نمی خواستم از گذشته ها حرف بزنم تصمیم داشتم تموم حرفای نگفتهء دلمو همون تو حبس کنم و بهیچ وجه با به زبون آوردن اونا ذهنمو درگیر خاطرات گذشته م نکنم...اما حالا که تو یه گوشه ای از حرفای دلتو زدی بذار منم هر چی تو دلم دارم بریزم بیرون تا هم بی حساب بشیم و هم پروندهء این قضیه واسه همیشه بسته بشه چون دیگه نمی خوام هیچی این آرامش نسبی منو بهم بزنه...خیلی سعی کردم کامنتاتو بی جواب بذارم اما دلم طاقت نیاورد...نمی دونم از کجا شروع کنم ( من همیشه با این شروع کردن مشکل داشتم)...می دونی چیه؟حرفات اصلا توجیحم نکرد...نظرمم نسبت بهت عوض نشد...من شاید حق نداشته باشم در مورد تو نظرمو به کسی بگم( که اینم اگه شک داری می تونی از هر کسی خواستی بپرسی) اما حق دارم هر چی تو دلمه تو وبلاگم بگم نه؟ اینجا که دیگه غریبه نیست...من اینجا رو فقط واسه دل خودم آپ می کنم...و اگه تو یا هر کس دیگه از چیزی که من می گم خوشش نمیاد مجبور نیست به خودش زحمت خوندن بده...اینکه گفتی می دونم که می خونی...نه واقعا نمی دونستم چرندیات من ارزش اینو داشته باشه که تو یا اون یارو واسه خوندنش وقت بذارین اما اگرم می دونستم بازم فرقی نمی کرد.
تو خودت خوب می دونی چیکار کردی...تو هم خودتو تو چاه انداختی هم منو با خودت کشیدی تا ته چاه . راستش منم اصلا ناراحت نیستم از اینکه این توفیق اجباری نصیبم شد و دوستی ما بهم خورد حداقل من از این جریان ضرر نکردم...تو هم زیادی یکه به قاضی نرو چون نصف کارای من بازتاب حرکات خود تو بود...هیچ وقت سعی کردی نظر بچه های کلاسو نسبت به خودت بدونی؟نه چون تو هیچ وقت دخترای کلاسو آدم حساب نکردی...چون همیشه خودتو خیلی بالاتر از اونا دیدی و به خودت اجازه دادی در موردشون هر طوری که دوست داری قضاوت کنی و حرف بزنی و منم دقیقا شده بودم مثه تو...و این بد جوری زجرم می داد...گفته بودم نصیحت تو کتم نمی ره...یه نمونه ش همین که هر کدوم از دوستام که می گفتن من و تو از یه جنس نیستیم حرفشونو گوش نمی کردم...اون آخرا می دونستم که درسته اما نمی تونستم کاری کنم چون نمی خواستم مضحکهء پسرای کلاس بشیم. اما مدل بهم زدنمون یه طوری بود که تا چند روز نتونستم از شوک درآم و تا از ته توی قضیه با خبر نشدم حالم خوب نشد...تازه اونوقت بود که فهمیدم الان کجا وایسادم و دور و برم چی می گذره...تازه اون موقع تونستم یکم دخترای کلاسو باور کنم و بفهمم که من هیچی از اونا بیشتر ندارم...وقتی از اون حصاری که من و تو دور خودمون کشیده بودیم اومدم بیرون تازه فهمیدم چه حرفائی پشت سرمون بوده و ما چشم و گوش بسته کار خودمونو می کردیم...اما هیچ کدومشون دردناک تر از خدمتی که تو کردی نبود...لازمه یادآوری کنم؟خودت خوب می دونی که اون عوضی آشغال اگه نمی خوست رابطهء شما تو دانشکده لو بره فقط و فقط از ترس تو بود نه میل باطنی خودش...اینم می دونی که قبل تر از اینا همه چی از حرکات تابلو جفتتون لو رفته بود مخصوصا که رامینم دهن لقی کرده بود...منظورم قبل از اون ملاقات کذائی تو خوابگاه بچه هاس...که حتی اگه از دهن اون الاغ روانی دیگه م بیرون پریده بود یا نپریده بود هیچ فرقی به حال تو یکی نمی کرد هر چند از همون قسمای حضرت عباسی که آق دکی شما بلغور کرد اینم از همونا تحویل من داد که من روحمم بی خبره و...
