تبليغاتX
نیش عقرب

نمی خواستم از گذشته ها حرف بزنم  تصمیم داشتم تموم حرفای نگفتهء دلمو همون تو حبس کنم و بهیچ وجه با به زبون آوردن اونا ذهنمو درگیر خاطرات گذشته م نکنم...اما حالا که تو یه گوشه ای از حرفای دلتو زدی بذار منم هر چی تو دلم دارم بریزم بیرون تا هم بی حساب بشیم و هم پروندهء این قضیه واسه همیشه بسته بشه چون دیگه نمی خوام هیچی این آرامش نسبی منو بهم بزنه...خیلی سعی کردم کامنتاتو بی جواب بذارم اما دلم طاقت نیاورد...نمی دونم از کجا شروع کنم ( من همیشه با این شروع کردن مشکل داشتم)...می دونی چیه؟حرفات اصلا توجیحم نکرد...نظرمم نسبت بهت عوض نشد...من شاید حق نداشته باشم در مورد تو نظرمو به کسی بگم( که اینم اگه شک داری می تونی از هر کسی خواستی بپرسی) اما حق دارم هر چی تو دلمه تو وبلاگم بگم نه؟ اینجا که دیگه غریبه نیست...من اینجا رو فقط واسه دل خودم آپ می کنم...و  اگه تو یا هر کس دیگه از چیزی که من می گم خوشش نمیاد مجبور نیست به خودش زحمت خوندن بده...اینکه گفتی می دونم که می خونی...نه واقعا نمی دونستم چرندیات من ارزش اینو داشته باشه که تو یا اون یارو واسه خوندنش وقت بذارین اما اگرم می دونستم بازم فرقی نمی کرد.

تو خودت خوب می دونی چیکار کردی...تو هم خودتو تو چاه انداختی هم منو با خودت کشیدی تا ته چاه . راستش  منم اصلا ناراحت نیستم از اینکه این توفیق اجباری نصیبم شد و دوستی ما بهم خورد حداقل من از این جریان ضرر نکردم...تو هم زیادی یکه به قاضی نرو چون نصف کارای من بازتاب حرکات خود تو بود...هیچ وقت سعی کردی نظر بچه های کلاسو نسبت به خودت بدونی؟نه چون تو هیچ وقت دخترای کلاسو آدم حساب نکردی...چون همیشه خودتو خیلی بالاتر از اونا دیدی و به خودت اجازه دادی در موردشون هر طوری که دوست داری قضاوت کنی و حرف بزنی و  منم دقیقا شده بودم مثه تو...و این بد جوری زجرم می داد...گفته بودم نصیحت تو کتم نمی ره...یه نمونه ش همین که هر کدوم از دوستام که می گفتن من و تو از یه جنس نیستیم حرفشونو گوش نمی کردم...اون آخرا می دونستم که درسته اما نمی تونستم کاری کنم چون نمی خواستم مضحکهء پسرای کلاس بشیم. اما مدل بهم زدنمون یه طوری بود که تا چند روز نتونستم از شوک درآم و تا از ته توی قضیه با خبر نشدم حالم خوب نشد...تازه اونوقت بود که فهمیدم الان کجا وایسادم و دور و برم چی می گذره...تازه اون موقع تونستم یکم دخترای کلاسو باور کنم و بفهمم که من هیچی از اونا بیشتر ندارم...وقتی از اون حصاری که من و تو دور خودمون کشیده بودیم اومدم بیرون تازه فهمیدم چه حرفائی پشت سرمون بوده و ما چشم و گوش بسته کار خودمونو می کردیم...اما هیچ کدومشون دردناک تر از خدمتی که تو کردی نبود...لازمه یادآوری کنم؟خودت خوب می دونی که اون عوضی آشغال  اگه نمی خوست رابطهء شما تو دانشکده لو بره فقط و فقط از ترس تو بود نه میل باطنی خودش...اینم می دونی که قبل تر از اینا همه چی از حرکات تابلو جفتتون لو رفته بود مخصوصا که رامینم دهن لقی کرده بود...منظورم قبل از اون ملاقات کذائی تو خوابگاه بچه هاس...که حتی اگه  از دهن اون الاغ روانی دیگه م بیرون پریده بود یا نپریده بود هیچ فرقی به حال تو یکی نمی کرد هر چند  از همون قسمای حضرت عباسی که آق دکی شما بلغور کرد اینم از همونا تحویل من داد که من روحمم بی خبره و...

