن آش نرسيديم...و چقدر پسرامون مارو مسخره كردن كه بيچاره ها شما بختتون همچنان بسته مي مونه...چه كلي افتاد اين وسط...ايول...خيلي فاز داد...

اما چشمتون روز بد نبينه...همين كه من اولين قاشق آشو گذاشتم دهنم احساس كردم تا اعماق وجودم سوزيدن گرفت...اين چرا اينقدر تنده؟؟؟؟؟؟؟؟قاشق بعدي:چرا هيچي زير دندونم نمياد!!!...چرا اينقدر لوبياش كمه؟پس نخودش كو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟همه بچه ها يه نگاهي بهم انداختن و دور و برشون...و همه ديديم كه بعععععلههههههههه...پلاستيك نخودا روي يكي از ميزا دست نخورده داره به ريش همهء ما مي خنده...ايول آش بدون نخود...خورده بودين شما تا حالا؟گفتم آشپز كه پسر بشه بهتر از اين نمي شه...بحث شد كه چرا و به چه علت نخوداي طفلك زبون بسته ي من ايگنور شده بودن؟و ريشه يابي شد كه چون دور از چشم آشپز محترم بوده و از اونجا كه اين جماعت بلانسبت شما عقلشون به چشمشونه آقا تشخيص ندادن كه شايد تو آش نخودم بايد ريخت...اديب گفت خب اينكه پخته س بريزيم توش همين الان...اما خب گفتيم بي خيال...يه وقت ديدي بدتر از ايني شد كه الان هست...اما كاش عيب آشه فقط كمبود نخود بود...من اصلا نتونستم با تندي آش كنار بيام...تازه  همون 2 تا قاشق كار خودشو با معده ي نازنين من كرد و من سر كلاس باكتري تمام مدت داشتم سرفه مي كردم...البته بقيه بچه ها با به به و چه چه تا سه تا كاسه آش خوردن اما اين همه ادويه براي معده ي داغون من سم بود...همونجا كاشف به عمل اومد كه اينم گند جناب اديب بوده...آقا يهو با شوق و ذوق موبايلشو در آورد و گفت: مي دونين چرا تنده؟ما از لحظه لحظه ي پخت اين آش سند داريم...و ما با چشماي ورقلمبيده ديديم كه چطور پسره ي بي مزه وقتي تو خونه داشته پيازارو سرخ مي كرده  بسته ي فلفل قرمزو خالي كرده بود تو تابه...تو روحش...خب من آش نخوردم...عوضيييييييييييييي...چقدم خوشحال بود از كارش...همشم مي گفت نه بابا تند نيست كه...اصلا آش بايد تند باشه...

ولي بهرحال اونروز خيلي بهمون خوش گذشت...مخصوصا كل كلي كه بينمون بود...به من يكي كه خيلي فاز داد... خصوصا كه شاخ اين پسره چاغالو رو شكستم...عمرا اگه من كم بيارم...

بعد از مراسم آش خورون وقتي ما رفتيم سر كلاس بيچاره پسرا يه تعدادشون موندن تا ظرف و ظورفارو بشورن و كف آشپزخونه رو تميز كنن...چقدم بهشون مي اومد...

حالاجدا از همه ي مسخره بازيا و كري خوندنا جو كلاسمون خيلي بهتر شده بود...البته من همچنان با يه عده اي مشكل دارم و عمرا تا صد سالم باهاشون خوب نمي شم... يه عده اي كه بنظر مياد هيچ وقت نمي خوان آدم شن...جوگير بودن تو خونشونه...همينان كه من هر كار مي كنم نمي تونم با خودم كنار بيام كه باهاشون خوب باشم...ولي خب بقيه خوب بودن...فكر مي كنم از وقتي مطهره نماينده شده ديگه خيلي از اون لج و لجبازياي بچگونه ي كلاسمون كمتر شده....شايدم ما داريم بزرگ مي شيم...اميدوارم بهتر از اينم بشه...و ما بتونيم يه محيط صميمي تر و بهتري بين خودمون ايجاد كنيم...

