تبليغاتX
نیش عقرب

 

خاک بر سر بی استعدادتون که از پس یه معمای ساده هم بر نمیاین...حالا منم نمی گم تا حالا حالا ها تو کف باشین

دیروز 27 تیر ماه قرار بود یه اتفاق خیلی مهمی بیفته البته نه واسه من واسه دوستم نیلوفر.ازشب قبلش همه ش تو فکرش بودم. بهش زنگولیدم.اما ظاهرا هیچ خبری نبود.گفت مهناز دیدی هیششششششششکی منو دوست نداره.گفتم حالا غصه نخور شاید منظورش 27 تیر سال دیگه بوده حالا یه لحظه دندون رو جیگر بذارین الان می گم قضیه چی بود...

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه روز که ما بچه های دامپزشکی 83 داشتیم از گوسفند داری می اومدیم وقتی خسته و کوفته از سرویس پیاده شدیم چون هوا گرم بود از حاشیه پارک انداختیم... نزدیک در پارک که رسیدیم یه خانمه فالگیر به من گیر داد که فالمو بگیره...منم که دلم لک زده بود واسه خندیدن گفتم آره بیا بگو ببینم کف دستم چی می بینی...خلاصه من و فالگیره وسط و دوستامم دورم...خانمه کف دستمو گرفت و شروع کرد ورد خوندن. خیلی خنده م گرفته بود. دقیق یادم نیست چی می گفت فقط وسطش هی می گفت بگو یا حسین بگو یا زهرا...اینقدم تند حرف می زد که نصف حرفاشو نمی فهمیدم. فقط یادمه خیلی از خصوصیاتمو شانسی شانسی درست می گفت با یه لحن خنده داری م حرف می زد که منو بیشتر به خنده می نداخت می گفت "مهناز اینا که می بینی دورتن در ظاهر دوستن اما باطنا از خواهرواست دلسوزترن ...مهناز دلت پاکه اما تو روزه و نماز کاهلی...مهناز از این پسرای هر جائی که دورتو می گیرن همه جا ریخته لیاقت تو خیلی بیشتر از این حرفاس اهمیتی بهشون نده ــ...ولی مهناز یکی هست که خیلی دوست داره_این یکیو خیلی ناشیانه اومد_مهناز18 روز دیگه یه خبر خوب بهت می رسه...ولی مهناز خیلی همتت بلنده  اگه کسی سر سفره ت بیاد از خودت می زنی اما از مهمونت نمی زنی... مهناز کم روئی قرضی که به کسی می دی سراغش نمی ری...مهناز..."این هی می گفت و نیلوفرم هی می گفت آره راست می گه آره راست می گه...خلاصه حرفشو زد و پولشو گرفت اما همینکه می خواستیم بریم دستمو کشید گفت بیا کارت دارم فهمیدم نه بابا یه غلطی کردم این تا جیب منو خالی نکنه ولم نمی کنه. گفت" یه گرهی تو کارته چون به دلم نشستی دارم بهت می گم"...تو دلم گفتم آره جون خودت من به دلت نشستم یا پولام؟ همون لحظه نیلوفرم که خوشش اومده بود رفت که رفیق خانمه فالشو بگیره..."اگه دل به شکی نمی گم اما اگه دلتو صاف کنی گره تو باز می کنم"...حالا من اصلا نمی دونستم گرهه چیه کجاست اصلا گره چی؟تو کدوم کار؟ من که کار ندارم..."من تو چهره یکی از دوستات  شک دیدم واسه همین جلو اونا نگفتم"...منظورش سارا بود...خیلی احمق بود که شکو تو چهرهء من ندید..."یکی هست که بدتو می خواد بهت حسادت می کنه"...بدخواهم داشتم و خودم خبر نداشتم..."نمی گم 15 تومن نمی گم 10 تومن تو 5 تومن بده"!!!!!...نمی دونم قیافه م واقعا اینقد شبیه احمقا بود که جیب دوخته بود واسه کیف پول من؟..."مشخصه که وضعت خوبه این پولا که واسه شما ارزشی نداره"؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کی گفته من وضعم خوبه؟مگه بچه وزیرم که پول مفت داشته باشم...خلاصه از سر ترحم 1000تومن کف دستش گذاشتم و زدم به چاک اما اون یکی خانمه به نیلو گفته بود که 57روز دیگه کسی که خیلی دوسش داری میاد خواستگاریت...سر این یکی با بچه ها کلی خندیدیم...نیلو طفلی می گفت خب حالا من که کسیو دوست ندارم چیکار کنم؟ گفتم نیلو تو 57 روز فرصت داری عاشق بشی تازه طرفشم واسش پیدا کردم... هر وقت بنده خدا رو می دیدیم کلی می خندیدیم با هم...اونم روحش بی خبر...