و این وسط نمی دونم چرا دلسوزی من احمق گل کرد و خواستم چشم و گوش تورو باز کنم که به تریژ قبای آقای دکتر برخورد و الحق والانصاف که خوب جواب این دلسوزی منو داد...نمی دونم شاید خیال می کرد من می خوام شماها رو از هم جدا کنم...اما نه حق داشت آخه منو مسئول عکس العملای تو در برابر فکرای پلیدش می دونست...اون که نیششو زد اما تو هم ماشاالله کم نذاشتی...یادت نیست؟ شبای قبل عید تو بازار قسطن غیر از من دیگه به آبروی کی چوب حراج می زدین؟در قبال این آدم فروشی چند تا نگاه عاشقانه رد و بدل کردین؟چند تا هندونه اضافه تر زیر بغلت داد؟ چقدر دق دلتو از اون  روانی خالی کردی تا منو به این وسیله کوچیک کنی؟ تو می دونستی هر کلمه ای بر علیه اون صد تا عیب می شه رو من...می دونستی بخاطر ظاهر مردم فریبی که اون داشت هر حرفی پشتش باشه  با وجود یه سال دوستی بین ما خواه ناخواه اون حرفا به منم ربط پیدا می کنه...در حالی که اینم می دونستی که هیچی بین ما نبود جز یه دوستی  سالم وبی گناه...اما بقیه که اینو نمی دونستن مگه نه؟اونا همه چیو از دریچهء ذهن تاریک خودشون می بینن و بس...همهء اینا رو می دونستی و در عین حال ... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 اونوقت من خر احمقو بگو که به حرمت یه سال و نیم دوستی در برابر حرفای بچه ها دهنمو می بندم و یه کلمه به خیر و شر کسی حرف نمی زنم...و وقتی یارو می گه عیب فلانی این بود که حسود بود بازم می زنم تو دهنش که به تو ربطی نداره...بعد هنوزم دلم بحالت  می سوزه که چی شد که همچین شد تو که یه همچین آدمی نبودی و با خودم فکر می کنم که اگه من بودم مثه همیشه منعت می کردم که نکن با خودت این کارو که آخر و عاقبت نداره...و بعد وقتی همه اسما رو واسه نگاتیو عکسای تولدش  که دست توئه تحت فشار می ذارن چون می ترسن عکسای شخصی شون دست پسرای کلاس بیفته باید همچنان دفاع کنم که من می شناسمش اون یه همچین کاری نمی کنه در حالی که اگه بنا به ترسیدن باشه اول باید من و اسما بترسیم که اون شب وضعمون از همه درام تر بود...اشتباه نکن اینا منت نیست...می خوام ببینم وقتی من توجیحم واسه این کارام اون یه سال و نیم نون و نمکیه که با هم خوردیم تو چه توجیحی می تونی داشته باشی که دوستتو به هم صحبتی با چند تا پسر آشغال فروختی. تو که خوب می دونستی اون آدم پابند نبود با کدوم امید دلتو بهش خوش کردی ...من که تورو خوب می شناسم چطور تونستی رابطهء اون دوتا رو جلو چشات ببینی و دم نزنی؟فکر می کنی واقعا می ارزید؟می دونی چه راه سخت و درازی در پیش داری؟می دونم اینا اصلا به من ربطی نداره اما گفتم شاید بدت نیاد دلیل رفتارای نچسب بچه ها رو بدونی... و بدونی که اونا اینقدر بی رگ نیستن که خیلی راحت همه چیو فراموش کنن مخصوصا که الان داغ نمرهء ماهی م به دلشون مونده.اگه از من دلت پر بود و با من هر کاری کردی به درک اما اونا چه بدی به تو کرده بودن؟ اونا که حتی  با بزرگواری بخشیدنت و تورو قبولت کردن...اما تو چیکار کردی؟ راه خودتو ادامه دادی و فکر اینکه داری اونا رو ریشخند می کنی بد جوری اونا رو می سوزوند اما بازم خانمی کردن و به روت نیاوردن...حالا چطور انتظار داری حرفتو باور کنن که دلت براشون تنگ شده؟...اگه منم قرار بود مثه خودت باهات رفتار کنم باید کلی زیرآبتو جلو اونا می زدم دیگه نه؟ بگذریم من به اونا کاری ندارم...قضیهء من با اونا زمین تا آسمون فرق می کنه. درسته که سعی می کنم قاطی حرفای اونا نشم اما نمی تونمم هر چی بوده فراموش کنم و وانمود کنم که چیزی نشده...امیدوارم درک کنی...

