تبليغاتX
نیش عقرب

صبح شنبهH اومد و من با اينكه تصميم گرفته بودم ديگه زياد تحويلش نگيرم اما از فضولي اينكه اون شب چي بين اونا گذشته بود وقتي اومد و خيلي دوستانه دست تكون داد نتونستم خودمو سِوِر بگيرم...اين بود كه بعد كلاس من و ش. جفتمون پريديم سرش و اونم با آب و تاب شروع كرد تعريف كردن:

بچه ها دنبال يه جاي دنج و باحال مي گشتن واسه شام...اول قرار شد بريم بيرون شهر اما گفتن ممكنه من ديرم بشه واسه همين قرار شد يه جا تو شهر پيدا كنيم كه هم فضاي باز باشه و هم بشه شلوغ بازي كرد توش و منم ميچكارو پيشنهاد دادم...تو اين مدت همه ش پژمان و مهدي مهردادو مسخره مي كردن و منم هي ازش طرفداري مي كردم ...كه يه دفه پژمان گفت حالا تو چيه اين همه از اين دفاع مي كني...منم گفتم خب آخه شما بالاخره مي رين شهرتون و ما مي مونيم و همشهريا...

يهو من و ش. شگفت زده گفتيم: خب هلو چي گفت؟

H:هيچي نگفت...اما پژمان روشو كرد اون ور كه مثلا قهره و گفت اه؟ اينطوريه؟...منم گفتم نه حالا شوخي كردم بابا نازي حالا قهر نكن...

تو دلم گفتم ايول هلو خوشم اومد پس طرف حسابش هر كي باشه تو نيستي چون اگه بودي ريسمونتو مي گرفت...

H: آره خلاصه بعدش ديگه از اونجا به بعد منم به اين دوتا پيوستم و سه تائي ريختيم سر هلو

...دلتون اومد آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟...

H:خلاصه رفتيم ميچكا و نشستيم به حرف زدن ...پژمان به مهرداد مي گفت مهرداد تو كه مي گفتي دختر مشهديا خيلي آرومن پس چرا اين اينقد شيطونه...

ما:خب مهرداد چي مي گفت؟

H: هيچي مي خنديد فقط...بعد گفتن كه خب مهرداد حالا تو از كدوم يكي خوشت اومد...

نفس ما اينجا تو سينه حبس شده بود...هر آن منتظر بوديم ببينيم بعدش چي مي شه...الان خوشتون مياد باز بگم ادامه دارد؟؟؟؟؟؟ نه بابا اينجاش به نفع من نبود چون مهرداد گفته بود كه اون چمبه هه اسمش چي بود؟ شماره منو بهش بده...

خب مسلما من كه چمبه نيستم اين دوستم بود كه تپل بود...خودمونيم در اون حالت من با سوسكي كه رو ديفال قدم ميزد هيچ فرقي نمي كردم...به دوستم نيگا كردم و با شوخي همراه با غيض گفتم: به تو نگفتم چشاتو درويش كن؟گفت: بابا من كاري نكردم كه...چيكار كنم كه اون بد سليقه س...علنا تيكه شو انداخت...

H:اينا اولش نفهميدن چمبه يني چي...آخه مثيكه چمبه سوتي مشهديه...اينم بگم كه مهرداد ته لهجه مشهدي بود...

ش:اه؟ نه پس من نمي خوام...

من: نه تورو خدا بيا بخوا...

H:...بابا صب كنين حالا...هنوز ادامه داره...اين وسط هي شوخي بود و مسخره بازي و اينا...بعد پژمان گفت :حالا مهرداد بالاخره تكليف مارو روشن كن كدومو مي خواي اون چمبه هه يا اونكه چشاش شهلا بود؟تورو مي گفت يني...

ما باز هر دو مشتاق گفتيم خب مهرداد چي گفت؟

H:هيچي مي خنديد فقط چيزي نگفت...حالا يه چيز جالب تو تموم اين مدت موبايل پژمان رو ميز اونطرفي بود و كيفشم روش...من با خودم تعجب كردم كه چرا هيچ صدائي از موبايل اين در نمياد و اين خيلي عجيب بود...اما آخرش كه كيفشو برداشت در همون لحظه من ديدم موبايلش داره  ول ول مي زنه بس كه زنگ مي خوره...نگو موبايل يارو رو سايلنت بوده...آها اين وسط مهدي ام هي مي گفت واسه منم يه دوست پيدا كنين ...منم گفتم آره دوستم هليا هست...عكسشو نشون دادم و قرار شد اين دوتارم با هم دوست كنيم... امروزم قراره بريم ناهار بيرون ولي هلو نمياد...

