تبليغاتX
نیش عقرب

نمي دونم چي شد كه حرف كلاس زبان شد...اينكه من شروع كردم از معلم كلاس زبانم گفتن...كه 10 سال پيشم با همين معلم درس داشتم...كه اون موقع تازه ازدواج كرده بود...و و و...

اين شد كه دوستمم ياد معلم كلاس زبانش افتاد...و شروع كرد از دكتر ماكان تعريف كردن...كه همون چند سال پيش واسه تخصص رفت امريكا...

يهو زد به من كه بلند شو بريم تا درب باهنر من يه كاري دارم...بي كاريم ديگه...امتحان پاتو هم كه نداريم...از جنگل و باغ وحش و رودخونه و بيابون و خيابون گذر كرديم...تا رسيديم به درب باهنر...دوستم هنوز داشت از ماكان مي گفت...كه اون زمان تولدش دعوتش كرده بود و باباش خيلي از اين بابت عصباني شده بود...از خيابون رد شديم...وارد كوچه روبروئي شديم...دوستم مي گفت مامانش گالري نقاشي داشت...يهو جلو يه خونه وايساد و گفت: اين خونه شونه... و دستشو گذاشت رو زنگ...گفتم چيكار مي كني ديوونه؟ گفت: مي خوام ببينم از اون سالا تا الان خبري ازش شده يا نه...

:بله؟

- سلام آقا خسته نباشين...مي خواستم ببينم خانم پيراسته تشريف دارن؟

: نه نيستن...شما؟؟؟؟

_من...راستش من از دانش اموزاي قديم ماكان هستم...اون موقع كه من شاگردش بودم رفت امريكا...مي خواستم يه خبري ازش بگيرم

: ماكان...نه هنوز كه نيومده...حالا بفرمائيد داخل...

_ نه ما مزاحم نمي شيم...فقط ...

: خواهش مي كنم چه مزاحمتي بفرمائيد بالا حالا صحبت مي كنيم...

_ باشه پس ما اگه اشكالي نداره چند دقيقه مزاحمتون مي شيم...

:اختيار دارين...بفرمائيد بالا طبقه دوم...

من هاج و واج مونده بودم...بريم تو واقعا؟

_آره ديگه...

گفتم: خره با اين ريخت و قيافه؟ مثه بدبختا...روت مي شه تو؟

_ راستم ميگيا...حالا اشكال نداره...خودش كه نيست...

: اين باباش بود؟

_آره...

تو آينه قدي راه پله يه نگاه به ريختمون انداختيم...صد رحمت به بدبختا...

رسيديم دم در...در باز شد و يه پيرمرد لاغر و خوش برخورد با يه لبخند گوگولي جلو ما ظاهر شد...تعارفمون كرد تو...حتي نذاشت كفشمامونو در آريم...

خونه خيلي بزرگ نبود...اما تا دلتون بخواد تميز و مرتب بود...تموم مبلا ملافه كشيده...همه چي سر جاي خودش...و تموم ديوارا با نقاشي هاي خانم پيراسته تزئين شده بود...نقاشياش واقعا عالي بودن...آقاي فرديس سريع يه ملافه از روي يكي از كاناپه ها كشيد براي ما...وبعد هم خودش رفت تو آشپزخونه تا برامون قهوه آماده كنه...و هر چي اصرار كرديم كه قرار نيست زياد بمونيم فايده نداشت...تو اين مدت من و دوستم تموم قاب عكساي رو دكورو ديد زديم...عكس ماكان...خانم پيراسته...اقاي فرديس و...دوستم شديدا فضوليش مي خاريد كه ماكان تو اين مدت ازدواج كرده يا نه...گفتم بگو آقاي فرديس زحمت نكشين همين الان بگين اگه ماكان ازدواج كرده كه ما رفع زحمت كنيم...جالب اينجاس كه اين ماكان خان الان بايد كم كم سي و هفت هشتو داشته باشه...اي بابا سن و سال كه مطرح نيست...