و این وسط نمی دونم چرا دلسوزی من احمق گل کرد و خواستم چشم و گوش تورو باز کنم که به تریژ قبای آقای دکتر برخورد و الحق والانصاف که خوب جواب این دلسوزی منو داد...نمی دونم شاید خیال می کرد من می خوام شماها رو از هم جدا کنم...اما نه حق داشت آخه منو مسئول عکس العملای تو در برابر فکرای پلیدش می دونست...اون که نیششو زد اما تو هم ماشاالله کم نذاشتی...یادت نیست؟ شبای قبل عید تو بازار قسطن غیر از من دیگه به آبروی کی چوب حراج می زدین؟در قبال این آدم فروشی چند تا نگاه عاشقانه رد و بدل کردین؟چند تا هندونه اضافه تر زیر بغلت داد؟ چقدر دق دلتو از اون روانی خالی کردی تا منو به این وسیله کوچیک کنی؟ تو می دونستی هر کلمه ای بر علیه اون صد تا عیب می شه رو من...می دونستی بخاطر ظاهر مردم فریبی که اون داشت هر حرفی پشتش باشه با وجود یه سال دوستی بین ما خواه ناخواه اون حرفا به منم ربط پیدا می کنه...در حالی که اینم می دونستی که هیچی بین ما نبود جز یه دوستی سالم وبی گناه...اما بقیه که اینو نمی دونستن مگه نه؟اونا همه چیو از دریچهء ذهن تاریک خودشون می بینن و بس...همهء اینا رو می دونستی و در عین حال ... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اونوقت من خر احمقو بگو که به حرمت یه سال و نیم دوستی در برابر حرفای بچه ها دهنمو می بندم و یه کلمه به خیر و شر کسی حرف نمی زنم...و وقتی یارو می گه عیب فلانی این بود که حسود بود بازم می زنم تو دهنش که به تو ربطی نداره...بعد هنوزم دلم بحالت می سوزه که چی شد که همچین شد تو که یه همچین آدمی نبودی و با خودم فکر می کنم که اگه من بودم مثه همیشه منعت می کردم که نکن با خودت این کارو که آخر و عاقبت نداره...و بعد وقتی همه اسما رو واسه نگاتیو عکسای تولدش که دست توئه تحت فشار می ذارن چون می ترسن عکسای شخصی شون دست پسرای کلاس بیفته باید همچنان دفاع کنم که من می شناسمش اون یه همچین کاری نمی کنه در حالی که اگه بنا به ترسیدن باشه اول باید من و اسما بترسیم که اون شب وضعمون از همه درام تر بود...اشتباه نکن اینا منت نیست...می خوام ببینم وقتی من توجیحم واسه این کارام اون یه سال و نیم نون و نمکیه که با هم خوردیم تو چه توجیحی می تونی داشته باشی که دوستتو به هم صحبتی با چند تا پسر آشغال فروختی. تو که خوب می دونستی اون آدم پابند نبود با کدوم امید دلتو بهش خوش کردی ...من که تورو خوب می شناسم چطور تونستی رابطهء اون دوتا رو جلو چشات ببینی و دم نزنی؟فکر می کنی واقعا می ارزید؟می دونی چه راه سخت و درازی در پیش داری؟می دونم اینا اصلا به من ربطی نداره اما گفتم شاید بدت نیاد دلیل رفتارای نچسب بچه ها رو بدونی... و بدونی که اونا اینقدر بی رگ نیستن که خیلی راحت همه چیو فراموش کنن مخصوصا که الان داغ نمرهء ماهی م به دلشون مونده.اگه از من دلت پر بود و با من هر کاری کردی به درک اما اونا چه بدی به تو کرده بودن؟ اونا که حتی با بزرگواری بخشیدنت و تورو قبولت کردن...اما تو چیکار کردی؟ راه خودتو ادامه دادی و فکر اینکه داری اونا رو ریشخند می کنی بد جوری اونا رو می سوزوند اما بازم خانمی کردن و به روت نیاوردن...حالا چطور انتظار داری حرفتو باور کنن که دلت براشون تنگ شده؟...اگه منم قرار بود مثه خودت باهات رفتار کنم باید کلی زیرآبتو جلو اونا می زدم دیگه نه؟ بگذریم من به اونا کاری ندارم...قضیهء من با اونا زمین تا آسمون فرق می کنه. درسته که سعی می کنم قاطی حرفای اونا نشم اما نمی تونمم هر چی بوده فراموش کنم و وانمود کنم که چیزی نشده...امیدوارم درک کنی...