خلاصه بعدش كَلي بود كه بين من و دوستم بود...اون مي گفت: ببين مهناز اون خودش بايد انتخاب كنه...من مي گفتم: نمي خوام تو نامردو من همون اول بهت گفتم دس رو اين نذار...اون دسمال كاغذي چي بود گذاشتي جلوش كه عرقاشو پاك كنه...ش: بابا من منظوري نداشتم كه خب داشت عرق مي ريخت ديگه...من: دِ همين ديگه مارمولك ...تيز بازي در مياري اينطوري مي شه...آخخخخخخخخخخ نمي دونين چه خنده بازاري بود عين اين...چي بگم...حالا خودمونم از حرفامون ريسه رفته بوديم...

خلاصه كلاس ساعت 10و H دودر كرد كه بره سر قرار...بعد كلاس زنگ زد به ش. ...ما داشتيم مي رفتيم سلف...ش گفت H گفته هلو تغيير عقيده داده حالا نمي دونم به كدوم جهت گفت بعدا ميام مفصل مي گم...

آها يه چيزيو من اينجا يادم رفت بگم و اونم اينكه خانم دكتر به من گفت كه دكتر پژمانو اون شب يكي از دختراي دانشكدهء ما رسونده بوده كلينيك و من با آماري كه خانم دكتر داد فهميدم كسي نبوده جزY...پس با اين حساب يه گزينه ديگه اضافه مي شد...كم كم قضيه ي اينا سوژه خنده مون شده بود ...اما من همچنان از دكتر خوشم ميومد...حالا اگه اون منو نپسنديده خب به من چه كه بقول دوستم بدسليقه س...

خلاصه H واسه كلاس عصر حاضر شد...همين كه اومد گفت واي بچه ها بياين خبر دارم...مام جمع شديم... يني من و ش.

ما: خب بگو كيا اومده بودن؟

H:مهدي و پژمان...هلو نيومده بود اما خودشو خفه كرد بس كه زنگ زد...هر 2 دقه يه بار زنگ مي زد...اول كه زنگ زده مي گه مهنازم اومده؟ ما گفتيم نه مهناز كه نه اما ش. اومده...الكي يني...بعد گفت نه من الان نظرم عوض شده اون يكي لاغره رو مي خوام...مهناز يني ...نيومده؟

نمي دونم چرا يهو بدم اومد ازش ...مرتيكه هردم بيل هنوز خودش نمي دونست چي مي خواد...يني از ديشب تا حالا خواب نما شده بود؟

H:خلاصه هي سراغ تورو مي گرفت كه مهناز اومده يا نه ...مام گفتيم نه اما ش. الان اينجاس...گفته: اه؟ جدي پس منم الان ميام گفتيم: نه ش. مي گه من قهرم...من مهمتربودم يا اون گاوه؟؟؟؟؟؟

آخه دكتر هلو ظاهرا اون موقع تو كلينيكش تو تربت سرِ case بوده...خيلي داستان داشت هيجان انگيز مي شد...اما خب خيلي ام مسخره شده بود...يارو خود درگيري داشت...هم مي خواست اينو داشته باشه هم اونو...هيچ كدومم حاضر نبود بي خيال شه...از ديشبش ده بار تغيير عقيده داده بود

H: آره ديگه خلاصه ما گفتيم ببين تكليف مارو مشخص كن ش. رو مي خواي يا مهنازو؟ اونم گفت اصلا شماره منو به جفتشون بده هر كدوم زنگ زد من با همون دوست مي شم

آدم به اين پر روئي نوبره... حالا مام واسه تو مونده بوديم...بقول همين دوستم تو روحت رسمااااااااا

H:راستي بچه ها يه چيزي پژمان داشت مي گفت كه خب چقدر بده كه الان دو به يكيم...حالا من الان زنگ مي زنم يكي ديگه از بچه هاي دانشكده تون بياد!!!...بچه ها فك مي كنين كي بود؟

من و ش. ام كه از قبل خبر داشتيم چي به چيه با هم گفتيم: Y؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

H:آره...فك كنين من چه حالي شدم وقتي با Yروبرو شدم...همينطور مارس مونده بودم...خلاصه قرار شد كه اونم با مهدي دوست بشه...

داشتم با خودم فك مي كردم كه چقد بچه هاي ما چندش بودن و خودم نمي دونستم...البته Y از اوناس كه همه مي دونن چيكاره س ...ولي خب فك كنين يكي كه براي بار اول با بچه هاي يه دانشكده آشنا مي شه و همون دفه اولم يه همچين آدمائي به پستش مي خورن خب مسلمه كه چه فكري راجع به كل بچه هاي اونجا مي كنه...از قديم مي گن مشت نمونه ي خرواره...

H ادامه داد:وقتي حرف دوستي هلو پيش اومد Y گفت كه يكي از دوستاش هست بنام غزاله كه مي تونه اونو واسه هلو جور كنه...