18 روز بعد تنها اتفاق خوشایندی که می تونست واسه من رخ بده این بود که برای اولین بار در طول دورهء دانشجوئی یه نمره کامل گرفتم اونم از امتحان عملی بافت شناسی دکتر نبی پور که جون به عزرائیل نمی ده...هیچکس از اونائی که ادعاشون می شد نمره کامل نگرفتن. خلاصه که این تقریبا یه شاهکار بود

و بالاخره امروز بعد از 57 روز از اون تاریخ روز موعود بود واسه نیلوفر. اما متاسفانه هیچ اتفاقی نیفتاد فقط بساط خنده مارو خوب جور کرد...شایدم چون نیلو مثل من دلش نسوخت و پول اضافه نداد خانمه جلسه خواستگاریو کنسل کرد...بهرحال اینم رفت تو آرشیو خاطرات دوران دانشجوئی.اما انصافا مردم این روزا چقدر خرافاتی شدن حتی قشر تحصیل کرده هم می بینی یه اعتقاداتی دارن که عجیب غریبه...مثل امروز که یه پسره اومده بود کلینیک و دنبال یه تریر سفید خالص می گشت که هیچ رگه سیاهی نداشته باشه چون معتقد بود رنگ سیاه بهش نمی افته...

پ ن ۱.این پسره کارآموز دیگهء شیما جون فامیل ادیب اینا در اومد...من حتی اگه برم تو یه جزیره بی آب و علف بازم آخرش آدم خوارای اونجا فامیل این گره گوریا ئی که من ازشون نفرت دارم در می آن  ...

 

پ ن ۲.امروز شیما جون گفت بالاخره سگ آقای منصوری از دپرسی در اومد آخه واسش یه جفت پیدا کرده...فکرشو بکنین بچه م زن می خواسته می گفت این که اگه کسی به غذاش دست می زد پارس می کرد حالا باید اول خانم غذا بخوره بعد خودش...ای زن ذلیل بیچاره

 

پ ن ۳.خانم دکتر با یه حرکت کارآگاهانه سگ  یه دختر خانمو که  گم شده  بود پیدا کرد و اینطوری مادر و بچه رو بعد 2 هفته دوری بهم رسوند

 

راستی یادم رفت بگم داداشم بعد از یه ضربهء روحی خیلی بد بالاخره لاوشو پیدا کرد و همین شنبه شب گذشته این دو غونچهء نوووو شوکوفته معقود شدن_اسم مفعول از عقد_شمام واسه خوشبختی شون دعا کنین اما خودمونیما یه عروس جلفی گیرمون اومده که جون می ده واسه ولگردی و شر بازی

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت 6:23 |

اول از همه باید بگم من فینقیلی رو بستم اما ظاهرا یکی دوباره به این اسم یه وبلاگ زده . از همینجا اعلام می کنم که من صاحب فینقیلی نیستم و حتی طرفو نمی شناسمش پس یه وقت منو با اون اشتباه نگیرین...یعنی اونو با من اشتباه نگیرین چون در حال حاضر من جز اینجا توی هیچ وبلاگ دیگه ای نمی نویسم...بگذریم

این روزا اینقدر سرم شلوغه که حتی وقت سر زدن به اینجام واسم نمی مونه چند روزی می شه که تو کلینیک شیما جون دارم کارآموزی می کنم.خانم دکترم تا اونجا که می تونه داره کمکم می کنه تا بهتر کار یاد بگیرم.