      

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 7:53 |

بازي ترس كودكانه...خودمونيم خنكه ها...اما خب به احترام دوست جونم كه دعوتم كرده منم توش مي شركتم...

1.يكي از چيزائي كه من از بچگي ازش مي ترسيدم دزد بود...وقتي خيلي خيلي كوچيك بودم(از الانم يكم بزرگتر بودم)فكر مي كردم دزدا با بقيه آدما فرق دارن...فكر مي كردم بايد قد خيلي بلند داشته باشن و خيلي ام ترسناك باشن...هميشه اسم دزد كه مي اومد من ياد تير چراغ برق مي افتادم...نمي دونم چرا

2.يكي ديگه از چيزائي كه من از بچگي ازش مي ترسيدم ملخ بوده...كلا از همه ي حشرات بالدار مي ترسيدم...هنوزم مي ترسم اما ملخ از همه ش ترسناك تره...شايد چون يهو مي پره و غافلگيرت مي كنه

3.اما بزرگترين ترسم هميشه اين بوده و هست كه يه روز احساس كنم هيچ پشتوانه اي ندارم...خدا اون روزو نياره

.

.

.

.

.

پ ن:تموم مدتي كه داشت جريانو تعريف مي كرد من داشتم وانمود مي كردم كه حالم خوبه و هيچ حس خاصي ندارم...اما تموم وجودم پرشده بود از حرص...با اينحال فقط مي خنديدم...چه سخته آدم وانمود كنه چيزيش نيست...كاري كه من هميشه مي كنم...

اما آخه مي شه آدم از دوستش توقع نداشته باشه؟از دوستي كه اين همه سنگشو به سينه زده...موقعيت خودشو به خاطر اون به خطر انداخته...آخه چطور مي تونه اينقدر راحت تو روي من حرف بزنه...حالا هرچقدم بي اهميت...بايد بفهمه كه هر حرفي كه منو آزار مي ده نبايد بگه...يني نمي فهمه؟نمي دونه من برخلاف ظاهرم چقدر حساسم؟چرا مي دونه...خودش ديد...به چشمش ديد همه چيو...ديد كه من چطور تو اين بازيا آب شدم...اون روز كه من تموم كلاساي صبحمو دودر كردم...رو تراس دانشكده دو زانو نشستم و با انگشت يخ زده م رو برفا نقاشي كردم...گريه كردم...دور يه ميدونو بيشتر از 50 بار دور زدم...تهديد شدم...از نفس افتادم...از ترس خودمو انداختم تو بغلش و زارزار گريه كردم...اون شاهد همه ي اين صحنه ها بود...حالا چطور اينقدر راحت همه چيو به مسخره مي گيره...يني فكر مي كنه خنده ي من واقعيه؟دارم كم كم به همه چي شك مي كنم...دوست خوب اصلا وجود نداره

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 1:42 |

تموم شد

باز از شنبه بايد بريم مرسه

و من بازم هيچ كار مفيدي تو اين تعطيلات انجام ندادم…بابا بسكه تحقيق و كنفرانس ريختن رو سر ما بدبختا خب معلومه كه وقتي واسه درس خوندن نمي مونه…حالا نه كه قبلنا كه از اين برنامه ها نبود معدل من همينطور الف مي اومد…اما بازم از درس خوندن بهتره بخدا…البته بجز كنفرانس فارما كه دهن همه مونو رسما سر..سيده…مرتيكه روانيه بخدا…از همه جا كه ميمونه به فونت اسلايدات گير ميده...حيف كه دوسش دارم وگرنه عمرا تحويلش نمي گرفتم