حالا شما خودتون تصور كنين چه خرتو خري شده بود...من و ش. ام اين وسط مسخره بازيمون گل كرده بود و داشتيم روزاي هفته مونو قسمت مي كرديم كه تو چه روزي هلو مال كي باشه...موند جمعه اونم نگه داشتيم واسه غزاله...ديگه صداي خنده مون كلاسو پر كرده بود...ش:ببين مهناز يه جوري تقسيم بندي كن كه روز تولدم مال من باشه...من: باشه روز قبلشم مال من چون پول كادو منم مي ده...ش: ولي نه بابا اگه من Y رو مي شناسم كه به زورم كه شده غزاله رو به بار هلو مي بنده...من: اي بابا ما اگه اينكاره بوديم كه روزگارمون اين نبود...

اين شوخيا ادامه داشت اما از اين بين بيرون نرفت...نه كسي به هلو زنگ زد و نه به پيشنهادش فكر كرد...از طرفي دوستي هر كدوم ما با هلو اگه به گوش خانم دكتر مي رسيد خيلي گوشه ش به قول مشهديا وا بود...اين بود كه از بين ما تنها كسي كه نونشو به تنور چسبوندH بود كه تو كنگره ي هفته ي پيش تهران كه در مورد دام كوچيك بود دهن همه دوستاشو صاف كرد( آخه H اصلش دانشجوي تهرانه و فعلا اينجا مهمانه)...آخه كي فكرشو مي كرد كه H دو ترم بره مشهد و با دكتر پژمان ص. نامي كه تازه ساكن تهرانه بر گرده در حاليكه هيچ كدوم اونا كه تو تهرانم بودن از اين عرضه ها نداشتن...حالا انصافا اسمش عرضه س ؟؟؟؟؟؟

و امابرداشتي كه من بشخصه از كنگره داشتم:

كنگره...كنگره از دو بخش تشكيل شده: كن+ گره...يعني جائي كه ..ون هاي شل را گره مي زنند!!!!!!!!!

خاك بر سرت مهناز با اين تحليل كردنت

اه خب من بهتر از اين بلد نيستم بلدي خودت بيا بهتر بخشش كن

حالا بعد كنگره همه مي پرسيدن: گنگره چطور بود؟...

من: كنگره... كنگرهء خوبي بود

_ بار علميش چطور بود؟

: بار علميشم خوب بود

_ اصلا در مورد چي بود؟

: دامپزشكي

واقعا خسته نباشم با اين كنگره شركت كردنم...البته دروغ كه نگفتم كنگره به اون پر باري مي شه بد باشه؟نه تو بگو مي شه آخه؟كنگره اي كه اين همه واسه شركت كننده هاش بار داشت...خدا اين كنگره ها رو از جووناي ما نگيره...

همه بگين آآآآآمممممممييييييننننن

 

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 21:40 |

كنگره واسه من از عصر روز چهارشنبه شروع شد چون تا قبلش كلاس داشتيم و استادامون حاضر نشدن كلاسارو كنسل كنن...عصر چهارشنبه همه دوستام آزمايشگاه پاتولوژي داشتن اما من نه...دنبال يكي مي گشتم كه باهام تا هتل پرديسان بياد...H پا بود...كاش نبود...يه چند وقتي بود كه داشت كم كم روش بهم باز مي شد...نيلو بهم اخطار كرده بود كه باهاش نباشم...مي گفت تابلوئه و منم تابلو مي كنه...واسه خاطر كنگره مجبور بودم...مرده شور تو و كنگره با هم...از دخترامون بجز سارا هيشكي نبود...سارا درگير كاراش بود...همه سرشون بند بود...موضوع كنفرانسا جالب نبود...ما الاف تو سالن هتل... Hگفت صب كن الان مي گم يكي از دوستام بياد از تنهائي در بيايم...تا اومدم به خودم بيام دعوت نامه م فرستاد...برنامه م اين بود كه تا يارو اومد جيم شم...همينطورم شد...H" جون من يه لحظه مي رم پيش سارا الان بر مي گردم"...دستمو چسبيد:" بخدا اگه بذارم بري"..." برمي گردم به خدا"..." نه توروخدا نرو"..." بابا فقط چند مين"..." نه نمي ذارم بري"...مي دونست برم ديگه بر نمي گردم...اي بميري الهي...ناچار باهاشون راه افتادم بطرف كافي شاپ هتل...يه ساعت هنوز نگذشته بود از وقتي كه كافي شاپه پوستمونو كنده بود...اين بار قرار نبود ما حساب كنيم...ياد بگير مهناز اين مدلي ملتو خر مي كنن...تموم مدت داشتم تو دلم نفرينش مي كردم...واي دختراي شبانه...طبيعي سلام كردم...به من چه خب تقصير من چيه...قبلشم دكتر مروت بيرون در ديد منو و بطور مرموزانه اي خنديد...اسم پسره سعيد بود...خيلي چرت و پرت مي گفت...خنده م مي گرفت از حرفاش...دلقكي بود...واي آفرين اينا...آفرين صدام كرد برم ازشون عكس بگيرم...سعيد همچنان ..شر تف مي داد ...نمي تونستم جلو خنده مو بگيرم...واااايييييي اين پسره دشمن خونيم...فرداس كه اينم بذاره رو تموم شايعاتي كه واسم درست كرده بود...واي...واي...خيلي سعي كردم خودمو طبيعي بگيرم...من كه كاري نمي كردم...خدا خدا مي كردم زود پاشه بره...بالاخره بعد يه ساعت پا شد كه بره ...بعد از اينكه با H دست داد،دستشو دراز كرد كه با منم دست بده...1000 تا چش مارو مي پائيدن..."excuse me"..."اه يه دست؟؟؟"..."ببخشيد"...بلند شد بره حساب كنه...برگشت گفت :يادت باشه يه دست ندادي...بچه پررو...H بميري الهي اگه فردا حرفي به گوشم برسه نصفت مي كنم