و در مورد اخلاقام که گفته بودی... می خوام بدونم چی تورو اذیت می کرد که بقیه رو اذیت نمی کنه؟ و چرا این اخلاقا فقط تورو اذیت می کرد؟اما اونی که آخر گفتی فکر نمی کنی چرا بقیه نظر تورو ندارن؟ بهت می گم...چون اونا بیشترش بازتاب همین اخلاق تو بود...تو یکیو می خواستی که اگه جلو هر کسی تحقیرش کنی و شخصیتشو به بازی بگیری دم نزنه...یکی مثه سحر...که اون بیچاره م اون آخرا به تنگ اومده بود اما نمی تونست کاری کنه چون ضعف داشت ...می دونستی من در برابر یه همچین چیزی سکوت نمی کنم ... خیلی دلم می خواست بهت بفهمونم این همه فخرفروشی و خود برتر بینی رو همه کسی نمی تونه هضم کنه...یعنی خودت نمی فهمیدی خیلی از حرفات ممکنه منو ناراحت کنه؟ خوبم می فهمیدی...اصلا تعمد داشتی منو ناراحت کنی...هم تو و هم اون آدم روانی ...از دو طرف محاصره شده بودم و مدام باید با خودم کلنجار می رفتم که این حرف عمدی بود یا قصدی در کار نبوده؟ جیکم در نمی اومد ...مقابله بمثل می کردم  اما هیچ کدومتون جنبه شو نداشتین در حالی که هر دو تونم خدای ادعا بودین. یادته یه بار بهت گفتم بذار بقیه بگن؟ و حالا تو داری همینو به خودم تحویل می دی؟...خب تو بذار به این حساب که لابد بقیه می گن و گرنه تا الان اینقدر به آرامش نرسیده بودم...اتفاقا این جور تلقینا بعضی وقتا به درد آدم می خوره چون باعث می شه آدم ارزش خودشو بدونه که باعث نشه بقول خودت هر خر و سگی به خودش اجازه بده وارد زندگیش بشه...اشتباهی که من و تو کردیم...می خوام بگم تو هم اگه یکم قدر خودتو بدونی بد نیست اما نه در برابر دوستات...هنر اینه که آدم بدونه جلو کی غرور داشته باشه و جلو کی بی مدعا

و در مورد اون آدم که گفتی من دوسش دارم...اولش گیج شدم  که کیو می گی اما اگه منظورت آقای دکتر خودتونه واقعا واست متاسفم که یه همچین فکرائی تو سرت می پرورونی...من هیچ ابائی ندارم از اینکه بخوام راستشو بتو بگم...می دونی که من غیر از اون دیوونهء روانی به هیچ کس دیگه ای فکر نمی کردم که البته اینم از خریتم بود ... و در مورد داداش کوچیکه...کل ما فقط در حد یه شوخی مسخره س... من با بچه ای که دو سال از خودم کوچیکتره جز دست اندازی کار دیگه ای نمی تونم داشته باشم...آدم عاقل هیچ وفت از یه سوراخ دوبار گزیده نمی شه...اما تو که اینقدر دم از روشنفکری می زنی دیگه چرا؟پس واسه همین بد دلیت بود که هیچ وقت دوست نداشتی من با اون مرتیکه روبرو بشم؟ با خودت نگفتی من ممکنه از چی اون بشر خوشم بیاد آخه؟جالبه که من هیچ وقت نسبت به تو همچین حسی نداشتم در حالی که شاید جا داشت داشته باشم... و حالا می فهمم که تموم شوخیای منو جدی می گرفتی از مسخره ترین روابط تا جدی ترینشون...حتی اون حرفت تو رختکن علوم پایه با اینکه با خنده تحویل دادی توش یه دنیا جدیت بود...واقعا اونا یه چیزی بیشتر از شوخی واست بودن؟ اگه می دونستم هیچ وقت در مورد اون آدمای بی ارزش باهات شوخی نمی کردم...و تو منو اینطوری شناخته بودی اما یه بار ظاهر و باطنتو با هم یکی نکردی تا منم بفهمم درونت چی می گذره...