و در مورد اخلاقام که گفته بودی... می خوام بدونم چی تورو اذیت می کرد که بقیه رو اذیت نمی کنه؟ و چرا این اخلاقا فقط تورو اذیت می کرد؟اما اونی که آخر گفتی فکر نمی کنی چرا بقیه نظر تورو ندارن؟ بهت می گم...چون اونا بیشترش بازتاب همین اخلاق تو بود...تو یکیو می خواستی که اگه جلو هر کسی تحقیرش کنی و شخصیتشو به بازی بگیری دم نزنه...یکی مثه سحر...که اون بیچاره م اون آخرا به تنگ اومده بود اما نمی تونست کاری کنه چون ضعف داشت ...می دونستی من در برابر یه همچین چیزی سکوت نمی کنم ... خیلی دلم می خواست بهت بفهمونم این همه فخرفروشی و خود برتر بینی رو همه کسی نمی تونه هضم کنه...یعنی خودت نمی فهمیدی خیلی از حرفات ممکنه منو ناراحت کنه؟ خوبم می فهمیدی...اصلا تعمد داشتی منو ناراحت کنی...هم تو و هم اون آدم روانی ...از دو طرف محاصره شده بودم و مدام باید با خودم کلنجار می رفتم که این حرف عمدی بود یا قصدی در کار نبوده؟ جیکم در نمی اومد ...مقابله بمثل می کردم اما هیچ کدومتون جنبه شو نداشتین در حالی که هر دو تونم خدای ادعا بودین. یادته یه بار بهت گفتم بذار بقیه بگن؟ و حالا تو داری همینو به خودم تحویل می دی؟...خب تو بذار به این حساب که لابد بقیه می گن و گرنه تا الان اینقدر به آرامش نرسیده بودم...اتفاقا این جور تلقینا بعضی وقتا به درد آدم می خوره چون باعث می شه آدم ارزش خودشو بدونه که باعث نشه بقول خودت هر خر و سگی به خودش اجازه بده وارد زندگیش بشه...اشتباهی که من و تو کردیم...می خوام بگم تو هم اگه یکم قدر خودتو بدونی بد نیست اما نه در برابر دوستات...هنر اینه که آدم بدونه جلو کی غرور داشته باشه و جلو کی بی مدعا
و در مورد اون آدم که گفتی من دوسش دارم...اولش گیج شدم که کیو می گی اما اگه منظورت آقای دکتر خودتونه واقعا واست متاسفم که یه همچین فکرائی تو سرت می پرورونی...من هیچ ابائی ندارم از اینکه بخوام راستشو بتو بگم...می دونی که من غیر از اون دیوونهء روانی به هیچ کس دیگه ای فکر نمی کردم که البته اینم از خریتم بود ... و در مورد داداش کوچیکه...کل ما فقط در حد یه شوخی مسخره س... من با بچه ای که دو سال از خودم کوچیکتره جز دست اندازی کار دیگه ای نمی تونم داشته باشم...آدم عاقل هیچ وفت از یه سوراخ دوبار گزیده نمی شه...اما تو که اینقدر دم از روشنفکری می زنی دیگه چرا؟پس واسه همین بد دلیت بود که هیچ وقت دوست نداشتی من با اون مرتیکه روبرو بشم؟ با خودت نگفتی من ممکنه از چی اون بشر خوشم بیاد آخه؟جالبه که من هیچ وقت نسبت به تو همچین حسی نداشتم در حالی که شاید جا داشت داشته باشم... و حالا می فهمم که تموم شوخیای منو جدی می گرفتی از مسخره ترین روابط تا جدی ترینشون...حتی اون حرفت تو رختکن علوم پایه با اینکه با خنده تحویل دادی توش یه دنیا جدیت بود...واقعا اونا یه چیزی بیشتر از شوخی واست بودن؟ اگه می دونستم هیچ وقت در مورد اون آدمای بی ارزش باهات شوخی نمی کردم...و تو منو اینطوری شناخته بودی اما یه بار ظاهر و باطنتو با هم یکی نکردی تا منم بفهمم درونت چی می گذره...
و در مورد مدرسه مون که گفتی شایعه شده قراره با جانکیای دارو نصف کنیم...من بی خبرم اما امیدوارم بیشتر از شایعه نباشه اما مثه اینکه تو از سینمای بی پول بدت نمیاد...به همین خیال باش من الان نسبت به درخت بیشتر احساس دارم تا اون یارو به قول خودت ...موتوری. نشون به اون نشون که کامنت پست اولمو ایگنور کردم...و بقیهء کاراش...راستی اگه دیدیش سلام منو برسون بگو بوتر خیلی دوست داره؟بد نیست سرنوشت اون پسر سجادیه که گیرت بودو واسش تعریف کنی که چطوری سر جاش نشست...
به قول خودت حرف زیاده ...اینام فقط نصف اون چیزی بود که باید گفته می شد...در واقع فقط جواب حرفای تو بود اما اگه هنوزم حرفی یا سوالی مونده بگینا خوشحال می شم نظر تونو بدونم و ابهامارو رفع کنم...آخه می دونین که من خیلی انتقاد پذیرم
.
و اما یه نصیحت خواهرانه...من که هیچی چون بین ما همینطوری بمونه بهتره اما اگه می خوای هنوزم با بچه ها باشی خودتو باهاشون یکرنگ کن...سعی کن در برابر امواج بادهای موسمی مقاومت کنی...خوش باشی
پ ن:بدنبال این پست خیلی از مشکلات و ابهامات و سوء تفاهما تا حدودی برطرف شد...شاید لازم بود حذفش کنم اما می ذارم تا اینم بعنوان خاطره بمونه..........(۲/۶/۸۵)