چه عذابي كشيدم اون شب...شبش به اسما و نيلو سپردم كه فردا منو تنها نذارن...قرار بود ديگه مثه بچه مرسه ايا نريم كنگره...خانوم و رسمي...آخه دختراي سال بالائي همه ست مشكي بودن با كفش تق تقي، پسرام همه كت و شلواري و كراوات زده...مثيكه رسمه نمي دونم والا من كه اولين بارم بود اينجور جاها مي رفتم

فرداش همه راس يه ساعت خاص باهم قرار داشتيم...همه رسمي و با ديسيپلين...اوا چه خوش تيپ شدي...اوا چه بهت مياد...خلاصه متلك باروني بود...خدارو شكر مي كردم كه تنها نبودم...سارا اومد گفت هم كارگاه آموزشي داريم هم پانلا كنفرانس دارن هر كي مي خواد بره كارگاه اسمشو واسه سرويس بنويسه...باز نيلو اول از همه عازم شد...كشتم خودمو قانعش كنم نره...بدتر بقيه رو هم راهي كرد...پاي اينجور برنامه هاس...از موضوعش خوشم نمي اومد...موضوع تالاراي پانل ولي در مورد دام كوچيك بود...از طرفي مي دونستم خانم دكترم مياد...از طرف ديگه با اون كفشا رو زمين صاف به زور راه مي رفتم چه برسه به گاوداري...همه راهي شدن...ش. گفت مهناز بمون منم مي مونم...مطهره م موند...منم موندم...رفتيم پانل...مامان نيلو با خانم دكتر عطائي خانمِ آقاي دكتر امامي اومده بود و سراغ نيلوفرو از ما مي گرفت...دلم اونقد از دستش پر بود كه دلم مي خواست كلي چُغُلي(همين طوري نوشته مي شه؟؟؟؟؟) شو بكنم... وسطاش مطهره م رفت...قرار بود برن مسافرت...ما مونديم...شكمامون به قار و قور افتاده بود...موضوع كنفرانساي ساعت 11 به بعد باحالتر بودن...رفتيم يه هوائي عوض كنيم...دم در خانم دكترو ديدم كه تازه از راه رسيده بود...پريديم تو بغل هم...آقائي ام باهاش بود...اه اين چه قيافه اي بود واسه خودش درست كرده بود...اونا رفتن تو تالار

هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه آنتراكت دادن...سالن شلوغ شد...پا شديم بريم كافي شاپ يه چيزي بخوريم كه يكي از پشت سر صدام كرد..."مهناز جااااااان"...برگشتم...خانم دكتر بود..." ميري كافي شاپ؟ صب كن مي خوام با بچه هاي تهران آشنات كنم"...دنبالش راه افتاديم...تو شلوغيا نمي فهميدم كي به كيه..." كوشن پس خانم دكتر؟"..." بيا الان مي بينيشون"...دوتا رو بهم معرفي كرد...يكي شون شبيه خارجيا بود ...اون يكي موهاشو پشت بسته بود...خيلي گنده تر از ما بودن از نظر سني...تو دلم گفتم اينا بودننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟... رفتيم كافي شاپ...اونجا فهميدم اون كه موهاشو پشت بسته همون دكتر پژمان...ه كه خانم دكتر ازش جنس مي گيره...جنس نه، جنس...اون يكي خارجيه دوستش بود...اسمش مهدي بود...يكي شون هنوز نيومده بود...هر كي يه چيزي سفارش داد...واسه اون دوستشون كه هنوز نيومده بود آب معدني سفارش دادن...تو اين مدت دكتر پژمان همه ش مارو مي خندوند...پدرسگ خيلي بانمك بود...متخصص جراحي بود و از اون خر پولا كه مي خواد تو تهران بيمارستان بزنه...تو همين هير و وير سومي ام سر و كله ش پيدا شد...اين يكي تحفه اي بود واسه خودش...از بچه هاي مشهد بود كه دانشگاه تهران دكتراشو گرفته بود...در واقع اون دوتا مهمون اين بودن...هنوز ننشسته بود كه من زدم به دوستم و آروم گفتم: من اينو مي خوام...خنديد گفت: به اين زودي؟صب كن برسه از راه...گفتم:ببين از همين اول كاري مي گم دس رو اين نمي ذاريا، نيگاشم نمي كني...گفت: باشه بابا من كاري ندارم به خدا...دكتر پژمان همچنان داشت سخنراني مي كرد...ما بيشتراز اينكه حرفي بزنيم گوش مي كرديم...تو تموم حرفاش داشت دكتر مهردادو مسخره مي كرد...همون سوميه يني...يا بقول ما دكتر هلو...اداي مامان و باباي مهردادو به لهجه مشهدي در مي آورداما خوبم بلد نبود واسه همين خيلي بامزه مي اومد تيكه هاشو.اونم سرش پائين بود و فقط مي خنديد...مي گفت: مهرداد زمان دانشجوئي هميشه خونه ما بود ، هر وقت يه كاري مي كرد كه مامانش عصباني مي شد چون دستش به مهرداد نمي رسيد باباشو مي زد...بعد باباش با درموندگي تمام زنگ مي زد مي گفت: مهرداد جان بابا نكن اي كاراره، اي مامانت منه مِكُشهههههههههههه...اينقد اينارو با نمك مي گفت كه ما ولو شده بوديم از خنده...مهردادم فقط مي خنديد...حتي سرشم بلند نمي كرد...زدم به دوستم گفتم: اين چه پرته از اوناس كه به اين آسونيا براه نمياد...