جاتون خالی اونروز تو آموزش دانشکده سر همین موضوع یکی از پسرای سال بالائیو که خیلی اظهار فضل داره با خاک یکسانش کردم...داشت می گفت ای بابا هنوز سال دومین برین خوش بگذرونین صفا کنین کارآموزی چیه... اولش هیچی نگفتم فقط گفتم نه آخه استادامون می گن از الان برین تا با کار آشنا بشین...گفت استاداتون کی ان؟ گفتم دکتر شریفی دکتر گروسی دکتر...گفت: ای بابا آخه سال دوم مثلا کجا می خواین برین کار کنین

دیگه دیدم الان خیلی باورشه سال بالائیه گفتم حیفه ضد حال نخوره: آخه گفتن برین از الان کار کنین تا مثل سال بالائیاتون نشین

چشاش گرد شد...گفت خیلی ممنون..."خواهش می کنم"...حالا میتونی  بازم فخر از خودت در وکن

اما خدائی بهتر از این نمی شد. دو سه روز پیش اگنسو آورده بودن چک آپ.اگنس تولهء 5 ماههء کوکی همون سگ نژاد شیتزوئیه که من خیلی دوسش داشتم. کوکیو کمتر کسیه تو مشهد که نشناسه مخصوصا که صاحبش تو یکی از پاساژای سجاد عروسک فروشی داره. اصلا حمیدم همه بخاطر کوکی می شناسنش. باورم نمی شد یعنی کوکی اینقدر بزرگ شده بود که الان یه گل پسر 5 ماهه داشت؟ اما اگنس 10 برابر خوشگلتر از مامانش بود.تازه  به نظر من از بهرامم خوشگل تره...توله سگ یه چشای قشنگی داشت . وقتی شیما جون داشت واکسنشو می زد بچه م اشکش در اومد...

خلاصه که حسابی داره بهم خوش می گذره...تاااااااااااااززززززززه...شیما جون چند روز دیگه قراره بره مسافرت...اونوقت من می مونم و یه کلینیک...فقط یه کم استرس دارم اما مطمئنم که از پسش بر میام...شیما جون می گفت حالا می تونی واسه خودت کارآموز بگیری...بهر حال هر کی واکسن 7گانه شو نزده یا هر کس واکسن هاری شو نزده یا قرص ضد انگلشو تجدید نکرده...ما در خدمتیم

دیگه دیگه دیگه...یه معما...شما می دونین اینویز چیه؟نمی دونین...منم نمی گم تا تو کفش بمونین

اما هر کی بگه جایزه داره هااااااا...راهنمائی کنم؟ اوکی...

یه بنده خدائی چند وقت پیش به یکی از دوستای من که از باحال ترین و با نمک ترین آدمای روزگاره گفت اینویز...صبر کنین بقیه داره...

این بنده خدا که اصلام ماموریت نداشت منو اسگول کنه و اصلام نمی خواست منو سوژهء خنده کنه وقتی در این رسالت شکست خورد به منم گفت اینویز...بعدش من به این نتیجه رسیدم که بنده خدا هر کیو که نتونه اس کنه و بهش بخنده اون بابا می شه اینویز...بنده خدا نمی دونست منو مامانم تو لوله بخاری دنیا آورده... تا سه روز منو تو وایتکس خوابونده بودن. یه عمریه ما داریم به ملت می خندیم بعد اون اومده بود به ما بخنده...زهی خیال باطل...عاقبت بنده خدا این شد که دمبشو گذاشت رو کولشو...د برو که رفتی...فکر کنم تا عمر داره از 10 متری منم رد نمی شه...ولی حیف شد بنده خدا رو زود ولش کردم هنوز کمش بود...مخصوصا که از جبههء دشمن یعنی فرانسه هم بود اما خب بخاطر خواهرش روم نشد دیگه...حالا همهء این خذئبلات...خزعبلات...خذعبلات...خضئبلات...خظعبلات...(احتمالات دیگه ای هم هنوز وجود داره ها) رو بهم بافتم تا شما ذهنتون از هدف اصلی منحرف بشه...ایها العلماء کی می دونه اینویز یعنی چی؟ بخدا جایزه داره ها جایزه شو بعدا می گم چیه