راستي چرا يه كار مفيد انجام دادم...ديشب خودمو كشتم تو عروسي بسكه رقصيدم...چقدم خوش گذشت جاي همتون خالي...يه صحنه ي باحالم اتفاق افتاد...در واقع يه ضدحال باحال...تو عروس كشون همينطور كه ما داشتيم خودمونو خفه مي كرديم كه گلاي ماشين عروسو بكنيم، همزمان با اينكه خواهر خانم داداشم دسته گلي كه كنده بودو پرت كرد تو ماشين يه آن من احساس كردم كه پام گرم شد...و پشت سرشم صداي دوست زن داداشم بود كه گفت:علي بچه م بالا آورد.........اونجا بود كه من تازه فهميدم اين همه سفيدي رو لباسم اون شير خوشمزه ايه كه پرهام لطف كرده و رو مادر زن آينده ش بالاآورده(ديگه با اين قحطيا كه الان راه افتاده مام بايد فكر آينده ي بچه هامون باشيم ديگه)...چشمتون روز بد نبينه من تا اين صحنه رو ديدم و به محض اينكه رايحه ي دل انگيز شير ترش به مشام مباركم رسيد احساس كردم كه الانه كه منم بالا بيارم...خلاصه بالاجبار مجبور شديم كنار خيابون نگه داريم و اينطوري شد كه عروس و دوماد از دست ما يه نفس راحتي كشيدن...بهرحال ما ده دقيقه اي عقب افتاديم بخاطر اين قضيه... و نتيجه شم اين بود كه وقتي دوباره بهشون رسيديم نصف بزن و بكوباشون تموم شده بود

فكر كنم عروس خانم راضي نبود گلاي ماشينشونو بكنيم...آخه جالبيش اينجا بود كه خواهر خانم داداشم خودشو تا كمر رو ماشين عروش پخش كرده بود و از اون طرفم عروس از شيشه اومده بود بيرون كه نذاره گلارو از رو ماشين بكنن...گيس و گيس كشي...اي بابا حالا از آخر كه قرار بود اون گلا كنده بشن...ما فقط داشتيم كار خودشونو راحت تر مي كرديم...بماند كه بقيه رسالت ما رو به اتمام رسوندن،آخر كار ماشينه بهر چيزي شبيه بود الا ماشين عروس...لخت لخت شده بود...

حالا من موندم تعبير اينكه دوماد رو مادر زن آينده ش بالا بياره چيه؟دخترم بدبخت كه نمي شه نه؟اي بابا اينم از شانس ما...اما بازم  تا خرخره بهم خوش گذشت...من بازم عروسي مي خوام...مشغول ضمه(!!!!!؟؟؟؟) س هر كي عروسي داشته باشه منو دعوت نكنه ها...حالا اين استادا يه عروسي اي از دماغ من در آرن كه...

نه ديگه من الان فقط تو فاز سِرچم...كشته منو اين سِرچاي لامصب...

خب ديگه گناه دارين ديگه بيشتر از اين نمي چِرتم

برم که کلی کار می دارم...