وفتي آقاهه نوشيدنيامونو آورد گفت: يه آب معدني ام داشتين الان ميارم...واي نمي دونين چه صحنه اي بود...جمع همه زدن زير خنده...طفلي دكتر هلو اصلا به روي خودش نياورد و مدام هي رنگ عوض مي كرد و دستمال كاغذي برميداشت و عرقاشو پاك مي كرد...پژمانم كه اصلا كم نمي اورد: مامان بزرگ مهرداد زنگ مي زد خونه ما دعوا كه پسر خوشگل خوش تيپ تحصيل كرده ي ماره برردددننن و خوردددننن، پسرمان از دستمان رفتتتتتتتتتتت...اينا فقط يه قسمت از اون مسخره بازياش بود...خلاصه مرده بود مارو از خنده...ديگه دلامونو گرفته بوديم...دكتر هلو بيچاره سرخ شده بود از خجالت...اي جان... منم اين وسط هي مي زدم به دوستم كه ببين من مي خوااام اينو..."هاااا چي مي گي خب من الان چيكار كنم، مي خواي بلند شم همينجا ازش خواستگاري كنم؟"..."نه حالا صب كن به موقعش"..." اما مي گم مهناز يكمي شبيه دكتر نيماي خودمونه"...دوست من عاشق اين استادمونه واسه همين اين حرفش بوي خطر ميداد...گفتم"اهههه؟؟؟؟؟؟؟؟ تو غلط كردي...درويش كن اون چشاتو"..."نههههههههههه من كه چيزي نگفتم...فقط گفتم شبيهشه"..." بي خوددددددددددد"...دكتر پژمان همچنان از مشهديا بد مي گفت واين وسط مام به هواي دفاع از اون حس ناسيوناليستيمون طرف مهردادو گرفتيم...حالا هنوز نمي دونستيم طرف زن داره يا نه اما از ميون حرفاي دكتر پژمان كه خودشو دعوت ناهار مامان دكتر هلو مي كرد فهميديم مجرده...در واقع همشون بي زن بودن...بعدم كه حرف سن و سالامون شد و بعد كه ما گفتيم هنوز ترم پنجيم خودش گفت كه 5 ساله كه فارغ التحصيل شدن...و اينكه آقا توي تربت كلينيك دارن و اينا...خونواده ي مهرداد ظاهرا از اون مهاجراي روس بودن كه بقول پژمان با محبت اونا رو از روسيه پرت كرده بودن بيرون... خلاصه حرف خساست مشهديا شد و اينكه مهرداد ديروز اونا رو برده بود شانديز و بهشون ديزي داده بود...دكتر پژمان مي گفت مهرداد به يارو 1000 تومن داده بوده كه اون منوئي كه توش شيشليك داره رو، رو نكنه...كم كم كار به اونجا كشيد كه خب حالا وقتشه كه مشهديا مهمونارو يه جاي خوب دعوت كنن...كم كم قرار شب گذاشته شد...اونم باغ سالار شانديز و يه شام توپسسسسسس...در همين اثنا بود كه سر و كلهء همون دوست ديروزيم پيدا شد و پررو پررو اومد وسط جمع و علنا خودشو انداخت...هنوز معرفيش نكرده بودم ديدم اوووووووووووهههههههه دختره آويزون رسما خودشو بندوند...تصور كنين خانم دكترو كه چه حرصي مي خورد اين وسط...فك كنين هنوز از راه نرسيده برداشت گفت: بچه ها بعضياشون چقده خوش تيپپن...درآد چشات الهي...چشش مهردادو گرفته بود اما دكتر طنابشو نگرفت در عوض دكتر پژمان خوشش اومد...وقتي دوباره حرف قرار شب شد H هم بدون هيچگونه دعوتي دستي دستي خودشو دعوت كرد...بعد از اينكه كم كم تصميم گرفتيم رومونو كم كنيم و بريم يكم از همايش مستفيذ شيم از خانم دكتر پرسيدم كه ميري؟ اونم گفت نه بابا گناه داره دكتر مروت به خرج مي افته الانشم همه چي به گردن اون افتاد...منم ديگه بي خيال شدم تا اينكه خانم دكتر منو كشيد كنار و گفت جريان شب اگه جور شد دمشو جلو دوستت بالا نيار كه بدجوري رفته بود رو اعصابم، من عمدا جلو اون اينطوري گفتم...و خلاصه قرار شد كه اون خبرم كنه ...البته خود منم يه جورائي خوشم نيومد چون بيشتر به فكر سوءاستفادهء كاري از اونا بودم ( مخصوصا دكتر پژمان كه خيلي خرش مي ره) اما با اين حركات دوستم يه جورائي شكل رابطه فرق مي كرد و به نظر من خيلي چندش بود( البته دروغ چرا از دكتر هلو خيلي خوشم اومد اما اصلا حاضر نبودم تو اين جلف بازيا شريك بشم )... خلاصه قرار شد دوست من از قرار شب چيزي ندونه اما دكتر مروت همه كارارو خراب كرد و بعد از تموم شدن همايش شماره ي Hرو گرفت تا اگه برنامه جور شد خبرش كنه (لازم بذكره اين دكتر مروت همون كارآموزمونه كه دانشجوي گرمسار بود و مهمتر اينكه آقا متاهل تشريف داره)...در همون اثنا شماره اي بود كه بين اون و H و دكتر پژمان رد و بدل شد و من و خانم دكتر و ش. مونده بوديم انگشت به دهن كه ايول سرعت عمل...به قول ش. كاري كه ما تو دو سالم نمي تونيم بكنيم اين تو دو دقيقه انجامش مي ده...ديگه با ديدن اين صحنه مطمئن شدم كه جو شب چه جوري از اون حالت صميمانه ي سالم خارج مي شه و كلا اين مدل جمعا واسه من يكي غير قابل تحمله...تا عصر كلي با خودم كلنجار رفتم كه برم يا نه...مخصوصا كه ظهر كه واسه ناهار با بچه ها بيرون رفتيم يه سري حركاتي ازH ديدم كه بالكل ازش نااميد شدم...آخه بايد مي ديدين چيكار مي كرد اين دختره...بگذريم ...تو مراسم اختتاميه به خانم دكتر گفتم كه نميام. اتفاقا شوهرش هم اومده بود. گفت "باشه راحت باش" گفتم" آخه دوستم مياد و حتي ممكنه يكي ديگه از دوستاشم بياره شما ناراحت نمي شي؟".گفت" اشكالي نداره وقتي اينا خودشون دلشون مي خواد ديگه من چي بگم"...يه جورائي از خانم دكتر خجالت كشيدم...بهرحال خودمو مقصر مي دونستم...چون هر چي بود اون دوست من بود و بخاطر من بود كه اونجا بود...