راستی پیشاپیش قهرمانی ایتالیا روهم تبریک می گم...البته ما کماکان داغدار حذف برزیل هستیم ( زیدان الهی خاک بر سر دختر بازت بشه)...اما خب ایتالیام اگه قهرمان بشه ما خوشحال می شیم

در ضمن اگه دیر بهتون سر می زنم بخدا شرمنده خیلی درگیرم...حالا بعدا می گم درگیر چی...

فدای همهء شما مهناز

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در جمعه شانزدهم تیر 1385 و ساعت 13:59 |

من بکیدم...اما همونما...اصلا م عوض نشدم... همون کله شقی ام که بودم...چقدر سخت گذشت این مدت...چقدر بد گذشت این مدت...اما بالاخره تموم شد...راستی به نظر شما خیلی ننگه آدم از پرورش ماهی بیفته؟!!!خب باشه...خیر نبینی ادیب

وااااااااااااااااییییییییی از کجا بگم آخه خیلی زیاده...از آخر میگم

دیروز هدی یه کار قشنگ کرد.. از سر جلسه که اومدم بیرون یه دسته کارت گرفت جلوم:یکیو بردار...

برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است

مرا فتاده دل از کف تورا چه افتاده است؟

به کام تا نرساند مرا لبش چون نای

نصیحت همه عالم به گوش من باد است!!!!!!!!!!!

ای ول...خب خدا جون چرا تو گوش خر یاسین می خونی تو که می دونی من آدم نمی شم...هدی:خوشم میاد مثل خودمی...

یکی دیگه بردار...

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق گل  به ما دیدی چه ها کرد!

من از بیگانگان هرگز ننالم...

که با من هر چه کرد آن آشنا کرد!!!

کفم برید...هنگ کردم...خبر به حافظم رسید

یکی میگه: بیاین بریم با این نره غولا خدافظی کنیم...

من: مگه آدمن؟

پسرا خودشونو قیمه قیمه کردن تا باهاشون خدافظی کنیم... نکردیم...حقشونه...ادیب:خدافظی کردنو یاد بگیرین...ایگنور...ایگنور...ایگنور...تو هم مگه وجود داری؟؟؟؟؟؟

بوی بد میاد...بوی دروغ...دوروئی...زیرآب زنی...آدم فروشی...به چه قیمتی؟وقتی همه رو تو کف گذاشت و رفت امریکا دماغ سوخته واسه کی می مونه؟!یکی دوتا که ساهاب نداره...کاش ارزش داشت

آخرین بستنی امسال...تو پارک ملت؟؟؟؟؟آخه ساعت 4 کجا بازه؟باز آتلیه نیلوفر شروع بکار کرد...می گم:من همینطور که مشغولم شما عکستونم بگیرین..."مهناز نگاه کن دیگه"...یکی دیگه...دوتا...سه تا...با این...با اون...چند تا؟

...:با مال منم بگیر...بلند می شم..."مهناز چرا پا شدی؟" سه شدم..."می خواستم با هدی خدافظی کنم" چه دروغی.

برمی گردم...لازمه باشم؟    

اسما قرار بود امروز همه چیو بگی...می گه باید با هم بریم بیرون...اسمش اسما... سریع بچه ها اومدن...می گه...داغ می کنم...