بعد يه رب بيست دقيقه آقاي فرديس با سه تا فنجون قهوه اومد و بعدم نشستيم به حرف زدن...باورتون نمي شه من و دوستم اونقدر محو حرفا و رفتاراي آقا منشانه ي آقاي فرديس شده بوديم كه اصلا گذشت زمانو حس نمي كرديم...شايد به جرئت مي تونم بگم به عمرم پيرمردي به اين خوش صحبتي و جنتلمني نديده بودم...از اون آدماي دنيا گشته اي كه تموم زندگي شون پر تجربه هاي  جالب انگيز بوده...آقاي فرديس البته اينطور كه مي گفت واسه يه سري كارا اومده بود ايران و خانمش بخاطر وابستگي شديدي كه به نوه ي سه ساله ش پيدا كرده بود نتونسته بود ازش دل بكنه...بعدم بلند شو و آلبوم خونوادگيشونو آورد كه نوه هاشو نشونمون بده... از ماكان گفت كه الان نيويوركه و تا الان چون گرين كارد نداشته نمي تونسته بياد چون بعد ديگه اجازه ي برگشتشو به اين راحتي نمي دادن...اما الان كه گرين كارد گرفته به احتمال زياد تابستون مياد...مي گفت ماكان برخلاف مهران كه اونجا بزرگ شده هنوزم خوي و خصلت ايروني تو وجودشه...بهرحال بهترين سالهاي عمرشو اينجا گذرونده...و ما از اين بين فهميديم كه هر دو تا پسر آقاي فرديس با اينكه خيلي ام خوش تيپن... ترشيده ن...

از بقيه جزئياتش فاكتور مي گيرم...چون اگه بخوام بگم اونقدر حرف واسه گفتن هست كه ممكنه حوصله تون سر بره...البته غلط مي كنين اما خب قرار شده من ديگه كسيو اذيت نكنم....

خلاصه اينكه هم صحبتي آقاي فرديس اينقدر براي ما جالب بود كه وقتي بلند شديم كه بريم من ناخودآگاه گفتم: آقاي فرديس ما مي تونيم گاهي اوقات بيايم ببينيمتون؟

اونم با يه لبخند مهربون گفت: حتما اينكارو بكنين منم خيلي خوشحال مي شم...حتي دوستاتونم بيارين...فقط قبلش به من خبر بدين كه من شرمنده تون نشم...

آقاي فرديس تا پائين همراهي مون كرد و تا لحظه ي اخر تاكيد مي كرد كه بچه ها حتما بازم به من سر بزنين...

حالا فك كنين من و دوستم تا از در اومديم بيرون و درو بستيم شروع كرديم جيغ كشيدن كه واااااااااااااااااااااييييييييييي چه مرد دوست داشتني اي بود...حالا مگه مي تونستيم خودمونو كنترل كنيم...طوري كه هر كي مارو ميديد با تعجب بر ميگشت و به ما مي خنديد كه اين دو تا دختره ديوونه ان...خنده دار تر اينكه با چه عجله اي خودمونو رسونديم دانشگاه كه واسه دوستامون تعريف كنيم كه چيا شده بود

اون روز كلا من تا شب مي شنگيدم واسه خودم...باور كنين اين پيرمرد اينقدر جذاب و باحال بود كه حتي از صد تا جوونم بيشتر به آدم انرژي مي داد...

بقول دوستم حتی باباهای ما این همه مرام واسه دوستای بچه هاشون نمی ترکونن...فوقش از همون پشت آیفون می گن نیست و بعدم تققققق...تازه اگه خیلی کار کنن و نیان پائین خر طرفو بگیرن که تو با بچه ی من چیکار داری؟؟؟؟؟؟؟

حالا قرار شده من و دوستم هر هفته بريم ديدنش...رو ديديم ديگه...

