صبح شنبهH اومد و من با اينكه تصميم گرفته بودم ديگه زياد تحويلش نگيرم اما از فضولي اينكه اون شب چي بين اونا گذشته بود وقتي اومد و خيلي دوستانه دست تكون داد نتونستم خودمو سِوِر بگيرم
...اين بود كه بعد كلاس من و ش. جفتمون پريديم سرش و اونم با آب و تاب شروع كرد تعريف كردن:
بچه ها دنبال يه جاي دنج و باحال مي گشتن واسه شام...اول قرار شد بريم بيرون شهر اما گفتن ممكنه من ديرم بشه واسه همين قرار شد يه جا تو شهر پيدا كنيم كه هم فضاي باز باشه و هم بشه شلوغ بازي كرد توش و منم ميچكارو پيشنهاد دادم...تو اين مدت همه ش پژمان و مهدي مهردادو مسخره مي كردن و منم هي ازش طرفداري مي كردم ...كه يه دفه پژمان گفت حالا تو چيه اين همه از اين دفاع مي كني...منم گفتم خب آخه شما بالاخره مي رين شهرتون و ما مي مونيم و همشهريا...
يهو من و ش. شگفت زده گفتيم: خب هلو چي گفت؟
H
:هيچي نگفت...اما پژمان روشو كرد اون ور كه مثلا قهره و گفت اه؟ اينطوريه؟...منم گفتم نه حالا شوخي كردم بابا نازي حالا قهر نكن...تو دلم گفتم ايول هلو خوشم اومد پس طرف حسابش هر كي باشه تو نيستي چون اگه بودي ريسمونتو مي گرفت
...
...دلتون اومد آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
...
H
:خلاصه رفتيم ميچكا و نشستيم به حرف زدن ...پژمان به مهرداد مي گفت مهرداد تو كه مي گفتي دختر مشهديا خيلي آرومن پس چرا اين اينقد شيطونهما:خب مهرداد چي مي گفت؟
H
: هيچي مي خنديد فقط...بعد گفتن كه خب مهرداد حالا تو از كدوم يكي خوشت اومد...نفس ما اينجا تو سينه حبس شده بود...هر آن منتظر بوديم ببينيم بعدش چي مي شه...الان خوشتون مياد باز بگم ادامه دارد؟؟؟؟؟؟
نه بابا اينجاش به نفع من نبود چون مهرداد گفته بود كه اون چمبه هه اسمش چي بود؟ شماره منو بهش بده...![]()
خب مسلما من كه چمبه نيستم اين دوستم بود كه تپل بود...خودمونيم در اون حالت من با سوسكي كه رو ديفال قدم ميزد هيچ فرقي نمي كردم
...به دوستم نيگا كردم و با شوخي همراه با غيض گفتم: به تو نگفتم چشاتو درويش كن؟گفت: بابا من كاري نكردم كه...چيكار كنم كه اون بد سليقه س...علنا تيكه شو انداخت![]()
...
H
:اينا اولش نفهميدن چمبه يني چي...آخه مثيكه چمبه سوتي مشهديهش:اه؟ نه پس من نمي خوام...
من: نه تورو خدا بيا بخوا
...
H
:...بابا صب كنين حالا...هنوز ادامه داره...اين وسط هي شوخي بود و مسخره بازي و اينا...بعد پژمان گفت :حالا مهرداد بالاخره تكليف مارو روشن كن كدومو مي خواي اون چمبه هه يا اونكه چشاش شهلا بود؟تورو مي گفت يني...![]()
![]()
![]()
ما باز هر دو مشتاق گفتيم خب مهرداد چي گفت؟
H
:هيچي مي خنديد فقط چيزي نگفت...حالا يه چيز جالب تو تموم اين مدت موبايل پژمان رو ميز اونطرفي بود و كيفشم روش...من با خودم تعجب كردم كه چرا هيچ صدائي از موبايل اين در نمياد و اين خيلي عجيب بود...اما آخرش كه كيفشو برداشت در همون لحظه من ديدم موبايلش داره ول ول مي زنه بس كه زنگ مي خوره...نگو موبايل يارو رو سايلنت بودهخلاصه بعدش كَلي بود كه بين من و دوستم بود![]()
...اون مي گفت: ببين مهناز اون خودش بايد انتخاب كنه
...من مي گفتم: نمي خوام تو نامردو من همون اول بهت گفتم دس رو اين نذار...اون دسمال كاغذي چي بود گذاشتي جلوش كه عرقاشو پاك كنه...ش: بابا من منظوري نداشتم كه خب داشت عرق مي ريخت ديگه
...من: دِ همين ديگه مارمولك ...تيز بازي در مياري اينطوري مي شه...آخخخخخخخخخخ نمي دونين چه خنده بازاري بود عين اين...چي بگم
...حالا خودمونم از حرفامون ريسه رفته بوديم
...