تابعد

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 23:37 |

روز دوشنبه يه قرار وبلاگي كاملا دوستانه با حضور من، دريچه ميترال و طهورا توي چيز برگزار شد...چيكار دارين كجا يه جائي بود ديگه...راستش اونجائي كه ما براي ناهار انتخاب كرده بوديم بسته بود...آخه ناسلامتي روز قبل از شهادت امام رضا بودا...مشهدم غلغله...از همه جا دسته ها به طرف حرم حركت مي كردن...ترافيك وحشتناك بود... اصولا آدم وقتي تعطيل باشه بهتر از اين كه كار نمي كنه...اينم روز بود آخه  واسه قرارگذاشتن؟ البته من كاملا بي تقصير بودم...قرار بود يا قبل از اون قرار بذاريم يا كلا بندازيم تو هفته ي اول عيد...من به طهورا گفته بودم كه هر وقت وقتِ آزاد داشت به ماهم خبر بده....مخصوصا اينكه بچه يه هفته بيشتر قرار نبود مشهد بمونه...من و ميترال كه از قبل قرار بود اون روز بريم بيرون و چون طهورا هم اعلام آمادگي كرد گفتيم پس همينو رسمي مي كنيم ديگه... حالا بماند كه ما با چه مشقتي خودمونو رسونديم سر قرار...اما وقتي به در بسته خورديم خدائي خيلي ضايع شديم...رفتيم يكي دو جاي ديگه ديديم اونام بسته ن...بماند كه تو راه من تمام فك و فاميلمو در حال خريد ديدم و از خجالت آب شدم كه تو يه همچين روزي با دوستام اومدم ناهار!!!!! بالاخره اولين جائي كه ديديم بازه خودمونو پرت كرديم توش اما هنوز طهورا نيومده بود...ظاهرا رفته بود همون جاي اولي...بهش خبر داديم كه يه چهارراه بياد پائين تر... و همونجا وايسه تا ما بريم دنبالش...حالا جالبيش اينجاس كه هيكدوم تاحالا نديده بوديمش فقط ميترال عكسشو ديده بود...سر چهارراه دنبال يه دختر مي گشتيم كه اونم دنبال 2 نفر بگرده...اول يه دختره ديديم كه داره با موبايلش ور ميره....گفتم اون نيست؟ميترال گفت نه بابا طهورا بچه م مثبته اين چيه!!!بعد چشمم افتاد به يه دختر ديگه كه مقنعه پوشيده بود...اما خيلي گرد بود....گفتم ميترال پس اينه...گفت نه بابا من ديدم عكسشو اين شكلي نبود...كه يهو هردومون چشمون افتاد به اونطرف خيابون و ديديم كه يه خانم دكتر خيلي باشخصيت( كه اصلام قصد ازدواج نداره)وايساده و دور و برشو نگاه مي كنه...از دور جفتمون شناختيمش...حتي من با اينكه نديده بودمش...خلاصه زنگيدم بهش كه از همونجا كه وايسادي مستقيم بيا جلو...و خودمون تو شلوغي گم شديم...بچه سر كار بود حسابي ديگه...ولي خب همين كه اومد اين طرف خيابون و چشمش افتاد به من شناسائيمون كرد...حيف شد مي خواستيم بيشتر اذيتش كنيم...

خلاصه رفتيم و نشستيم به ناهار خوردن وحرف زدن و غيبت كردن ...كلي جاي همه ي دوستاي وبلاگيو خالي كرديم...مخصوصا سوزان(نگارنده)...براي همينم گفتيم بهش بزنگيم و حسابي سوزش بديم...براي من كه واقعا خيلي هيجان انگيز بود كه صداشو بعد از دو سال و نيم دوستي بشنوم...بهش گفتيم بابا پاشو بيا مشهد يه زيارتي ام مي شه ولي چون مهمون داشت و بهرحال سرشم شلوغ بود گفت نمي تونم بيام ...اما خودمونيما اين سوزان و ميترالم هي واسه ما كلاس مي ذاشتن...يه فيزيوپات فيزيوپاتي راه انداخته بودن كه بيا و ببين...حالا يكي بگه چيه حسوديت مي شه؟؟؟؟؟ها مگه نمي دونستي من حسودم...خلاصه بعد از صرف ناهار و تلكه كردن ميترال به بهونه ي شيريني قبولي علوم پايه ،طهورا رو چون ديرش شده بود راهي كرديم كه بره بچه به زندگانيش برسه...اما من كه هنوز اون موقع وقت خونه رفتنم نبود و ميترالم كه بدتر از من...باكمال پرروئي همچنان لنگر انداخته بوديم...ساعت حدود سه و نيم شد و نم نم احساس كرديم كه نگاها داره يه جورائي رومون سنگيني مي كنه...واسه همين گفتيم تا با آبروريزي ننداختنمون بيرون خودمون زحمتو كم كنيم...اما تكليف حرفاي ناتموم چي مي شد؟ تصميم گرفتيم بريم يه ساعتي ام تو يه كافي شاپ بشينيم....حالا شب شهادت كافي شاپ بازم مگه پيدا مي شه؟اما ما پيدا كرديم...شانسي شانسي ديديم 19 بازه...من گفتم بيا همين اولش بپرسيم كه اگه بازه ي زماني داره بي تعارف از همونجا برگرديم... آقاهه نيم ساعت واسمون حرف زد كه آخرش بگه مي تونين تا 5 كه مي بنديم باشين،ولي  با عرض پوزش چون شب شهادت آقاس به حرمت آقا 5 تعطيل مي كنيم...و كلي ام التماس دعا داد بهمون...يني از اين ضايع تر كه 2 تا...( چي بگم زبون قاصره) شب شهادت راه افتادن تو خيابونا از اين كافي شاپ به اون كافي شاپ... حالا اگه يه شهر ديگه بود يه چيزي....خود مشهد كه مركز عزاداري ام هست ...ولي امام رضا باحال تر از اين حرفاس...با ما همشهريا راه مياد...