خلاصه اون شب كلي ماجراها پيش اومد...اينكه دكتر پژمان به H گفته بود كه حالا اگه خانم دكتر نيومدم اشكالي نداره 5 تائي مي ريم و...كه من بهش گفتم شرمنده من اگه خانم دكتر نياد كه اصلا نميام...ديگه اونجا فهميدم جو قرار نيست اوني بشه كه من مي خواستم...يني شايد اگه دوست من اون حركاتو از خودش نشون نمي داد اونام جرئت نمي كردن اونطوري رفتار كنن اما خب بهرحال كاري بود كه شده بود...قرار شد همه ساعت 9 كلينيك خانم دكتر باشن اما من نرفتم...خانم دكترم با ديدن H لج كرد و نرفت...دكتر مروتم كه اون وسط از همه بيشتر بال بال مي زد از خانم دكتر جرئت نكرد بره در حالي كه همه چي از اول زير سر اون بود...اما H با اون سه تا يني دكتر پژمان و دكتر مهرداد و دكتر مهدي رفته بود...همونجا به من زنگ زد كه خانم دكترت چرا بگير نگير داره...گفتم" چطور مگه؟"..." آخه اول مي گه ميام بعدش مي گه من با كارآموز... مي گه مريض دارم نميام"..."چي؟ با كارآموز چي؟"..."نه هيچي"..." اما تو يه چي ديگه داشتي مي گفتي بگو ديگه"..."نه همين ديگه گفت مريض دارم"..."حالا تو الان كجائي؟"..." تو ماشين هلو(مهرداد) داريم مي ريم يه جائي شام بخوريم... بيايم دنبالت؟"..." نه"...