و در مورد مدرسه مون که گفتی شایعه شده قراره با جانکیای دارو نصف کنیم...من بی خبرم اما امیدوارم  بیشتر از شایعه نباشه اما مثه اینکه تو از سینمای بی پول بدت نمیاد...به همین خیال باش من الان نسبت به درخت بیشتر احساس دارم تا اون یارو به قول خودت ...موتوری. نشون به اون نشون که کامنت پست اولمو ایگنور کردم...و بقیهء کاراش...راستی اگه دیدیش سلام منو برسون بگو بوتر خیلی دوست داره؟بد نیست سرنوشت اون پسر سجادیه که گیرت بودو واسش تعریف کنی که چطوری سر جاش نشست...

به قول خودت حرف زیاده ...اینام فقط نصف اون چیزی بود که باید گفته می شد...در واقع فقط جواب حرفای تو بود اما اگه هنوزم حرفی یا سوالی مونده بگینا خوشحال می شم نظر تونو بدونم و ابهامارو رفع کنم...آخه می دونین که من خیلی انتقاد پذیرم.

و اما یه نصیحت خواهرانه...من که هیچی چون بین ما همینطوری بمونه بهتره اما اگه می خوای هنوزم با بچه ها باشی خودتو باهاشون یکرنگ کن...سعی کن در برابر امواج بادهای موسمی مقاومت کنی...خوش باشی

پ ن:بدنبال این پست خیلی از مشکلات و ابهامات و سوء تفاهما تا حدودی برطرف شد...شاید لازم بود حذفش کنم اما می ذارم تا اینم بعنوان خاطره بمونه..........(۲/۶/۸۵)

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 16:30 |

 

عیب داره من پی نوشتامو اول بگم؟ اصلا به کسی چه مربوطیش اومده؟

پ ن 1:از هر کسی انتظار کادوی تولد داشتم بجز...نمی دونم رو چه حسابی این کارو کرد تکلیف یا ... . راستش اول ترسیدم نکنه این کادو واسه من وظیفه ای رو در بر داشته باشه...اما الان خوب می دونم که من این آزادیو که الان دارم بهیچ قیمتی نمی خوام از دست بدم حالا طرف هر کی می خواد باشه

پ ن 2: باز یکی از اون پونه ها که من ازشون نفرت دارم راست اومده  تو کلینیک ما سبز شده...اینم یکی دیگه از بد شانسیای من...خدا کنه این 2 روز باقیمونده کارآموزیشم تموم شه و گورشو گم کنه چون این یکی با اون جی اف بی معرفتش اونقدر در حقم نامردی کردن که می خوام سر به تن جفتشون نباشه ... نمی دونم با کدوم روش سلامم می کنه

حالا بریم سر اصل مطلب:

شما وقتی می خواین حرفتونو به کرسی بنشونین چیکار می کنین؟دعوا  می کنین؟ در و پنجره رو به هم می کوبین؟داد می کشین؟ یا بی صدا قهر می کنین؟ خب همهء اینا می تونه راه حلای مناسبی باشه...فرقی نمی کنه آدم از چه روشی استفاده کنه مهم اینه که اون روش نتیجه بده...راستش من عادت ندارم از خواسته هام عقب نشینی کنم...مهناز هر چی که بخواد باید بهش برسه...این باید از اون بایداس ها...یعنی اصلا فرقی نمی کنه چطوری مهم اینه که اون کار باید بشه حالا بهر نحوی که شده...یعنی حتی اگه گاوه نر باشه من اگه اراده کنم  باید شیر بده چون من به شهرام بهرامش کار ندارم...همه می دونن نصیحت و پند و اندرز تو کت من نمی ره نعوذبالله اگه خدام بیاد من حرف خودمو می زنم چون مرغ من یه پا داره...گاهی همهء عالم و آدم می گن فلان کارو نکن اما من با اینکه می دونم اشتباهه انجامش می دم چون دلم می خواد...و گاهی یهو اراده می کنم یه کاری کنم کارستون طوری که همه انگشت به دهن می مونن...نه من اصلا آدم عجیبی نیستم فقط یکم لجباز و خودخواهم...البته یکم بیشتر از یکم...حالا من چطوری حرفمو به کرسی می نشونم؟ الان می گم:

خب اولش مسلما هر آدمی در خواستشو زبونی می گه...البته مهناز عادت نداره هر چیزیو که می خواد به زبون بیاره این موضوع فقط در مورد خونواده صدق می کنه چون بهر حال آدم با خونوادش که رودر وایسی نداره اما در مورد بقیه باید بگم مهناز درخواستشو در صورتی می گه که به شخصیتش هیچگونه برخوردی نکنه...بعد از بیان... خب اگه موافقت شد که چه بهتر... زندگی  شیرین می شود...اما خدا اون روزو نیاره که با خواستهء مهناز مخالفت بشه یا مهناز احساس کنه که داره سر کار می ره یا این وعده ها وعدهء سر خرمنه...آخه نازی جون یکم انتقاد پذیرم هست اگه ببینه واقعا نمی شه خب بی خیال می شه(البته اگه قابل بی خیال شدن باشه)...اما هیچ چی نازیو اونقدر عصبانی نمی کنه که حس کنه خواسته ش داره به شوخی گرفته می شه...اونجاس که خشم نازی از خشم اژدهام خطرناک تر می شه...خشم مهناز به این صورت شروع می شه:اول صداش آرومه و ظاهرا خونسرده...کم کم که بحث بالا می گیره صدای نازی م بلند می شه وقتی به اوجش رسید با همون لحن خشن اولتیماتومشو می ده ...خشم نازی با کوبیدن در اتاقش بهم ظاهرا تموم می شه...اما نه این آرامش ظاهریه...در درون مهناز همچنان خشمگینه و به فکر تلافیه...این مرحله بصورت اعتصاب عملی می شه...نه نه اون اینقدر احمق نیست که اعتصاب غذا کنه...اون شروع می کنه به واکنش منفی نشون دادن...تو این مرحله نازی حرفم نمی زنه...گاهی وقتا حرف  نزدن بهترین راه برای نشون دادن عصبانیته...نازی اینطوری اعتصاب می کنه:وقتی همه بیدارن اون می خوابه...مخصوصا بعد از اولین مشاجره نازی سعی می کنه که بخوابه تا هم اعصابش آروم بشه و هم یه برنامه ای واسه بعدش بچینه...بعد وقتی همه میان بخوابن نازی بیدار می شه...اون سر ناهار و شام نمی ره اما بعد که ملت در آستانهء خواب نازن اون احساس می کنه که شکمش به قار و قور افتاده...خب بیچاره حق داره چون گرسنشه...اما نه نازی از غذای مامان نمی خوره اون اینجور وقتا عادت داره حاصل دسترنج خودشو بخوره...قاعدتا چیزی نمی تونه باشه جز نیمرو...آخه نازی همه کاری بلده بجز آشپزی...اون سعی می کنه این کارو با نهایت سر و صدا انجام بده طوری که یکی دوبار تابه رو بکوبه به اجاق و لیوانو بکوبه رو میز تا حداقل یکی از خواب بیدار شه... اون وسط ظهر 10 بار از اتاقش میاد بیرون و باز می ره تو و هر بار این در بیچاره رو بهم می کوبه ...اههههه خب یعنی می گی نره بیرون؟ خب بچه جیش داره...آخ جون چه حالی می ده...نازی سعی می کنه کارت اینترنت جدیدشو یه وقتی باز کنه که همه ببینن آخه قرار نبوده کارت قبلی به این زودی تموم بشه...یکم تایم آنلاینش زیاد می شه مخصوصا وسط روز...تلفناش طولانی می شه ...این جور وقتا یاد اون دوستاش می افته که چند سالیه بهشون زنگ نزده اونا حتما حرفای زیادی واسه گفتن دارن...اون از خونه که می ره بیرون از پولای پس اندازش بر می داره تا از کسی پول نگیره و مامان تا دم در دنبالش بیاد و التماس کنه که پولشو قبول کنه اما اون آخرشم اون پولو نمی گیره...البته این دردناک ترین قسمتشه...البته جای نگرانی نیست چون بعدا چند برابرشو خرج می تراشه...خب زندگیه دیگه...نازی تو اعتصاب نه بوس لالا می ده نه بوس بابای ...