قاصدکا پر کشیدن...جو سنگین محو شد...بچه ها سبک شدن...حالا می شه با خیال راحت حرف زد...من هیچ نظری ندارم...اگه تموم سرا تو کلاس بی سر بشن منو خواب می بره...

چه خوب شد امسال تموم شد اما کاش زودتر تموم شده بود...یعنی فرقی ام می کرد؟... نه نمی کرد...

چه ترم بدی بود...از یه هفته قبل امتحانا شروع کردم درس خوندن...اسما به مریم جون می گه:مهناز تنها دختر کلاسه که وقتی می گه نمی خونم میدونم دروغ نمی گه...فکر نمی کردم بتونم معجزه کنم...اینم از مزایای انگل زدائی...ولی بعضی انگلا هستن که با هیچ داروئی آدم نمی تونه از شرشون خلاص بشه...یکی که انگل پاس کرده بیاد بگه با اونا باید چیکار کرد؟

بچه ها با هم روبوسی می کنن...شهرستانیا رفتن ولایت...خوش بحالشون...منم ولایت می خوام... مشدیا شنبه فلان ساعت فلان جا...

بر می گردم عقب...بعد امتحان اصلاح نژاد...اسما جزوشو می ده پسرا...قراره از روش بزنن...هراسون میاد:مهنازحرفامون سر کلاس ماهی روز بعد تولدم...چشام سیاهی می ره...برو بگیرش...محض رضای خدا...پله هارو  دوتا یکی می کنیم...جزوه تو پلی کپیه...حسام می گه: چیزی توش بوده که نباید تکثیر می شده؟...اسما:نه

پله ها رو یکی یکی می رم پائین...اشکام سرازیر می شه...خیلی وقت بود اینقدر گریه نکرده بودم...نمی تونستم جلوشو بگیرم...خدایا این یکیو چطوری جمعش کنم؟اشکمو دید...نباید می دید...ایکبیری...با خودش چی فکر می کنه؟... اسما میاد:مهناز باید شام بدی قبلش پاک کرده بودم...خدایا دوست دارم...

رویو بافت...این عقده ای چه مهربون شده...چقدر دور و برم می پلکه...از این آدم؟؟؟؟عجیبه...شک نکردم ...چه خنگم...آخرش:سرکار خانم مهناز...کارتون با لام لوزهء کامی تموم شد؟مهنازش چی بود این وسط؟؟؟؟؟می گم: گذاشتمش رو میز جلوتون..."نیستش که"...می گرده...می گردم...می گه: نه خواهش می کنم شما به کارتون برسین راضی به زحمت نیستم...کی داره اینو می گه؟؟؟؟؟نمی گفتی ام داشتم همین کارو می کردم...نزدیک بود بترکم از خنده...اسما: مهناز قضیه بادکنکا لو رفته...خشک میشم...

می گن میکروفون می ذاشتن زیر صندلی دخترا...شکم آدم دروغگو...ما هم گوشامون درازه...مثلا یعنی ما نبودیم که لو دادیم...پسره می گه: باز می بینم جلو اقتصاد جلسه می ذارین...اونجارو کجا  میکروفون گذاشته بودن؟تو جیبامون؟ شایدم کلاغا خبر بردن...آخه فردوسی کلاغ زیاد داره...مخصوصا غروب...اما اون موقع که غروب نبود...می شنوم می شنوم...اما حرفی نمی زنم...من نظر ندم بهتره...هر چی باشه یه زمانی نون و نمک می خوردیم...فقط نمی دونم چرا هر کی نمک منو خورد نمکدونمو پرت کرد تو صورتم گفت نمکت ید نداشت...خودشونو نمی گن که بجای سدیم کلراید پتاسیم کلراید تو حلق من ریختن...خیالی نیست...خدا اون بالاست...

