روزه هاي روز در ميون...نمازاي خط در ميون...معدهء درب و داغون... خواباي پريشون...نمي دونم از خصوصيات پائيزه كه دل و دماغ آدمو مي بره يا چيزه ديگه...فقط مي دونم ماه رمضون بر خلاف انتظارم نه تنها واسم تنوع نبود كه بيشتر حالمو گرفت...انگاري قرار بود هر چي تو تابستون بهم خوش گذشته بود و نگذشته بود همه از دماغم درآد
...روزاي اول ماه رمضون از بدترين روزاي عمرم بود... هجوم فكراي درهم و خواباي عجيب غريب...بدتر از همه روزه اي كه نمي توني بگيري و غذائي كه نمي توني بخوري![]()
![]()
اما جدي جدي تصميم گرفتم هر طور شده 19م تا 23م رو پشت سر هم روزه بگيرم...
شب احياء اول معدهء صاب مرده م اونقد جنگولك بازي از خودش در آورد كه اشكم در اومد![]()
...طوري كه دردش خيلي زود رمقمو گرفت و خوابم برد...خيلي دلم سوخت كه نتونستم اون شبو بيشتر بيدار بمونم فرداش مامان نمي ذاشت روزه باشم اما من زير بار نرفتم،گفتم به درك نمي ميرم كه.
احياء شب 21م،اولين مراسم احياء زندگيم بود.از اونجا كه بابا هيچ وقت با اين جور مراسم ميونه اي نداشته و از اونجائي كه حتي زحمت بردن مارو هم به خودش نمي ده و بازم از اونجائي كه ما زياد به مسجد نزديك نيستيم و همچنان از اونجا كه با در و همسايه هم رفت و آمد نداريم ، هيچ وقت شرايطش جور نشده بود كه بتونم تو هيچ مراسم مذهبي حتي دعاي كميل و... شركت كنم
.اما امسال بدجوري هوس كرده بودم تو يه مراسم باشم يا حتي يه سر برم حرم. شانسي شانسي از اونجا كه خدام دلش واسم سوخته بود روز بيستم يكي از بچه هاي خوابگاه بهمون پيشنهاد داد كه اون شب،دسته جمعي بريم حسينيهء دانشگاه و بعدم از طرف دانشگاه بريم حرم و شبم مهمون اونا باشيم...منم كه مشكل اجازه نداشتم از خدا خواسته بشدت از اين پيشنهاد استقبال كردم
وقتي رسيدم خوابگاه فكر نمي كردم دوستام اينقد از ديدنم خوشحال بشن...اونقد خلاف نيستم كه به گروه خونيم نخوره اما نمي دونم چرا به نظرشون بعيد بود كه منم برم با اينكه قولشو از قبل داده بودم. نمي دونم چرا از ديدن ورژن بدون آرايش من اينقد ذوق مي زدن. به خيالشون خواستني تر شده بودم
...نيم ساعتي طول كشيد تا همه جمع شديم. چه ذوقي داشت چادر سر كردن و تو دانشگاه راه رفتن...آدم حس مي كنه خيلي خانوم شده![]()
![]()
. خلاصه تا ساعت يك ونيم تو حسينيهء دانشگاه بوديم... اونقد تو حال خودم بودم كه با اينكه به خاطر كمبود وقت با بيسكوئيت و شير كاكائو افطار كرده بودم
جاتون خالي چه شب قشنگي بود...يكي از بهترين شباي زندگيم...وقتي به تموم كاراي بدم تو يه سال گذشته فكر مي كردم دلم مي خواست خودم نباشم...وقتي به اون همه شيطنتي كه اين روزا تعدادشم كم نبود فكر مي كردم از خودم بدم مي اومد
...وقتي واسه تموم اونائي كه دوسشون داشتم و دوسشون نداشتم دعا مي كردم احساس سبكي بهم دست مي داد. وقتي آخر سر به خودم رسيدم موندم از خدا چي بخوام...فقط تونستم بگم خدايا تو كه خواستهء منو با ارادهء خودت پيوند زدي، تو كه منو از اون همه سردر گمي و افسردگي نجاتم دادي و كمكم كردي كه يه زندگي شادو پر هيجان واسه خودم درست كنم،تو كه اين همه تو كار و رشته م بهم توفيق دادي كه پيشرفت كنم، همچنان نشونه هاتو ازم دريغ نكن و تو تموم تصميم گيريام همراهم باش... خدايا هيچ وقت تنهام نذار![]()
![]()
...