داشتم از حرص مي مردم آخه اگه رابطهء كاري پژمان و خانم دكتر بهم مي خورد من ديگه هيچ روئي نداشتم تو روي خانم دكتر نگاه كنم...زنگيدم كلينيك تا با خانم دكتر بحرفم اما مروت با سردي هر چه تمام گفت خانم دكتر پيرايش داره...طرز برخورد اين بيشتر عصبيم كرد واسه همين تا آخر شب كه دوباره با خود خانم دكتر تماس گرفتم آروم نشدم...همه ش از اين مي ترسيدم كه اون همه ي اينارو از چش من ببينه بهر حالH دوست من بود و اون اين افتضاحو ببار آورده بود...وقتي زنگ زدم به خانم دكتر هم اون همه چيو گفت و هم من...اما با وجود اينكه خانم دكتر كاملا دوستانه بهم اطمينان داد كه اصلا ناراحت نشده و كلي ام باهام حرف زد كه خودمو بابت اين موضوع اذيت نكنم اما بازم يه چيزي ته دلم موند...چي بود نمي دونم...يني مي دونم... موضوع مهرداد بود...خودمونيم بدجوري ازش خوشم اومده بود...بعد از تقريبا 8-9 ماه اولين باري بود كه از يكي اينقدر خوشم اومده بود...شايد چون كلا من از پسرائي كه كرمشونو پشت چهره ي مظلوم و خجالتي شون پنهون مي كنن خوشم مياد...بهر حال اين موضوعم آزارم مي داد كه H باعث شده بود من بكلي فكر اونو از ذهنم بيرون كنم...دلم مي خواست سر به تن H و مروت و پژمان نباشه...بي صبرانه منتظر بودم كه ببينم اخرش اون شب بين اونا چي گذشته بود...

ادامه دارد............

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 22:24 |

يه كاري كرديم امروز كارستون...هنوز خودم تو كفش موندم كه ما چطور يه همچين جسارتي از خودمون نشون داديم ...نصف بيشترشم زير سر من بود...من؟؟؟؟؟؟باورم نمي شه...آخه من شايد شر باشم اما ديگه اينقد جسور و پررو نيستم...صب كنين الان مفصل توضيح مي دم...