امتحان آناتومی...آخرین امتحان مشترک...سوفیا بد نگام می کنه...دوستشم بد نگام می کنه...جدی نمی گیرم...لابد خوشگل ندیدن...تو سرویس...از توآینه سوفیا رو میبینم تو گوش دوستش یه چیزی می گه...180 درجه بر می گرده منو نگاه می کنه...چشونه اینا؟لجم می گیره...تو سلف...یکی برگشته داره چپ نگاه می کنه...دوست سوفیا؟

دارن یه چیزی بهم می گن...شاید مهم شدم خودم خبر ندارم...مطمئن میشم یه چیزی هست...بعد ناهار...پردیس 2...ااااااا این دختره لهجه قشنگه...آب بازی تو چمنا...سوفیا می آد پائین...سوفیا نمک گیرم کرد...همش تقصیر سارا بود...

امتحان فیزیو..."مهناز چه عوض شدی"...بعضی وقتا یه کم تنوع لازمه...استرس دارم گر گرفتم...از پشت پانل می آد بیرون...آی توآی...من بی تفاوت مثل همیشه...چرا میخکوب شد؟... پس تنوعه کار ساز بوده...

عقب تر...تو نماز خونه...نیلو باز آشنا دید:مرضیه جون فاطمه اینا چقدر تو شهرشون معروفن؟(نمی دونم چرا این دو تا اینقدر می خوان همو ضایع کنن)...

_ عموش خیلی خدمت کرده

:اون فامیلشون چی؟

_فامیلشون کیه؟

:....

_پولدارن اما اصالتا با سواد نیستن

:ثروتشون از چیه؟

_ گاو و گوسفند...............

خیلی خودمو کنترل کردم که نخندم...یارو تو طویله بزرگ شده از گاو بدش میاد

امتحانا هنوز شروع نشده...سر کلاس دکتر شریفی...خصوصیات بع بعی باهوش...چشمان پر فروغ...یاد نیلو می افتم... با هم می خندیم

گوسفند داری...من بدو... بع بعی بدو...نیلو می خوره زمین...دکتر می گه این کارتون پسر شجاع زیاد دیده...

بع بعی جفتک می ندازه...آروم باش گلم خاله دکتر می خواد امپولت بزنه...فدای اون چشای قلمبت...قربون اون صدای قشنگت...کوچولوی دوست داشتنی...د پدرسگ خب مثل بچه آدم وایسا دیگه...سوزن می ره تو دستم...دکتر می گه بچه ها اولین قربانی تب مالت...

مسابقهء دارت...نیلو و داش میتی...دخترا: نیلووووو... نیلوووووو...پسرا: مهدیییییی...مهدییییییییی...مگ مگ میاد...جمعش کنین دانشکده رو رو سرتو ن گذاشتین... عباس می گه بچه ها آروم تشویق کنین...نیلو برنده شد... احسان لال شد

انتخابات...نامردی...زور...ترس...نامردی...خیانت...نماینده عوض نشد...

تولد اسما...خوشگلا باید برقصن...این بادکنکا چیه؟...من خوشحال...آخ جون منو یادتون رفته...یه بادکنک می گیره جلو چشام...تو باید با حسام برقصی...مار از پونه بدش میاد حسام در لونه ش سبز می شه...

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 22:9 |
من نیز پوپکم...                                                                                                

چون پوپکی که می رود از زردی غروب

تا از دیار شب بگریزد به شهر دور

خورشید هم گریخته از دیار شب

اما پرش به خون شفق می خورد هنوز

                     ***

" من نیز پوپکم"

من نیز از غروب غم بی امید خویش

خواهم که رو کنم به تو ای صبح دلفروز

من پوپکم گریخته از سرنوشت خویش

خونین شده است کاکلم از پنجه ی عقاب

این پنجه تاج بخت من از سر ربوده است

رنگین شده است بال من از خون آفتاب

اکنون شکسته بال تر از مرغ آفتاب

از بیم شب بسوی تو پرواز می کنم

ای آنکه در نگاه تو خورشید خفته است

 

     " پرواز را به نام تو آغاز می کنم"

+ نوشته شده توسط نیش عقرب در پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 8:21 |