خلاصه كلاس ساعت 10و
H دودر كرد كه بره سر قرار...بعد كلاس زنگ زد به ش. ...ما داشتيم مي رفتيم سلف...ش گفت H گفته هلو تغيير عقيده داده حالا نمي دونم به كدوم جهت گفت بعدا ميام مفصل مي گم...آها يه چيزيو من اينجا يادم رفت بگم و اونم اينكه خانم دكتر به من گفت كه دكتر پژمانو اون شب يكي از دختراي دانشكدهء ما رسونده بوده كلينيك و من با آماري كه خانم دكتر داد فهميدم كسي نبوده جز
Y...پس با اين حساب يه گزينه ديگه اضافه مي شدخلاصه
H واسه كلاس عصر حاضر شد...همين كه اومد گفت واي بچه ها بياين خبر دارم...مام جمع شديم... يني من و ش.ما: خب بگو كيا اومده بودن؟
H
:مهدي و پژمان...هلو نيومده بود اما خودشو خفه كرد بس كه زنگ زد...هر 2 دقه يه بار زنگ مي زد...اول كه زنگ زده مي گه مهنازم اومده؟ ما گفتيم نه مهناز كه نه اما ش. اومده...الكي يني...بعد گفت نه من الان نظرم عوض شده اون يكي لاغره رو مي خوام...مهناز يني ...نيومده؟![]()
نمي دونم چرا يهو بدم اومد ازش
...مرتيكه هردم بيل هنوز خودش نمي دونست چي مي خواد
...يني از ديشب تا حالا خواب نما شده بود؟![]()
H
:خلاصه هي سراغ تورو مي گرفت كه مهناز اومده يا نه ...مام گفتيم نه اما ش. الان اينجاس...گفته: اه؟ جدي پس منم الان ميام گفتيم: نه ش. مي گه من قهرم...من مهمتربودم يا اون گاوه؟؟؟؟؟؟آخه دكتر هلو ظاهرا اون موقع تو كلينيكش تو تربت سرِ
case بودهH
: آره ديگه خلاصه ما گفتيم ببين تكليف مارو مشخص كن ش. رو مي خواي يا مهنازو؟ اونم گفت اصلا شماره منو به جفتشون بده هر كدوم زنگ زد من با همون دوست مي شم![]()
آدم به اين پر روئي نوبره... حالا مام واسه تو مونده بوديم
...بقول همين دوستم تو روحت رسمااااااااا![]()
H
:راستي بچه ها يه چيزي پژمان داشت مي گفت كه خب چقدر بده كه الان دو به يكيم...حالا من الان زنگ مي زنم يكي ديگه از بچه هاي دانشكده تون بياد!!!...بچه ها فك مي كنين كي بود؟من و ش. ام كه از قبل خبر داشتيم چي به چيه با هم گفتيم:
Y؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟H
:آره...فك كنين من چه حالي شدم وقتي با Yروبرو شدم...همينطور مارس مونده بودمداشتم با خودم فك مي كردم كه چقد بچه هاي ما چندش بودن و خودم نمي دونستم
...البته
H
ادامه داد:وقتي حرف دوستي هلو پيش اومد Y گفت كه يكي از دوستاش هست بنام غزاله كه مي تونه اونو واسه هلو جور كنه...حالا شما خودتون تصور كنين چه خرتو خري شده بود
...من و ش. ام اين وسط مسخره بازيمون گل كرده بود و داشتيم روزاي هفته مونو قسمت مي كرديم كه تو چه روزي هلو مال كي باشه...موند جمعه اونم نگه داشتيم واسه غزاله![]()
...ديگه صداي خنده مون كلاسو پر كرده بود...ش:ببين مهناز يه جوري تقسيم بندي كن كه روز تولدم مال من باشه
...من: باشه روز قبلشم مال من چون پول كادو منم مي ده
...ش: ولي نه بابا اگه من
اين شوخيا ادامه داشت اما از اين بين بيرون نرفت...نه كسي به هلو زنگ زد و نه به پيشنهادش فكر كرد...از طرفي دوستي هر كدوم ما با هلو اگه به گوش خانم دكتر مي رسيد خيلي گوشه ش به قول مشهديا وا بود
...اين بود كه از بين ما تنها كسي كه نونشو به تنور چسبوند
و امابرداشتي كه من بشخصه از كنگره داشتم:
كنگره...كنگره از دو بخش تشكيل شده: كن+ گره...يعني جائي كه ..ون هاي شل را گره مي زنند!!!!!!!!!
خاك بر سرت مهناز با اين تحليل كردنت
اه خب من بهتر از اين بلد نيستم بلدي خودت بيا بهتر بخشش كن
حالا بعد كنگره همه مي پرسيدن: گنگره چطور بود؟...
من: كنگره... كنگرهء خوبي بود![]()
_ بار علميش چطور بود؟
: بار علميشم خوب بود![]()
_ اصلا در مورد چي بود؟
: دامپزشكي![]()
واقعا خسته نباشم با اين كنگره شركت كردنم...البته دروغ كه نگفتم كنگره به اون پر باري مي شه بد باشه؟نه تو بگو مي شه آخه؟كنگره اي كه اين همه واسه شركت كننده هاش بار داشت...خدا اين كنگره ها رو از جووناي ما نگيره...
همه بگين آآآآآمممممممييييييننننن![]()