اين اتفاق اونقدر واسه من بياد موندني و جالب بود كه دلم نيومد تو وبلاگم ننويسمش...هر چند مي دونم واسه شماها اونقدر نمي تونه جالب باشه...خب آخه شما كه بابا فرديس مارو نديدين كه...دلتون بسوزه

پ.ن1. اين روزا شدم سوژه ي خنده ي دوستام...تا حرف مي زنم مي گن:ناااازييي تو غِلَط مي كنيييي...حالا نمي شد رو اين دختره ي ديوونه ي شارلاتان يه اسم ديگه مي ذاشتن؟

پ.ن2. بيست دقيقه دير مي رسم سر كلاس...نماينده ي معذول جلو استاد بلند مي گه:من نمي دونم اگه برف بياد اين مي خواد چيكار كنه( بخاطر پالتوئي كه پوشيدم...بابا خب شب سرد می شه)...همينطور كه مي خوام بشينم بدون اينكه نگاش كنم بلند مي گم: خب به تو چه...فضوووووللللللللللللللللل...دهنش صاف مي شه...پررو تر از خودش نديده بود...تا شب بچه ها داشتن با همين تيكه حال مي كردن...اگه مي دونستم اينقدر خوشحال مي شن بهتر مي گفتم...مثلا: گُه ته بخور عنتر( به لهجه ي مشهدي...تيكه اي شده اين روزا بين بچه ها)

پ.ن3: پلنگ خونه ي آزاد واحدِ...(لو ندم بهتره)

پسر: ببخشيد خانم مي تونم چند لحظه وقتتونو بگيرم؟

دختر:در چه موردي؟

پسر: يه امر خصوصي داشتم حضورتون

دختر: نه نمي شه...

پسر: پس اگه ممكنه چند لحظه وقتتونو به من بدين...

دختر:نمي شه آقا لطفا از سر راهم برين كنار

پسر:خب پس يه كار ديگه كنين...من چند دقيقه مصدع اوقات شريفتون بشم

دختر: نه آقااااااااااااااا لطفا مزاحم نشين

پسر: خب پس مي خواي من چند لحظه وقتمو بدم به شما...

دختر با عصبانيت:آقا اگه نري كنار يه راست مي رم بالا حراست...

پسر: اه؟ پس اگه رفتي بالا از اون بالا چند تا نارگيلم بنداز پائين...

دختر در حالي كه داره از عصبانيت آتيش مي گيره راهشو كج مي كنه و از پله ها مي ره پائين...

پسر صدا مي زنه:داري مي ري پائين؟ پس يادت نره سيفونم بكشي...

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 و ساعت 15:26 |

ديروز تموم غصه ي دنيا رو تو دل من جمع كرده بودن...ديروزبه اندازه ي همه ي عالم از خودم بدم اومد...از خودم و دلقك بازيام...از خودم و اين غرور لعنتيم...از خودم و اين حس چندش آور ضدحال زدن...از اين عطش مسخره اي كه هميشه تو وجودم مورمورش مي شه تا همه رو به يه نحوي سوژه ي خنده كنه تا بيشتر تحقيرشون كنه...و هر چه طرف پرمدعا تر اين عطش بيشتر،و هر چه طرف عزيزتر شدت اين تحقير بيشتر...عطشي كه خاموشي نداره...غروري كه انتهاش فقط سقوطه و شكست...

من، آدمي كه تا قبل از اين بخاطر مسخره كردن زرنگ ترين و موفق ترين و در عين حال پرمدعاترين پسر دانشكده به خودم افتخار مي كردم ...ديروز در سوگ از دست رفتنش به مرگ غريبش و حال ننگ خودم زار مي زدم...