امروز بعد آزمايشگاه ايمونولوژي با بچه ها راه افتاديم طرف سلف ميلاد كه ناهار بزنيم...اين سلف ميلاد تازه باز شده و نزديك ترين سلفه به ما...بي خبر از اينكه ما دو روز پيش كارتامونو داده بوديم به يكي از دوستامون كه واسمون فعال كنه و اونم غذاي مارو واسه سلف پرديس فعال كرده بود...بي معرفت مي دونست كه ما غذامون واسه سلف پرديسه اما هيچي نگفت ...خلاصه ما رفتيم خوشحااااللللللللل كه الان ديگه معده هه بي سر و صدا مي شه اما هر چي كارت زديم ديديم دستگاه جيغ مي كشه كه تو پول نداري بهت غذا نمي دم...البته اين مشكل فقط واسه 3تامون پيش اومد رفتيم پيش مسئولشون گفت بايد برين پرديس اينجا بهتون غذا نمي ديم...آي ضد حال بود...آي حالمون گرفته شد...حالا كي بره اوووون همه راهو...اما چاره نبود بار و بنديلمونو جمع كرديم و راه افتاديم كه بريم...هنوز يه چند قدمي نرفته بوديم كه مطهره گفت: بچه ها من مي گم اگه از وسط بيابون بندازيم زودتر مي رسيم تا اينكه بريم سر ايستگاه و منتظر اتوبوس شيم . من و اسمام كه ديگه از گرسنگي عقلامون كار نمي كرد عقلمونو داديم دست اين بشرو گفتيم باشه...حالا پستي بلندياي راه و خاكي خولي بودنش و خار و خاشاكشم به كنار...اما دره اي كه يهو از جلومون سبز شدو چيكار كنيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تعجب نكنين اينا همش تو دانشگامونه ها...البته من قبلام با يه خنگ ديگه به اين مشكل برخورده بودم...اما خب اين دفه اصلا حاضر نبودم كه اون همه راهو برگردم و دور از جون خولا با سرويس برم...اين بود كه گفتم جهنم من يكي كه بر نمي گردم بايد هر طوري شده يه راهي پيدا كنين،شده پل بزنين بايد منو از اينجا رد كنين...آخرش اين شد كه سه تائي از دره سرازير شديم...يه كوه نوردي حسابي بود...اما خب به سلامت گذشتيم و رسيدسم به آبادي...اما چشامونو كه باز كرديم ديديم ااااوووووننننن همه راه گز كرديم تازه رسيديم به پشت دانشكدهء علوم؟؟؟؟؟...يعني در واقع فقط يه ايستگاه پياده اومده بوديم؟؟؟؟؟...خيلي ستم بود به خدا...هيچ كدوممون حاضر نبوديم قدم از قدم برداريم... يهو اسما گفت بچه ها يكي اگه پيدا بشه مارو برسونه خيلي خوب مي شه...آها اون خانومه كه داره ماشينشو از پارك در مياره، بريم بهش بگيم؟؟؟؟؟؟در همين حين من چشمم افتاد به يه آقاي خيلي متشخص و خوش تيپ كه داشت مي رفت طرف ماشينش...نگاه كردم ببينم كدوم يكي از اون ماشينا مال اونه...كه يهو ديدم wowwwwwwwwwwwwww بابا ماكسيمااااااااااا...تو دلم گفتم اون خانومه كه ...اي خب اگه برسونه بد نيس اما اگه اين مارو برسونه ...اووووووووووووووه چه باحال مي شه...اما خب باز گفتم خاك بر سرت نازي تازه اگرم بخواد برسونه شماها نبايد سوار شين...رفتيم سمت ماشين خانومه...مطهره گفت ببخشين خانوم شما مسيرتون طرف خوابگاها نيست؟؟؟مي شه مارو تا يه جائي برسونين؟ گفت: من مي رم طرف اقتصاد مي خوره به مسير شما؟...گفتيم نه مرسي مزاحم نمي شيم...اومديم كه بريم سمت ايستگاه كه من يهو از دهنم پريد كه اين پسره مارو نمي بره؟؟؟؟؟مطهره ام جدي گرفت و گفت : آره بريم بهش بگيم از خداشم باشه كه مارو ببره...اسما گفت بي خيال بابا من يكي كه نمي گم...حالا پسره خودشم شستش خبردار شده بود كه ما بدبخت بيچاره ها منتظريم يكي بياد مارو برداره ببره...سرشو خم كرد كه يه چيزي بگه اما ما اصلا به روي خودمون نياورديم...خوشم مياد كمم نمياريم آخه...اسما راه افتاد كه بره مطهره م دنبالش اما من عمرا حاضر نبودم يه قدم بيشتر بردارم اين بود كه گفتم به درك بياين من مي گم بهش ،اگه فقط مشكلتون گفتنشه...دندش نرم نمي ميره بخواد مارو برسونه پاي ماشينشم كه درد نمي گيره...همين كه اومدم كه برگردم ديدم اومد كنارمون و گفت خانوما جائي تشريف مي برين برسونمتون...تو دلم گفتم كاش از خدا يه چي ديگه مي خواستم...دختره دريده پرروووووووو...گفتم : شما احيانا طرف خوابگاها نمي رين؟ اگه مسيرتون نيس كه مزاحم نمي شيم...گفت :چرا اتفاقا منم از همون طرف مي رم بياين برسونمتون...منم از خدا خواسته گفتم بچه ها بياين... سه تائي پريديم تو ماشين...فك كنم يه n نفري قبلا تو اون ماشين سوار شده بودن بس كه آت و آشغال توش بود... پسره بيچاره هول كرده بود تند تند داشت ماشينشو تميز مي كرد...از قابلمه غذاش گرفته تا پوست پفك و بيسكوئيت و...با هر حركتي كه ماشين مي كرد يه آشغالي از يه جا مي افتاد رومون...مام جمعشون مي كرديم و مي ذاشتيم زير صندلي و تو جيب پشتي صندلي پسره و...اما اصلا به رومون نمي آورديم كه داريم چيكار مي كنيم...حالا بگذريم از اينكه چي گفتيم و چي شنيديم...نهههههههه ما نه چيزي گفتيم نه چيزي شنيديم خيال كردين ما از اوناشيم؟ از كدوماش؟؟؟؟؟؟... حالا جَلَب تر اينكه يارو اصلا راهو بلد نبود من موندم كه چطور راه خودشم اون طرفي بود؟؟؟؟؟...تازه آخرشم كلي معذرت خواهي كرد كه ببخشين تورو خدا ماشين اينقد كثيف بود...نبخشيم چيكار كنيم...ديگه تكرار نشه...وقتي خودمونو از ماشينش پرت كرديم پائين نزديك بود بتركيم از خنده...طفلي پسر مظلوم مردم...ارواح شيكمش...فقط من موندم ما كه اين همه پررو بازي از خودمون در آورديم چرا يكيمون نرفت جلو بشينه؟؟؟؟؟؟ بقول اسما نمرديم و ماكسيمام سوار شديم...اين تيكه ش خيلي باحال بود...وقتي بعدش به بچه ها رسيدیم فروغ كلي خنديد بهمون كه من مي دونستم غذاتون مال پرديسه اما عمدا نگفتم...اما وقتي فهميد چي شده اينقد تو ذوقش خورد كه نگو...حال مارو مي خواستي بگيري آرهههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ ن :از امروز تا 5شنبه كنگره داريم... ششمين كنگرهء جراحي و راديولوژي دامپزشكي...گزارش كاملشو تو پست بعدي مي گم

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در سه شنبه نهم آبان 1385 و ساعت 19:50 |