5 كه شد ديديم اي بابا اينجام ديگه الانه كه ببنده...ولي حرفاي ما هنوز تموم نشده...ناسلامتي 21 سال زندگيه كم كه نيست...ولي خب چاره نبود....تا يه مسيريو باهم پياده رفتيم و بعدم بناچار از هم خدافظي كرديم...اما خدائي من كه لاشه م رسيد خونه... دقيقا 5 ساعت فك زده بوديم...حالا اين ميترال كلي اصرار التماس كه يه چيزي نگي آبروي من بره اما خب من نمي تونم چشممو رو حقايق ببندم كه...شما تاحالا از من دروغ شنيدين؟تا همينجاشم كه از يه سري چيزا فاكتور گرفتم كلي لطف كردم...خيلي اعتراض كني بقيه شم مي گما...

خلاصه كه اونروز يه روز كاملا بيادموندني براي من بود...ديدن دوستائي كه تنها ذهنيتي كه ازشون داشتم دست نوشته هاشون بود خيلي برام جالب بود...طهورا با اينكه خيلي وقت نبود كه وبلاگشو مي خوندم اما دقيقا همون چيزي بود كه تو ذهنم ازش داشتم...يه چهره ي خيلي مهربون و دوست داشتني و نمكي...

ميترالو ولی تا حدودی از یکم قبل تر می شناختمش...اما اولين چيزش كه منو گرفت چشاش بود...بابا شهلاااااااا

خيلي دوست داشتم كه سوزانم تو اون جمع بود و مي تونستم اونم از نزديك ببينم...اميدوارم بزودي اين اتفاقم بيفته...

بگذريم....تادو ساعت ديگه سال تحويل مي شه...

حالا طبق عادت هميشگي هر ساله ي من بريم سروقت فال حافظ:

چشاتونو ببندين و نيت كنين...

مرا مهر سيه چشمان زسر بيرون نخواهد شد           قضاي آسمانست اين و ديگر گون نخواهد شد

رقيب آزارها فرمود و جاي آشتي نگذاشت                مگر آه سحرخيزان سوي گردون نخواهد شد

مرا روز ازل كاري بجز رندي نفرمودند                        هرآن قسمت كه آنجا رفت وازآن افزون نخواهد شد

خدارا محتسب مارا بفرياد دف و ني بخش                كه ساز شرع ازين افسانه بي قانون نخواهد شد

مجال من همين باشد كه پنهان عشق او ورزم          كنارو بوس وآغوشش چگويم چون نخواهد شد

شراب لعل و جاي امن و يار مهربان ساقي               دلا كي به شود كارت اگر اكنون نخواهد شد

                                      مشوي اي ديده نقش غم زلوح سينه ي حافظ

                                      كه زخم تيغ دلدارست و رنگ خون نخواهد شد

ببخشييد اگه يكم بي ناموسي بود تقصير من نبود حافظ حالش خراب بود...

سال خوبي رو براي همتون آرزو مي كنم...

هميشه شاد باشيد...

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 1:42 |