اونروز...كه من با شوق تمام از تيكه ي آبداري كه به اون پسر انداختم و بعد از اينكه فهميدم چقدر اون حرف روش تاثير گذاشته بود ذوقم چندبرابر شد...اونروز كه خانم دكتر بخاطر من عذرشو خواست تا كارآموزي تو كلينيكشو بي خيال شه...اون روزكه تو كنگره وارد اتاق شدم و جواب سلامشو سربالا دادم ...هيچ فكرشو نمي كردم كه امير رضا يوسفي...بهترين دانشجوي دانشكده...كسي كه تموم استادا به قبوليش تو آزمون تخصص چشم داشتن...كسي كه همه منتظر ارائه ي پايان نامه ي پرسر و صداش بودن...كسي كه اين سال آخرو از دوستاي خوابگاهيش جدا شده بود تا اميد قبوليشو چند برابر كنه...فقط چند ماه بعد در حالي تو خونه ش از گاز خفه بشه ...كه پشت ميز مطالعه ش در حال درس خوندن بوده...مرگو جلو چشاش ديده اما دست و پاش ديگه اون قدرتو نداشته كه بتونه واسه نجات زندگيش كاري از پيش ببره...نمي تونم فراموش كنم ...اگه اون روز مي دونستم كه اون به اين زودي قراره بره..........

اميررضا رفت...در اوج ناباوري... و با رفتنش همه رو تو بهت گذاشت...

اميررضا رفت...در حالي كه فقط چند ماه تا دكتر شدنش فاصله داشت...

اميررضا رفت...

اما من ديروز نمي تونستم باور كنم جنازه اي كه روبروم تو تابوت رو دست دوستاش داره حركت مي كنه جنازه ي همون كسيه كه من هميشه پشتمو بهش مي كردم تا مجبور نباشم بهش سلام كنم...

هيچ كس نمي تونه حال منو درك كنه...هيچ كس...هيچ كس...

اميررضا مظلوم مرد...غريب...وتنها...و تا دو روز كسي از مرگش باخبر نشد...

خدايا از خودم بدم مياد...خدايا منو ببخش...خدايا يني اونم منو مي بخشه؟؟؟!!!

عذاب وجداني كه ديروز سراغم اومده بود...نه فقط از مسخره كردن اميررضا...كه از همه ي اونائي كه تا حالا بهشون خنديده بودم و تحقيرشون كرده بودم...و در راس همه ي اونا..........

ديروز...وقتي با جنازه ي اون پسر روبرو شدم...نمي دونم چرا ناخوداگاه ياد يكي از دوستام افتادم...دوستي كه به اندازه ي دنيا دوسش داشتم...بيشتر از خودم...بيشتر از هر كسي تو دنيا بعد مامان و بابا...دوستي كه هر لحظه نگران حال خرابش بودم...اما با اين حال اذيتش كردم...و هر چه بيشتر مي خواستمش بيشتر بهش توهين مي كردم...و هر چه بيشتر بهش علاقمند مي شدم بيشتر مسخره ش مي كردم...تا جائي كه پسش زدم...در حالي كه براش مي مردم...و هنوزم با اينكه مي دونم ازم بدش مياد نمي خوام يه مو ازش كم بشه...هنوزم بعد اين همه مدت دلم براش تنگ مي شه...

نمي دونم ديروز چراجنازه ي امير رضا منو ياد اون دوست انداخت...شايد چون هميشه مي ترسيدم كه يه روزي از دستش بدم...و ديروز از اين ترسيدم كه اگه زبونم لال بجاي اميررضا، اون جلو چشام پرپر شده بود...من چه حالي داشتم...ديگه كي فرصت اينو داشتم كه جبران بديا مو بكنم...ديگه كي مي تونستم بهش بگم كه چقدر هميشه به يادش بودم...همونطور كه ديگه فرصتي باقي نمونده كه از امير بخاطر طعنه و كنايه هام و حركات بچگونه م معذرت خواهي كنم...

كاش ما آدما مي تونستيم هميشه اينو به ياد داشته باشيم كه بعضي وقتا فرصت جبران هيچ وقت ديگه واسه آدم جور نمي شه...

كاش مي شد هيچ وقت فراموش نكنيم كه فردا بر هيچ كدوم ما معلوم نيست...

كاش مي شد...مي تونستيم يكم از خودمون بگذريم...

كاش مي شد مي تونستيم يكم از خودخواهيامون كم كنيم و بيشتر بهم فكر كنيم...

كاش مي شد...بتونيم بزرگواري كنيم و همديگه رو ببخشيم...

كاش...

 

 

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت 21:4 |