البته هنوزم هستا اما الان حضور ذهن ندارم...ببینم تا شب دیگه قراره چیکار کنم

آره درست حدس زدین نازی الانم تو اعتصابه...این تو بمیری دیگه از اون تو بمیریا نیست...حالا می بینین...مهناز عادت نکرده نه بشنوه...مهناز اگه کم بیاره که مهناز نیست...

 

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 16:41 |

درست 21 سال پیش...در نیمه های گرمترین ماه سال... مرداد... یه موجود پاک و معصوم دنیا اومد...یه دختر کوچولوی سفید و لپو با چشای عسلی و موهای بور...معلومه دیگه اون من بودم...اون روز هر چی گریه کردم که نمی خوام بیام فایده نداشت...منم محکوم شده بودم به زندگی کردن...اسممو مامان انتخاب کرد...نمی دونم رو چه حسابی اما همیشه می گه دلم می خواست یه دختر بیارم و اسمشو بذارم مهناز...مهناز...ماه ناز... وبعضیا می گن یعنی کسی که حتی به ماه هم ناز می کنه( به قول خودمون فخر می پاشه)...حالا هر چی...شاید اگه اون روزمامان  می دونست من چه آتیشی از آب در میام هیچ وقت از خدا دختر نمی خواست...البته پسرم نمی خواست چون خودش همیشه می گه خدا به روم رحم کرد که تو یکی پسر نشدی وگرنه روزگارم شب تاریک بود...چه می دونم والا...کیه که قدر منو بدونه...هیششششششششکییییییی...

بچه تر که بودم بابا همیشه سر بسرم می ذاشت و  می گفت تو که دنیا اومدی مامان انداختت تو سطل آشغال من برت داشتم... و مامان عکس همینو می گفت... و سعیدم می گفت آره راست می گن هنوزم بوی زباله می دی... اما دعوا چرا اصلا اگه می دونستم دنیا این مدلیه خودم می رفتم اون تو و عمرا اگه در می اومدم...

و حالا درست 21 سال از اون روز که مامان منو انداخت تو سطل آشغال می گذره...در حالیکه این مهناز دیگه اون مهناز کوچولوی پاک و معصوم ...نیست...

هر چند اصلا احساس نمی کنم که الان 21 ساله شدم...بچه تر که بودم فکر می کردم 21 ساله که بشم از سر تا پام خانمی می باره اما الان فکر می کنم حتی اگه 80 سالمم بشه بازم مثه یه دختر بچهء شرور و شیطون باقی می مونم...ذات آدم که عوض نمی شه.. می شه؟

بگذریم اینا اصلا مهم نیست...چیزی که مهمه اینه که امروز تولد منه... که امسال مصادف شده با تولد حضرت علی...می بینین من چه میمونم؟...آخه 2 سال پیشم تولدم مصادف شده بود با تولد حضرت زهرا...میمونم خودتی بی شعور...

در ضمن من حوصله ندارم یکی یکی بیام بلندتون کنم...طبق فتوای مراجع عظام مبنی بر اینکه خوشگلا باید برقصن هر کی نرقصه اون میمونه...حالا...1 2 3 ...دستا همه بالا برقصین همه یالا...ای ول اول از همه خاله همیشه پای خودم رقاص همه رقاصای عالم...اما خاله جون رقیب پیدا کردیا...خونواده زن داداشم اینا از ابتدای تاریخ رقاص دنیا اومدن...هی خانوم کجا کجا...سوزی با توام پاشو پاشو شمالی برقص...میتتم همین سینای خودمون خوبه؟ ببین فقط بخاطر تو حاضرم دعوتش کنما...البته بازم هستن...از شما به یک اشاره از اونا بسر دویدن...حالا کی میاد با من لزگی برقصه؟ آخه تازه یاد گرفتم لزگی برقصم...به افتخار حمید پسر خاله م خداااای رقص تکنوووووو...

مرررررسییییییییییییی...کادوهاتونو بذارین رو میز... اگه جا نمی شه بذارین زیر میز...به افتخار خوووووودممممممممممم...............فکر می کنم تب کردم...یکی بیاد منو از برق بکشه...هاهاها...من به ژنراتور وصلم...

اوکی من دیگه باید برم که کلی کار دارم امروز...لالالای لالالای لالالالالالالالای...هالالای لالالای لالا لالالالالالا لای... سوت سوت...کف کف...برمی گردم...
+ نوشته شده توسط نیش عقرب در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 8:11 |