خلاصه كه اون فضا خيلي بهم فاز داد
... البته بگذريم از سوتيائي كه دادم
. فكرشو بكنين وقتي نوبت قرآن سر گرفتن شد همونطور كه تو حال خودم بودم يهو سرمو بلند كردم ديدم همه رو به من وايستادن...وااا چه كاريه...تازه دوزاريم جا افتاد كه طرف داره به امام رضا قسم مي ده...گفتم خب بي خيال الان قسمشون تموم مي شه و مي شينن، فرصت نمي شه بلند شم...خلاصه رفت و رفت و رفت تا رسيد به امام زمان و من همچنان نشسته بودم و سر در گريبان![]()
... يه آن كه دوباره سرمو بلند كردم ديدم همه چي جلو چشام سياهه...يه كم كه مردمك چشامو گشاد كردم متوجه شدم همه رو به قبله ايستادن و تو اون جمعيت تنها كسي كه با كمال پر روئي نشسته منم![]()
...فك كنين از كي اونا همونطور وايساده بودن و من مثه عليلا به زمين چسبيده بودم
...خفن سه شدم اما خب تجربه اي بود واسه دفه بعدم كه ديگه از اين سوتيا ندم...بالاخره ساعت 1:30 كه شد گفتن مي خوايم بريم حرم...واي باورم نمي شد اون وقت شب اون همه آدم تو خيابونا باشن...مخصوصا دور حرم خيلي شلوغ بود...تو خيابونا نذري مي دادن و حرمم از همه شبا روشن تر بود يا شايدم به نظر من اينطور مي اومد...چه همه جوون... چه همه خونواده...همه اون وقت شب اومده بودن زيارت...ساعت 3:30 برگشتيم خوابگاه...همونطور كه داشتيم موقع سحري خوردن تو سر و كلهء هم مي زديم يه دختره اومد دم در اتاق و گفت : اگه شماها خواب ندارين شايد بقيه خواب باشن...علنا يعني خفه شين بي فرهنگا
...بعد سحرم همه رفتيم تو نمازخونه كه دسته جمعي كنار هم بخوابيم![]()
![]()
...هر چي فروغ التماس كرد كه بريم تو اتاقِ اون ما گفتيم نه اينجا صفاش بيشتره....حالا بگذريم از اينكه تا صبح كمرم رو زمين خشك شد و از ناراحتي 10 بار از خواب پريدم اما بازم مي ارزيد.
واسه احياء شب 23م مامان بزرگيم تو خونه ش مجلس داشت اما دلم نمي خواست از تو خونه تكون بخورم...صحنه اي كه صبحش ديده بودم اونقد منو تو شوك برده بود كه اصلا حال خودمو نمي فهميدم...مونده بودم اين حالم چه معني مي ده...فقط مطمئن بودم كه هيچ وقت هيچ كسو از ته دل نفرين نكردم...همين حالمو بد كرده بود...آره دليلش همين بود...هيچ وقت تحمل ديدن مصيبت كسيو نداشتم...خدايا اميدوارم اشتباه ديده باشم...هرچند هيچ وقت به چشام شك نكردم اما دلم مي خواد فك كنم كه اشتباه ديدم...آره اشتباه ديدم... اشتباه ديدم... اشتباه ديدم..........
پ ن:دفه قبل يادم رفت بگم ...قابل توجه همه اونائي كه تا حالا اسمشونو تو وبلاگم آوردم: شماره حساب مي دم بايد پولشو بريزين به حساب...پس چي خيال كردين فك كردين مجانيه كه من...اونم من...اين همه مرام بتركونم و تو وبلاگم اسمتونو بيارم و واسه تون شهرت ايجاد كنم ،بعدم ولتون كنم كه راس راس واسه خودتون بگردين؟ضمنا مبلغ به تعداد دفعات تكرار اسمتون هي بالا مي ره...حالا حساب فاميل يكم جداس اما فقط يكما چون بحث پول كه مي شه واسه ما شهرام و بهرام نداره
...بياين بالا يالا واسه هر يه بار كه اسمتونو آوردم 5000تومن![]()
شماره حسابمم ميل مي كنم واستون...فقط حواستون باشه كه عمرا اگه بذارم در برين![]()
